جمعه 17 مهر 1405 - Fri 09 Oct 2026
  • میزان خسارات حمله ایران به پایگاه بوهرینگ در کویت / فیلم

  • نیروی دریایی سپاه در مسیر اقتدار پابرجاست/ پیروزی میوه صبر، استقامت و جانفشانی‌ است

  • بن سلمان ۷۷ بر یک به ایران باخت

  • سردار ابن‌الرضا: «میدان» حرف آخر را می‌زند

  • مسابقه عکس مسافرتی گالری هنرمند ۲۰۲۶

  • هشدار فرمانده حنظله به امارات: بیش از این با آتش بازی نکنید

  • این پروتئین‌های گیاهی پرخاصیت را از دست ندهید!

  • اولین تصویر از شهید فراجا در نصرت آباد

  • هدیه‌ای که دنیا و آخرت مادر شهید را ضمانت کرد

  • شروع خروج نیروهای مزدور سعودی از شهر تعز

  • انفجار، فرودگاه ریاض را بست

  • ویپ، بستر مصرف مواد مخدر جدید

  • قدرت نظامی آمریکا؛ برتری مطلق یا قدرت مشروط؟

  • مکانیزم فشار تنگه هرمز بر پوست و گوشت ترامپ

  • ادعای ترامپ درباره ایران، آمریکا را بهم ریخت

  • تأثیرات قدرتمند یک بازی در درمان کودکان

  • عربستان هتل‌های مکه را برای زائران حج گران‌تر کرد

  • شهادت مامور فراجا در حمله تروریستی به گشت انتظامی زاهدان

  • جزئیاتی از پرونده محسن بابائیان؛ کسی که با خودرو حافظان امنیت را زیر گرفت

  • احتمال شنیده شدن صدای انفجار در سیریک

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 404908
    تاریخ انتشار: 21/تير/1404 - 13:29

    شهیدی که تانکش را مثل ناموس نگه می‌داشت +عکس

    او در کودکی با قرآن بزرگ شد، در نوجوانی اعلامیه‌های امام(ره) را پنهانی توزیع می‌کرد و در جوانی، تانک‌هایش را برای دفاع از میهن آماده نگه می‌داشت. شهید «غلامحسین آلاداغلو» در آخرین لحظات زندگی هم ایثار کرد؛ وقتی مرخصی خودش را به سربازی بخشید که دلش برای مادر بیمارش تنگ شده بود. دو روز بعد، در عملیات «آخرین جبهه» در ابوقریب فکه، با فریاد «یا زهرا(س)» به آسمان پر کشید. اینک پس از ۳۶ سال، خاطرات این شهید ارتشی همچنان در لشکر ۱۶ زرهی قزوین زنده است.

     شهیدی که تانکش را مثل ناموس نگه می‌داشت +عکس

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» 

    روستای خلیفه‌لو، زیر آسمان آبی خدابنده، شاهد اولین گریه‌های غلامحسین بود. سال ۱۳۴۲، در خانه‌ای که بوی نان تازه و عطر دعا می‌پیچید، پسری متولد شد که قرار بود روزی نامش در دفتر شهیدان ثبت شود. پدرش، شاه‌حسین، او را با آیات قرآن آشنا کرد و مادرش، در سکوت سحرگاهان، صدای زمزمه‌های نمازش را می‌شنید.  


    غلامحسین، کوچک که بود، عاشق مسجد شد. پاهای کوچکش هر روز پیش از اذان صبح، راهی خانه خدا می‌شد. معلمش تعریف می‌کرد: «وقتی از بچه‌ها می‌پرسیدم چه کسی سوره یاسین را حفظ است، فقط دست غلامحسین بالا می‌رفت!»  

     جرقه‌های انقلاب 

    سال‌های نوجوانی‌اش مصادف شد با اوجگیری انقلاب. وقتی برای ادامه تحصیل به بیجار رفت، آتش مبارزه در قلبش شعله کشید. پسرک روستایی، حالا در کوچه‌های شهر، اعلامیه‌های امام را پخش می‌کرد. یک شب، زیر نور مهتاب، به دوستانش گفت: «اگر ساواک به دنبالمان بیاید، من این اعلامیهها را می‌بلعم! نمی‌گذارم به دستشان بیفتد.»  

    خانواده‌اش نگران بودند، اما غلامحسین می‌دانست چه می‌کند. روزی که خبر فرار شاه را شنید، آنقدر گریه کرد که مادرش پرسید: «پسرم، این چه حالی است؟» گفت: «مامان، این اول راه است... هنوز باید جنگید.»  

    عشق به میهن

    با پیروزی انقلاب، غلامحسین به هشتگرد رفت و سوم راهنمایی را تمام کرد. اما دلش جای دیگری بود. یک روز با چشمانی براق به پدرش گفت: «می‌خواهم سرباز وطن باشم.»  

    سال ۱۳۶۰، یونیفرم سبز ارتش را پوشید. در لشکر ۱۶ زرهی قزوین، به مکانیک تانک تبدیل شد. هم‌قطارانش می‌گفتند: «غلامحسین با تانک مثل یک عاشق رفتار می‌کرد! می‌گفت این ماشین، سلاح دفاع از ناموسمان است.»  

    جبهه، خانه دوم

    اولین اعزامش به جنوب بود. بوی خاک تازه جنگ، عطر عجیبی داشت. در عملیات والفجر، وقتی موج انفجار او را به عقب پرتاب کرد، تنها چیزی که شنید، صدای اذان یکی از رزمندگان بود. مجروح شد، اما در بیمارستان بی‌تاب بود. به پرستار گفت: «من را برگردانید به خط! بچه‌هایم آنجا منتظرند.»  

    همسرش تعریف می‌کند: «وقتی مرخصی می‌آمد، تمام شب برای فرزندانمان از شهدا قصه می‌گفت. می‌خواست بچه‌ها با روحیه ایثار بزرگ شوند.»  

     ایثار تا آخرین نفس

    زمستان ۱۳۶۷، منطقه ابوقریب. غلامحسین حالا یک فرمانده بود. یک شب، سربازی به نام علی، از فرمانده گروهان درخواست مرخصی کرد تا مادر بیمارش را ببیند. جواب رد شنید. غلامحسین که شاهد ماجرا بود، همان شب برگه مرخصی خودش را به نام علی امضا کرد. به دوستانش گفت: «من اینجا خانواده دارم... شما بروید غم مادرتان را کم کنید.»  

    سه روز بعد، در عملیات «آخرین جبهه»، خمپارهای در نزدیکی تانکش منفجر شد. همرزمانش میگویند آخرین جملهاش این بود: «یا زهرا...»  

    بازگشت به خانه

    دو ماه طول کشید تا پیکرش را پیدا کردند. وقتی جنازه به ینگی امام رسید، پسر کوچکش فریاد زد: «بابا چرا دستت را تکان نمیدهی؟» مادرش قرآن را باز کرد و آیهای خواند: «وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا...»  

    امروز، مزارش در گلزار شهدای ینگی امام، زیارتگاه عاشقان است. روی سنگ قبرش نوشتهاند:  
    «غلامحسین آلاداغلو – سرباز کوچک امام زمان(عج)»

    وصیت‌نامه نانوشته

    او هیچ وصیت‌نامه‌ای ننوشت، اما زندگی‌اش یک پیام داشت:  «اگر می‌خواهی زنده بمانی، باید یاد بگیری چگونه بمیری...»

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما