سه شنبه 05 اسفند 1404 - Tue 24 Feb 2026
  • حذف هشت میلیون ایرانی از فهرست یارانه‌بگیران

  • علیپور اخیرا عملکرد ضعیفی در پرسپولیس داشته

  • در تجمعات امروز دانشگاه‌ها چه گذشت

  • هشدار انصارالله درباره پروژه خطرناک آمریکایی-صهیونیستی

  • دو ممنوعیت جدید در فروش خودرو وارداتی‌

  • صاحب قبر بی نشون سلام مادر / مهدی رسولی

  • محمدجواد تندگویان؛ شهید غریب دوران دفاع مقدس

  • ترامپ ،با محاسبات اشتباه ناو را به دریای عرب آورد

  • وطن فروش چندش آورترین انسان کره زمین /فیلم

  • پلیس ضد ترورریسم شبکه من و تو را تعطیل کرد

  • حذف ۴ صفر از پول ملی وارد فاز اجرا شد

  • تجمع دانشجویان امیرکبیر در دفاع از آرمان‌های انقلاب

  • مردم آمریکا خواهان جنگ علیه ایران نیستند

  • عاشقانه ناصر ممدوح برای همسرش / فیلم

  • نرخ جدید رهن آپارتمان در تهران‌

  • آغاز فوری پایش ایمنی بوستان‌ها در آستانه نوروز

  • محمد نوازی مربی استقلال شد

  • باغ کاخ نیاوران از امروز باز می‌شود

  • سی‌وسومین نمایشگاه بین‌المللی قرآن آغاز به کار کرد

  • پرواز شبح، یکی از برترین جنگنده‌های تاریخ در آسمان ایران

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 393737
    تاریخ انتشار: 16/بهمن/1403 - 10:58

    این پاسدار معتقد بود حاج قاسم به او ظلم کرده

    روز پاسدار بود و حاج قاسم او را به عنوان پاسدار برگزیده معرفی کرد. اما اصلاً از شنیدن اسمش خوشحال نشد.

    این پاسدار معتقد بود حاج قاسم به او ظلم کرده

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    «وقتی اسمش را به عنوان پاسدار برگزیده خواندم، احساس کردم زمین دهان باز کرد و او در زمین فرو می‌رفت.» این را سردار شهید حاج قاسم سلیمانی گقت و تعریف کرد: «در عملیات والفجر ۸ شنیدم بچه یکی از فرماندهان در تصادف کشته شده است؛ پس او را صدا زدم. وقتی پیشم آمد، خیلی شاداب بود.
    من هم پیش خودم فکر کردم به او نگویم چه اتفاقی برای پسرش افتاده. دهان باز کردم و گفتم: «فلانی؟ این عملیات و جنگ طولانیه. جانشینت رو بذار جای خودت و برو مرخصی.»
    خنده‌ای کرد و گفت: «می‌فهمی چی می‌گی؟ به من میگی وسط بحبوحه عملیات پاشم برم؟» گفتم: «آره!» نگاهی کرد و پرسید: «به خاطر پسرم می‌گی؟ اون امانت بود از پیش خدا. منم تماس گرفتم گفتم بچه رو دفن کنید.
    راننده رو هم رضایت بدید آزاد بشه بره.» گذشت. یک سال قبل اینکه او به شهادت برسد، در روز پاسدار، پاسدارها در اجتماعی جمع شده بودند.
    به من گفتند که پاسدار نمونه را همان جا معرفی کنم. بالای استیج رفتم و درباره پاسدار نمونه صحبت کردم. او هم آخر جمعیت نشسته بود، چفیه سفیدی دور سرش بسته بود و چانه‌اش را تکیه داده بود به دستش. تصویر صورتش هیچ وقت از یادم نمی‌رود. اسمش را به عنوان پاسدار نمونه خواندم.
    وقتی اسمش را شنید، احساس کردم زمین باز شده بود و او در زمین فرو می‌رفت. آن قدر گریه کرد که زیر بازوهایش را گرفتند و او را به سمت من آوردند. وقتی هدیه را به دستش دادم، با چشمی پر از اشک به چشم من نگاه کرد و گفت: «تو به من ظلم کردی.» من آن روز خطای بزرگی کردم.» صدای خاطره تعریف کردن سپهبد سلیمانی را بشنوید:

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما