چهارشنبه 31 تير 1405 - Wed 22 Jul 2026
  • ؛ تقدیر از بهمن فرمان آرا / عکس

  • لحظه به صدا درآمدن آژیر خطر در کویت / فیلم

  • رکوردشکنی تازه طلای جهانی بازارها را شوکه کرد

  • آمریکا سیلی سخت خورد بار دیگر به نیرنگ مذاکره پناه برد

  • قیمت گوشی سامسونگ و آیفون سه‌شنبه ۳۰ تیر

  • آیا قهوه برای قلب مفید است؟

  • نزاع دسته‌جمعی در محله نیروی هوایی

  • قیمت سکه امروز سه شنبه 30 تیر

  • دیدار وزیر کشور با نخست‌وزیر پاکستان در اسلام‌آباد

  • بازیکن ستاره آلومینیوم اراک به باشگاه استقلال پیوست

  • همه هستی بدهم، هستی من نیز وطن

  • جنگی که به حساسیت‌های غرب‌آسیا دامن زد+عکس

  • تابوت‌های آماده!/ هلاک رسیدن سربازان آمریکایی

  • وقتی سلبریتی‌ها کارشناس جنگ می‌شوند+عکس

  • دستگیری مهره تبلیغاتی رژیم صهیونیستی در تهران

  • دوقطبی‌های کاذبی که فردوسی‌پور در مدت محدود ایجاد کرد + عکس

  • اشک‌های فردوسی‌پور پس از تعریف و تمجید حاج‌رضایی/ فیلم

  • خبر فوری / افزایش حقوق بازنشستگان انجام شد ؟

  • جنایت دشمن علیه کارکنان نیروی دریایی ارتش

  • آخرین وضعیت صدور گواهینامه موتورسیکلت برای زنان

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 392289
    تاریخ انتشار: 29/دي/1403 - 09:42

    اعزام زورکی به جبهه!

    رضا(غلامرضا) هاشمی از نیروهای لشکر ۱۷ در یکی از خاطرات طنزآمیزش در اعزام به جبهه؛ از نوجوانی یاد می‌کند که به زور می‌خواست عازم جبهه شود اما با هوشمندی پدرش از محل اعزام به خانه‌شان بازگردانده شد که البته این روایت خواندنی است.

    اعزام زورکی به جبهه!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    در دوران جنگ تحمیلی نوجوان‌های بسیاری بودند که با تغییر تاریخ تولد در شناسنامه و حتی بدون اجازه پدر و مادرشان داوطلبانه و مشتاقانه عازم جبهه می‌شدند. این در حالی بود که بعثی‌ها در ادعای دروغین می‌گفتند امام خمینی(ره) بچه‌ها را به اجبار به جبهه می‌فرستد. رضا(غلامرضا) هاشمی از رزمندگان اطلاعات عملیات لشکر ۱۷ علی‌این ابیطالب(ع) در خاطره‌ای به اعزام نوجوانی به نام مجید به جبهه اشاره دارد .
     

    در یکی از اعزام‌های سال۶۳ که از دانشگاه اراک [محل اعزام نیرو به جبهه] صورت گرفت، بعد از اینکه همه به خط و سازماندهی شدیم، اتوبوس‌ها آمدند و قصد سوارشدن داشتیم.نوجوانی به نام مجید نوروزی که داخل ستون بود، مثل من و خیلی‌های دیگر بدون اجازه والدین قصد سفر به مناطق عشق و شعور را داشت. از آنجایی که پدر این رزمنده متوجه شده بود که پسرش تصمیم به رفتن جبهه را دارد، خیلی عصبانی به قصد برگرداندن پسرش در حال آمدن به سمت ستون ما بود.مجید با دیدن این صحنه دیگر فرصت پنهان شدن و فرار کردن نداشت؛ فقط تنها فکری که به نظرش رسید، این بود که تغییر لباس بدهد و خود را استتار کند.

    چون همه نیروهای اعزامی با لباس شخصی بودند و پدرش از روی لباس می‌توانست پسرش را شناسایی کند، لذا سریع دست به کار شدیم و در عرض یک دقیقه لباس‌هایش را در صف با بقیه عوض کردیم.

    یکی به او کاپشن داد، یکی کلاه، یکی کفش، یکی شال و عینک و ...ظاهرِ مجید کاملاً تغییر کرده بود. پدرش چون مطمئن بود مجید در ستون است، چند بار از اول ستون تا آخر بادقت همه را بررسی کرد تا بالاخره بعد ازچند بار بررسی ستون، پسرش را شناخت و سریع دست او را گرفت و با زور و کشان‌کشان به طرف درب خروجی دانشگاه برد.ما ۶- ۵ نفر که لباس‌هایمان را با مجید تعویض کرده بودیم، به دنبالشان می‌دویدیم و خواهش می‌کردیم لباس‌هایمان را پس بدهد.

    پدر مجید هم گوش نمی‌داد و نمی‌گذاشت ما نزدیک مجید شویم.بالاخره با التماس و تلاش توانستیم لباسهایمان را از مجید بگیریم. برگشتیم و سوار اتوبوس‌ها شدیم. مجید باحسرت و اشک و آه فراوان ما را بدرقه کرد.

     

    نظرات بینندگان
    نظرات شما