دوشنبه 29 تير 1405 - Mon 20 Jul 2026
  • یمن محاصره دریایی را بر عربستان اعمال کرد

  • بی محلی ستاره فوتبال اسپانیا به ترامپ!/ فیلم

  • خلیل الحیه رئیس دفتر سیاسی حماس شد

  • چرا واشنگتن قادر به پیروزی نیست؟ /آمریکا و سه جنگ بی‌نتیجه

  • آمریکا از تروریست‌های سابق، جنتلمن می سازد! /پرده از قمار جدید آمریکا علیه حزب‌الله لبنان

  • درد و بلاشون تو سر علی کریمی و اشکان خطیبی

  • تماشاگر پشت شیشه؟

  • کنفرانس جهانی هوش مصنوعی ۲۰۲۶ در چین / عکس

  • جنگ تا دست‌یابی به بازدارندگی کامل ادامه دارد

  • متن و حاشیه فینال جام جهانی / عکس

  • حمله سایبری به شاپرک رخ نداده است

  • کاپ جام جهانی در دستان لامین یمال و برادرش / فیلم

  • استوری در فضای مجازی؛ دستگیری در میدان آرژانتین+ فیلم

  • کوچ شاه ماهی پرسپولیسی به تراکتور تبریز +عکس

  • اشک های اسکالونی سرمربی تیم ملی آرژانتین / فیلم

  • شور فرمانروای سرزمینم یا رقیه / طاهری

  • بورس با رشد ۵۸ هزار واحدی

  • پشت‌پردۀ روایت «ضدجنگ»؛ بازسازی یک دوقطبی انتخاباتی

  • نتانیاهو امشب نشست امنیتی برگزار می‌کند

  • تکذیب دستور تخلیهٔ چابهار

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 389752
    تاریخ انتشار: 27/آذر/1403 - 11:47

    فرمانده با آنژیوکت از بیمارستان فرار کرد!

    پهلویش مجروح شده بود و باید بستری می‌شد؛ اما نیروهایش با داعش می‌جنگیدند و دلش پیش آن‌ها بود.

     فرمانده با آنژیوکت از بیمارستان فرار کرد!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    یکی از دکترهای درمانگاه‌های صحرایی در سوریه و در زمانی که مدافعان حرم با داعش می‌جنگیدند، تعریف می‌کند: «روز ۱۴ اسفند بود. از ساعت دوی بعد از ظهر حمله گسترده جبهه النصره و آبادی استکبار علیه ما شروع شد. شهید مرتضی عطایی معروف به ابوعلی فرمانده محور بود. دیگر در جنوب حلب کسی نبود که او را با روحیه ایثار و از خودگذشتگی‌اش نشناسد.
    مجروحان زیادی می‌آوردند. بعضی‌هایشان در اوج درد لبخند می‌زدند. شب شد. مدتی از نماز مغرب نگذشته بود که یک ماشین در حالی که بوق ممتد می‌زد، نزدیک شد.
    پریدیم بیرون، محمد حسین که رنگش پریده بود گفت: «ابوعلی! ابوعلی!» با تعجب گفتم: «بسم‌الله. نکنه شهید شده؟» دلم هری ریخت. در باز شد.
    ابوعلی بود به زور لبخندی زد و گفت: «سلام دکتر.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «نترس، فعلاً زندم.» زیر بغلش را گرفتیم و او را روی تخت خواباندیم.
    پهلویش مجروح شده بود. به او سرم وصل کردم. بازهم برایمان مجروح آوردند. وقتی رفتم به آن‌ها سر بزنم ابوعلی از تخت بلند شد که برود. جلویش را گرفتم و او را با چند مجروح سرپایی با آمبولانس فرستادم بیمارستان.

    ساعات پایانی شب بود. دوباره صدای بوق ممتد ماشین آمد. بازهم ابوعلی را آورده بودند؛ اما این بار بیهوش!گفتم: «چی شده؟ چرا اینجاست؟ من که فرستادمش بیمارستان!» گفتند: ا«ز بیمارستان فرار کرده. می‌گفت بچه‌ها توی خط بهش نیاز دارند.» شلنگ سرم را قیچی کرده و به خط رفته بود؛ در حالی که آنژیوکت در دستش مانده بود.»

     

    نظرات بینندگان
    نظرات شما