چهارشنبه 31 تير 1405 - Wed 22 Jul 2026
  • هشدار ستاد اربعین درباره پول همراه زائران

  • خسارت سنگین به سوله پهپادهای MQ۹، انهدام ۸فروند پهپاد

  • خسارت سنگین به سوله پهپادهای MQ۹، انهدام ۸فروند پهپاد

  • حمله سنگین سپاه به پایگاه‌های آمریکا در اردن/فیلم

  • افزایش حملات متقابل ایران و آمریکا و نگرانی از گسترش جنگ/مذاکرات پشت‌پرده با ایران در جریان است /توانمندی موشکی ایران همچنان پابرجاست+عکس

  • ادعای دوباره آمریکا علیه تنگه هرمز و ایران

  • سفر اعضای کمیسیون امنیت ملی مجلس به استان‌های جنوبی

  • دوراهی ستاره آبی پوش بین استقلال و پرسپولیس

  • تصویر ماهواره‌ای از انهدام رادار هشدار اولیه آمریکا در کویت

  • فیلم / کارگاه بمب‌سازی عامل فعال کودتای دی‌ماه ۱۴۰۴

  • توطئه تل‌آویو علیه باب المندب با دو مزدور منطقه‌ای

  • فیلیمو سم‌های اینستاگرامی را به رسمیت شناخت

  • صندوق بازنشستگی دیگر جوابگوی بازنشستگان نیست

  • به اندازه سر سوزن به دشمن اعتماد نداریم + فیلم

  • راز و رمزهای بزرگ‌ترین مرکز آموزش جنگ زمینی سنتکام

  • پایگاه‌های الازرق و شیخ عیسی زیر رگبار حملات پهپادی ارتش + فیلم

  • با تمام توان در مقابل آمریکا خواهیم ایستاد

  • شنیده شدن صدای انفجار در اردن

  • سند جنایت دشمن آمریکایی صهیونی در ایران/عکس

  • حمله ایران به بندر عقبه اردن!

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 389752
    تاریخ انتشار: 27/آذر/1403 - 11:47

    فرمانده با آنژیوکت از بیمارستان فرار کرد!

    پهلویش مجروح شده بود و باید بستری می‌شد؛ اما نیروهایش با داعش می‌جنگیدند و دلش پیش آن‌ها بود.

     فرمانده با آنژیوکت از بیمارستان فرار کرد!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    یکی از دکترهای درمانگاه‌های صحرایی در سوریه و در زمانی که مدافعان حرم با داعش می‌جنگیدند، تعریف می‌کند: «روز ۱۴ اسفند بود. از ساعت دوی بعد از ظهر حمله گسترده جبهه النصره و آبادی استکبار علیه ما شروع شد. شهید مرتضی عطایی معروف به ابوعلی فرمانده محور بود. دیگر در جنوب حلب کسی نبود که او را با روحیه ایثار و از خودگذشتگی‌اش نشناسد.
    مجروحان زیادی می‌آوردند. بعضی‌هایشان در اوج درد لبخند می‌زدند. شب شد. مدتی از نماز مغرب نگذشته بود که یک ماشین در حالی که بوق ممتد می‌زد، نزدیک شد.
    پریدیم بیرون، محمد حسین که رنگش پریده بود گفت: «ابوعلی! ابوعلی!» با تعجب گفتم: «بسم‌الله. نکنه شهید شده؟» دلم هری ریخت. در باز شد.
    ابوعلی بود به زور لبخندی زد و گفت: «سلام دکتر.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «نترس، فعلاً زندم.» زیر بغلش را گرفتیم و او را روی تخت خواباندیم.
    پهلویش مجروح شده بود. به او سرم وصل کردم. بازهم برایمان مجروح آوردند. وقتی رفتم به آن‌ها سر بزنم ابوعلی از تخت بلند شد که برود. جلویش را گرفتم و او را با چند مجروح سرپایی با آمبولانس فرستادم بیمارستان.

    ساعات پایانی شب بود. دوباره صدای بوق ممتد ماشین آمد. بازهم ابوعلی را آورده بودند؛ اما این بار بیهوش!گفتم: «چی شده؟ چرا اینجاست؟ من که فرستادمش بیمارستان!» گفتند: ا«ز بیمارستان فرار کرده. می‌گفت بچه‌ها توی خط بهش نیاز دارند.» شلنگ سرم را قیچی کرده و به خط رفته بود؛ در حالی که آنژیوکت در دستش مانده بود.»

     

    نظرات بینندگان
    نظرات شما