پنجشنبه 19 شهريور 1405 - Thu 10 Sep 2026
  • حمله به یک نفتکش در آب‌های سرزمینی عراق

  • دشمن ۲ هدف از ما بزند، به ۲۰ هدف حمله می‌کنیم

  • جنایت بی‌رحمانه جنگنده‌های سعودی در یمن

  • بارش برف ریزه ترکیه را سفیدپوش کرد / فیلم

  • خسارات بارندگی شدید و طوفان در ساری / عکس

  • گل تماشایی روماریو در دیدار نمایشی / عکس

  • پاکستان: عملیات یمن علیه عربستان توافقنامه مکه را فعال می‌کند

  • شهادت ماموستا محمد نزهتی توسط گروهک‌های تجزیه‌طلب

  • قیمت آیفون ۱۷ امروز چهارشنبه ۱۸ شهریور

  • جدایی یک ستاره پرسپولیسی در پایان فصل

  • حاج داود کریمی؛ مبارز مکتبی

  • سید امیر حسینی دلم پر از شکایته امام مهربون

  • این خودروها سهمیه اول و دوم بنزین ندارند

  • افشاگری علی کریمی علیه اکانت‌های سایبری پهلوی

  • نتانیاهو شمشیر انتخاباتی را از رو بست

  • قیمت گوشت قرمز امروز ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

  • متلاشی شدن باند فساد اداری در شهرستان کلاردشت

  • برگ برنده استقلالی‌ها برای بازی با السد قطر

  • موج زائران در مسجدالحرام؛ سعودی‌ها چه کردند+ فیلم

  • تقدیر و تشویق دریادار عظمایی توسط رئیس ستادکل نیروهای مسلح

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 386812
    تاریخ انتشار: 20/آبان/1403 - 09:28

    خاطره عجیب از محل دفن شهید محمدرضا تورجی زاده

    یک شب خواب رحمان را دیده بود و بعد از آن خیلی بانشاط شده بود. می گفت توی خواب یقه‌اش را گرفتم و گفتم مگر قرار نبود باهم بریم.

    خاطره عجیب از محل دفن شهید محمدرضا تورجی زاده

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    سید رحمان هاشمی دوست صمیمی محمدرضا بود. وقتی شهید شد خیلی به هم ریخت. بلند بلند گریه می کرد و می گفت: «بی انصاف! مگر قرار نبود باهم بریم».

    یک شب جمعه ای داشت دعای کمیل می خواند، تا گفت بسم الله الرحمن، بغضش ترکید. آنقدر گریه کرد که نتوانست دعا را بخواند.
    یک شب خواب رحمان را دیده بود و بعد از آن خیلی بانشاط شده بود. می گفت توی خواب یقه اش را گرفتم و گفتم مگر قرار نبود باهم بریم.

    یقه اش را از دستانم رها کرد و گفت: «محمد! رفاقتهای این طرف با دنیا فرق می کند. تو باید بیشتر تلاش کنی».

    بقیه اش را تعریف نکرد اما بعد از او با کسی رفیق نشد. می گفت دیگر طاقت دوری کسی را ندارم.

    اواخر یک بار رفتیم گلزار شهدا. سر قبر سید رحمان و دو تا از دوستانش گریه نمی کرد، اما حال خاصی داشت. موقع رفتن به مسئول گلستان شهدا درخواست کرد که کنار رحمان کسی را دفن نکند. مسئول آنجا گفت نمی‌شود. اگر کسی خواست شهیدش را اینجا دفن کند من نمی‌توانم مانع شوم.
    گفت: «تو فقط یک ماه برای من نگهش دار».
    وقتی محمد شهید شد، آمدم گلستان شهدا، دیدم کنار قبر رحمان، قبری برای محمد آماده شده، با دیدن قبر یاد آن روز افتادم. درست از آن مهلت محمد یک ماه گذشته بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما