پنجشنبه 23 مهر 1405 - Thu 15 Oct 2026
  • نوبت بندی ثبت نام افزایش اعتبار کالابرگ

  • از گم کردن مسیر عملیات تا شکار جنگنده بعثی

  • قیمت گوشت قرمز امروز چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵

  • خیابان‌های استانبول رودخانه شد! / فیلم

  • شهادت افسانه عقیلا مهرستان در پی حمله تروریستی

  • سخنگوی سپاه: به سلاح‌های پیشرفته‌تر دست یافته‌ایم

  • طلسم عجیب ستاره سابق پرسپولیس بالاخره شکست

  • کشتی کانتینر بر متخلف با ۲۵۰۰ کانتینر در جنوب تنگه هرمز غرق شد

  • حمله موشکی و پهپادی ارتش یمن به آرامکو و فرودگاه ریاض

  • شهادت مامور پلیس مهرستان در حملۀ تروریست‌ های مسلح+ عکس

  • پایش متغیرها و الزامات ثبات پایدار ارز

  • مرزبندی با خشونت | عادی سازی ترور ممنوع+ عکس

  • تهدید ایران همچنان خاورمیانه را درگیر خود کرده است — راه شکستن این چرخه اینجاست

  • امارات و سودای تجزیه ایران

  • قیمت دلار امروز چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵

  • حمله بی‌امان شاخ‌چنگی مادر به کفتار / فیلم

  • جزئیات دیدار فرمانده کل سپاه و وزیر پیشنهادی دفاع

  • حمله به لنج صیادی در آب‌های سیریک + فیلم

  • سفر کوتاه کربلا به برنامه آخر هفته اضافه شد

  • شایعه اجرای شلاق کارکنان پتروپارس در هویزه کذب است

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 384704
    تاریخ انتشار: 28/مهر/1403 - 10:23

    مسلسل را با تفنگ آبپاش اشتباه گرفته!

    عاشق عکاسی بود و نمی‌توانست از خیر عکس گرفتن با دوشکای ارتش بگذرد؛ اما سربازی که آن جا بود اجازه نمی‌داد پشت این مسلسل بنشیند.

     مسلسل را با تفنگ آبپاش اشتباه گرفته!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    مهدی دادخدایی یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس، تعریف می‌کند: «عشق عکاسی بودم. اصلاً یک چشمی نگاه کردن به لنز دوربین حال عجیبی به من می‌داد.
    دوربین آنالوگ بود. فیلم هم توی جبهه به بدبختی پیدا می‌شد. وقتی فیلم عکاسی تمام می‌شد، آن وقت باید صبر می‌کردیم تا بیاییم مرخصی، فیلم را بدهیم به عکاسی، چند روز بعد ظاهر کند و پس بدهد. حالا از یک حلقه بیست و چهارتایی فیلم، چند تا عکس درست و حسابی در می آمد معلوم نبود.
    من دوربین ۱۱۰ ساده‌ام را با خودم برده بودم جزیره مجنون. آن جا یک دوشیکا دیدم که مال ارتش بود.
    هوس کردم روی صندلی‌اش بنشینم و عکس بیندازم. دوربین را به رفیقم دادم: «من می‌رم می‌شینم روی صندلی دوشیکا، تو عکس بگیر.»+ «باشه، برو.»به طرف دوشیکا رفتم. از دور برای سرباز ارتش دست بالا بردم و روی سینه‌ام گذاشتم.ـ «سلام. برادر! اجازه هست یه لحظه روی صندلی دوشیکا بشینم تا این رفیقمون یه عکس از ما بندازه؟»+ «نه، نمی‌شه.»ـ «حالا یه لحظه.»+ «نه پسر! مگه بچه‌بازیه؟ اینجا ارتشه. ارتش می‌دونی یعنی چی؟ یعنی قانون، یعنی نظم. اینم که می‌بینی دوشیکاست، نه تفنگ آب پاش.»هم بهم برخورده بود، هم می‌دانستم که حق با سرباز است و اجازه این کار را ندارد. با این حال نمی‌توانستم از عکس گرفتن روی صندلی دوشیکا دست بردارم؛ بالاخره باید به دوستانم نشان می‌دادم که در جبهه با دوشیکا هم کار کرده‌ام.
    آن قدر اصرار کردم تا دل سرباز نرم شد. + «عکست رو بنداز و برو پی کارت. فقط زود.» همین که روی صندلی نشستم، به سرعت چرخید؛ لوله دوشیکا رو به رفیقم قرار گرفت. پاگذاشت به فرار. از توی لنز دوربین دیده بود که لوله جلوی پیشانی‌اش قرار گرفته. می‌دوید و من هم دور خودم می‌چرخیدم.
    سرباز عصبانی شد: «بیا پایین بچه! گفتم که مال این حرفا نیستی. چرخ و فلک بازی می‌کنی ؟»نمی‌دانستم باید چه کار بکنم. سرباز گفت: «پاهات رو بیار بالا!»جفت پاهایم را بالا آوردم. دوشیکا ثابت شد. فهمیدم که پایم را روی پدال حرکت گذاشته بودم. پیاده شدم و دست از پا درازتر برگشتم. حسرت عکس روی دوشیکا هم به دلم ماند.»دوشیکا یا دوشکا نوعی مسلسل است که با فشار غیر مستقیم گاز باروت مسلح می‌شود و می‌توان آن را روی ماشین‌آلات یا تانک هم نصب و استفاده کرد.

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما