جمعه 09 مرداد 1405 - Fri 31 Jul 2026
  • سناتور آمریکایی با شلوارک در دیدار با نتانیاهو / فیلم

  • هشدار عراقچی به بلغارستان

  • بازداشت عامل انتشار فیلم ضرب‌ و جرح دختر جوان / فیلم

  • حاشیه‌ مراسم یادبود زنده‌یاد اکبر عبدی / عکس

  • تغییر استراتژی جنگی ایران با تقارن تشدید «افقی» و «عمودی»

  • خروج دو میلیون و ۳۷۶ هزار زائر اربعین از مرزها

  • موج مخالفت نخبگان اردنی با حضور ارتش آمریکا

  • جدول پخش فیلم‌های آخر هفته تلویزیون

  • یک کشتی ایرانی خط محاصرۀ آمریکا را شکست

  • کلاس‌ خط عماد برای ترامپ + فیلم

  • رکوردشکنی قصاب غزه در کسب تنفر مردم آمریکا + عکس

  • سه پاسدار مدافع وطن زنجانی به شهادت رسیدند

  • جزئیات حمله دشمن آمریکایی-صهیونی به دو مجموعه خوابگاهی در اهواز

  • پشت پرده گرانی عجیب قطعات خودرو چیست؟

  • قیمت گوشی همراه پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵

  • دفن خودروها در کولاک برف آرژانتین / فیلم

  • آغاز فصل جدید نقل و انتقالات و چالش‌های استقلال با حضور رامین رضائیان

  • قیمت نفت امروز پنجشنبه ۸ مرداد

  • چریک‌های چمران، از لبنان تا ایران + عکس

  • نجف اشرف میزبان میلیون‌ها زائر / عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 379022
    تاریخ انتشار: 24/مرداد/1403 - 11:21

    ماجرای مادری که شهادت فرزندش را در خواب دید

    شاهرخ با خوشحالی به سمت آنها رفت. می گفت و می خندید. بعد هم در حالی که دستش در دستان آنها بود گفت: مادر من رفتم. منتظر من نباش!

    ماجرای مادری که شهادت فرزندش را در خواب دید

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    چند روزی از شهادت شاهرخ گذشت. جلوی در مقر ایستاده بودم. یک خودرو نظامی جلوی در ایستاد و یک پیرزن پیاده شد.

    راننده که از بچه های سپاه بود گفت: این مادر از تهران اومده، قبلاً هم ساکن آبادان بوده.


    میگه پسرم تو گروه فدائیان اسلامه؛ ببین میتونی کمکش کنی.

    جلو رفتم. با ادب سلام کردم و گفتم: من همه بچه ها را می‌شناسم. اسم پسرت چیه تا صداش کنم.

    پیرزن خوشحال شد و گفت: می‌تونی شاهرخ ضرغام رو صدا کنی!؟

    سرم یکدفعه داغ شد. نمی‌دانستم چه بگویم. آوردمش داخل و گفتم: فعلاً بنشینید اینجا، رفته جلو، هنوز برنگشته!

    عصر بود که برادر کیان پور (برادر شاهرخ که از اعضای گروه بود و چند روز قبل مجروح شده بود) از بیمارستان مرخص شد و به سراغ مادرش آمد.

    یک روز آنجا بودند. بعد هم مادرش را با خودش به تهران برد.

    قبل از رفتن، مادرش می گفت: چند روز پیش خیلی نگران شاهرخ بودم.

    همان شب خواب دیدم که در بیابانی نشسته ام و گریه می‌کنم.

    یک دفعه شاهرخ آمد. با ادب دستم را گرفت و گفت: ما در چرا نشستی؟! پاشو بریم.

    گفتم: پسرم کجائی؟ نمی‌گی این مادر پیر، دلش برا پسرش تنگ می‌شه؟ شاهرخ مرا کنار یک رودخانه زیبا و بزرگ برد و گفت: همین جا بنشین.


    بعد به سمت یک سنگر و خاکریز رفت. از پشت خاکریز دو سید نورانی به استقبالش آمدند.

    شاهرخ با خوشحالی به سمت آنها رفت. میگفت و میخندید. بعد هم در حالی که دستش در دستان آنها بود گفت: مادر من رفتم. منتظر من نباش!

    خداحافظ! و بعد به آسمان رفت.


     

    نظرات بینندگان
    نظرات شما