جمعه 22 خرداد 1405 - Fri 12 Jun 2026
  • حسین ستوده / آرزو دارم یه شب روضه بگیرم حرم

  • «ان‌بی‌سی» هم به «جنایت جنگی» آمریکا در ایران اذعان کرد+ عکس

  • آمریکا در تله ایدئولوژیک اسرائیل افتاده است

  • پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی ارتحال آیت‌الله فیاض

  • پشت‌پرده ادعای ترامپ برای عملیات مخفی عبور نفت از هرمز+ عکس

  • اشک، شادی و جام، لحظات ناب جام جهانی / عکس

  • احکام جدید حقوقی بازنشستگان صادر شد

  • ستاره خارجی پرسپولیس هم به ایران برگشت

  • طبیعت افسانه‌ای فارو / عکس

  • تنگه هرمز تا اطلاع بعدی بسته است

  • ارتش آمریکا در تنگه هرمز شکست خورد

  • تهدید زیرساخت‌ها، تهدید زندگی مردم است

  • ترامپ در بن‌بست ایران گیر کرده هیچ‌کس جز خود را نباید سرزنش کند

  • واقعه‌ای که تاریخ را تغییر داد

  • از قبولی در کنکور سراسری تا انتخاب حجره نشینی

  • «وعده صادق» تجلی نبوغ مدیریتی شهید سلامی بود

  • تهدید تیم ملی ایران به کناره‌گیری از جام جهانی ۲۰۲۶

  • پلنگی که عقاب آفریقایی را شکار کرد

  • سه عامل ریزش طلای جهانی

  • تتلو؛ از صحنه موسیقی تا صحن دادگاه

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 379022
    تاریخ انتشار: 24/مرداد/1403 - 11:21

    ماجرای مادری که شهادت فرزندش را در خواب دید

    شاهرخ با خوشحالی به سمت آنها رفت. می گفت و می خندید. بعد هم در حالی که دستش در دستان آنها بود گفت: مادر من رفتم. منتظر من نباش!

    ماجرای مادری که شهادت فرزندش را در خواب دید

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    چند روزی از شهادت شاهرخ گذشت. جلوی در مقر ایستاده بودم. یک خودرو نظامی جلوی در ایستاد و یک پیرزن پیاده شد.

    راننده که از بچه های سپاه بود گفت: این مادر از تهران اومده، قبلاً هم ساکن آبادان بوده.


    میگه پسرم تو گروه فدائیان اسلامه؛ ببین میتونی کمکش کنی.

    جلو رفتم. با ادب سلام کردم و گفتم: من همه بچه ها را می‌شناسم. اسم پسرت چیه تا صداش کنم.

    پیرزن خوشحال شد و گفت: می‌تونی شاهرخ ضرغام رو صدا کنی!؟

    سرم یکدفعه داغ شد. نمی‌دانستم چه بگویم. آوردمش داخل و گفتم: فعلاً بنشینید اینجا، رفته جلو، هنوز برنگشته!

    عصر بود که برادر کیان پور (برادر شاهرخ که از اعضای گروه بود و چند روز قبل مجروح شده بود) از بیمارستان مرخص شد و به سراغ مادرش آمد.

    یک روز آنجا بودند. بعد هم مادرش را با خودش به تهران برد.

    قبل از رفتن، مادرش می گفت: چند روز پیش خیلی نگران شاهرخ بودم.

    همان شب خواب دیدم که در بیابانی نشسته ام و گریه می‌کنم.

    یک دفعه شاهرخ آمد. با ادب دستم را گرفت و گفت: ما در چرا نشستی؟! پاشو بریم.

    گفتم: پسرم کجائی؟ نمی‌گی این مادر پیر، دلش برا پسرش تنگ می‌شه؟ شاهرخ مرا کنار یک رودخانه زیبا و بزرگ برد و گفت: همین جا بنشین.


    بعد به سمت یک سنگر و خاکریز رفت. از پشت خاکریز دو سید نورانی به استقبالش آمدند.

    شاهرخ با خوشحالی به سمت آنها رفت. میگفت و میخندید. بعد هم در حالی که دستش در دستان آنها بود گفت: مادر من رفتم. منتظر من نباش!

    خداحافظ! و بعد به آسمان رفت.


     

    نظرات بینندگان
    نظرات شما