جمعه 09 مرداد 1405 - Fri 31 Jul 2026
  • سناتور آمریکایی با شلوارک در دیدار با نتانیاهو / فیلم

  • هشدار عراقچی به بلغارستان

  • بازداشت عامل انتشار فیلم ضرب‌ و جرح دختر جوان / فیلم

  • حاشیه‌ مراسم یادبود زنده‌یاد اکبر عبدی / عکس

  • تغییر استراتژی جنگی ایران با تقارن تشدید «افقی» و «عمودی»

  • خروج دو میلیون و ۳۷۶ هزار زائر اربعین از مرزها

  • موج مخالفت نخبگان اردنی با حضور ارتش آمریکا

  • جدول پخش فیلم‌های آخر هفته تلویزیون

  • یک کشتی ایرانی خط محاصرۀ آمریکا را شکست

  • کلاس‌ خط عماد برای ترامپ + فیلم

  • رکوردشکنی قصاب غزه در کسب تنفر مردم آمریکا + عکس

  • سه پاسدار مدافع وطن زنجانی به شهادت رسیدند

  • جزئیات حمله دشمن آمریکایی-صهیونی به دو مجموعه خوابگاهی در اهواز

  • پشت پرده گرانی عجیب قطعات خودرو چیست؟

  • قیمت گوشی همراه پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵

  • دفن خودروها در کولاک برف آرژانتین / فیلم

  • آغاز فصل جدید نقل و انتقالات و چالش‌های استقلال با حضور رامین رضائیان

  • قیمت نفت امروز پنجشنبه ۸ مرداد

  • چریک‌های چمران، از لبنان تا ایران + عکس

  • نجف اشرف میزبان میلیون‌ها زائر / عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 375154
    تاریخ انتشار: 09/تير/1403 - 11:45

    برای چه به مجروح جنگی می‌خندی؟

    اطراف روستا چرخ می‌زدند تا شاید بفهمند برای ناهار باید چه کنند. ناگهان صدای خنده یکی از پشت مسجد بلند می‌شود. داد می‌زند: «این ترکش خورده!»

    برای چه به مجروح جنگی می‌خندی؟

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    قاسم صادقی از نیروهای گروه فدائیان اسلام دوران دفاع مقدس، تعریف می‌کند: «خودم را به نیروهای شهید شاهرخ ضرغام رساندم. همگی با هم سیر جاده را ادامه دادیم تا به روستاهای جنوبی رسیدیم.

    در گوشه‌ای در میان خانه‌های مخروبه مشغول استراحت شدیم. از ناهار هم خبری نبود. شاهرخ گفت: «خیلی گشنمون شده. چی کار کنیم؟»چند تا از بچه‌ها مشغول گشت‌زنی در اطراف روستا بودند. یکی از آن‌ها برگشت و با خنده گفت: «بچه‌ها بیایید اینجا اینو ببینید. ترکش خورده تو پاش.»شاهرخ داد زد: «اینکه خنده نداره.

    زود باشین کمکش کنید.»همه دویدیم پشت مسجد روستا. توقع دیدن هر مجروحی را داشتیم غیر از این. همه می‌خندیدند. ما هم که رسیدیم خندیدیم. ترکش خمپاره به پای یک گوساله اصابت کرده بود. شاهرخ خندید و گفت: «این هم ناهار امروز ما. اینو دیگه خدا رسونده.»سریع چاقو را برداشت و حیوان را خواباند سمت قبله. من و یکی از بچه ها به مسجد روستا رفتیم، یک قابلمه بزرگ پیدا کردیم. کمی هم نمک و ... از آنجا برداشتیم.

    بچه‌های دیگه هم هیزم و نان خشک آوردند. ۵ عصر آبگوشت آماده شد. بچه‌ها پیاز هم پیدا کردند. هنوز غذایی به آن خوشمزگی نخورده‌ام. بنا به توصیه شهدای گروه، بعد از جنگ به همان روستا رفتیم و ماجرا را تعریف کردیم و از همه آن‌ها حلالیت طلبیدیم.»

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما