دوشنبه 18 خرداد 1405 - Mon 08 Jun 2026
  • ضربات سنگینی به اهداف مهم و حساس در سرزمین‌های اشغالی وارد کردیم

  • جبهه جدید

  • ایران و اسرائیل فوراً درگیری را متوقف کنند

  • ادعای شهربانو منصوریان با انتشار این تصویر

  • تماس‌های تلفنی فشرده ارتش اسرائیل و سنتکام

  • توییت ایلان ماسک در مورد تنگه هرمز

  • اتحادیه اروپا به‌دنبال تحریم بیشتر ایران

  • سانسور نظامی در اسرائیل پس از حملات ایران

  • ایران اهداف آمریکایی را با موفقیت در هم کوبید

  • خبرنگار فاکس‌نیوز پس‌از شنیدن آژیرهای خطر در تل‌آویو / فیلم

  • از سرگیری جنگ به نفع هیچ طرفی نیست

  • بازداشت یک اسرائیلی به ظن جاسوسی برای ایران

  • کارت زرد مجلس به سازمان غذا و دارو

  • ایران در حملات خود به اسرائیل از چه موشک‌هایی استفاده کرد؟

  • هشدار دادستانی کل کشور

  • کدام بازی پیچیده به هم خورد؟

  • خسارت سنگین موشک‌های ایرانی

  • حمله‌ور شدن خواهران منصوریان به حوزه ریاست فدراسیون ووشو / فیلم

  • ابراز تمایل ترامپ برای اعزام نیروی نظامی به ایران

  • خواهران منصوریان به فدراسیون ووشو حمله کردند!

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 375154
    تاریخ انتشار: 09/تير/1403 - 11:45

    برای چه به مجروح جنگی می‌خندی؟

    اطراف روستا چرخ می‌زدند تا شاید بفهمند برای ناهار باید چه کنند. ناگهان صدای خنده یکی از پشت مسجد بلند می‌شود. داد می‌زند: «این ترکش خورده!»

    برای چه به مجروح جنگی می‌خندی؟

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    قاسم صادقی از نیروهای گروه فدائیان اسلام دوران دفاع مقدس، تعریف می‌کند: «خودم را به نیروهای شهید شاهرخ ضرغام رساندم. همگی با هم سیر جاده را ادامه دادیم تا به روستاهای جنوبی رسیدیم.

    در گوشه‌ای در میان خانه‌های مخروبه مشغول استراحت شدیم. از ناهار هم خبری نبود. شاهرخ گفت: «خیلی گشنمون شده. چی کار کنیم؟»چند تا از بچه‌ها مشغول گشت‌زنی در اطراف روستا بودند. یکی از آن‌ها برگشت و با خنده گفت: «بچه‌ها بیایید اینجا اینو ببینید. ترکش خورده تو پاش.»شاهرخ داد زد: «اینکه خنده نداره.

    زود باشین کمکش کنید.»همه دویدیم پشت مسجد روستا. توقع دیدن هر مجروحی را داشتیم غیر از این. همه می‌خندیدند. ما هم که رسیدیم خندیدیم. ترکش خمپاره به پای یک گوساله اصابت کرده بود. شاهرخ خندید و گفت: «این هم ناهار امروز ما. اینو دیگه خدا رسونده.»سریع چاقو را برداشت و حیوان را خواباند سمت قبله. من و یکی از بچه ها به مسجد روستا رفتیم، یک قابلمه بزرگ پیدا کردیم. کمی هم نمک و ... از آنجا برداشتیم.

    بچه‌های دیگه هم هیزم و نان خشک آوردند. ۵ عصر آبگوشت آماده شد. بچه‌ها پیاز هم پیدا کردند. هنوز غذایی به آن خوشمزگی نخورده‌ام. بنا به توصیه شهدای گروه، بعد از جنگ به همان روستا رفتیم و ماجرا را تعریف کردیم و از همه آن‌ها حلالیت طلبیدیم.»

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما