چهارشنبه 20 خرداد 1405 - Wed 10 Jun 2026
  • لحظه درگیری بین شیر ماده و گورخر در آب /فیلم

  • مشهد برای تدفین رهبر شهید آماده است

  • واکنش جالب خانواده شجریان به پهلوی / فیلم

  • اولین حکم انتصاب رهبرانقلاب صادر شد

  • اهمیت حمله ایران به رامات دیوید

  • قیمت انواع گوشی موبایل‌ امروز ۲۰ خرداد

  • دستگیری عامل ارسال اطلاعات حساس ایران به امارات

  • سناریوهای افزایش اعتبار کالابرگ اعلام شد

  • انهدام پهپاد MQ۹ آمریکا با آتش پدافند هوایی نوین سپاه

  • بازتاب گسترده پاسخ ایران به تجاوز دوباره آمریکا

  • محدودیت‌های تردد تعطیلات پایان هفته

  • ایران به دنبال تحمیل معادله جدید بر اسرائیل است

  • دستگیری زن و مرد متهم به قطع دست یک شهروند

  • عملیات ایران علیه پایگاه‌های آمریکا موفقیت آمیز بود

  • آغاز همکاری نظامی روس‌ها با طالبان

  • رویارویی دوباره ایران و آمریکا در جام جهانی ۲۰۲۶

  • حادثه دریایی در آبهای یمن

  • پایگاه هوایی آمریکا در اردن زیر حملات موشکی سپاه

  • عمیقاً نگران درگیری‌ مجدد در منطقه هستیم

  • لابی با شاهزاده‌های اروپا برای اشغال فلسطین + عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 367943
    تاریخ انتشار: 27/اسفند/1402 - 12:52

    روایت باورنکردنی از اسیر گرفتن افسر ارشد بعثی توسط رزمنده دفاع مقدس

    روایت سردار علی ناصری از هوشیاری رزمنده کرمانی دفاع مقدس در اسیر گرفتن از نیروهای عراق را به نقل از کتاب پنهان زیر باران را بخوانید.

    روایت باورنکردنی از اسیر گرفتن افسر ارشد بعثی توسط رزمنده دفاع مقدس

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    «روزبه‌روز باید یاد شهدا و تکرار نام شهدا و نکته‌یابی و نکته‌سنجی زندگی شهدا در جامعه‌ی ما رواج پیدا کند.»، این جمله کوتاه برشی از فرمایشات مقام معظم رهبری در 27 بهمن ماه سال 1393 در خصوص اهمیت نام و یاد شهدا است.

     خاطره زیر روایتی است از سردار علی ناصری از هوشیاری  رزمنده کرمانی دفاع مقدس که در کتاب «پنهان زیر باران» منتشر شده‌است.

    به هویزه که رسیدم، از دیدن آنچه که دیدم، دلم به درد آمد. دشمن قبل از عقب‌نشینی، همه منازل و مغازه‌ها و ساختمان‌ها را ویران کرده بود. فقط یک مسجد سالم مانده بود. رفتم به مسجد و خوشحال بودم از اینکه دشمن از هویزه رفته و هم از خرابی‌ها ناراحت بودم. در مسجد با دلی شکسته نماز می‌خواندم که بچه‌های سوسنگرد هم سر رسیدند. پس از جست‌وجوی زیاد، فهمیدیم که دشمن تا نزدیکی سه راهی فتح و بعد از پاسگاه خاتمی عقب‌نشینی کرده‌است.

    دشمن را در آن نواحی پیدا کردیم. من و دوستان به طرف سه راهی جفیر رفتیم؛ جاده‌ای که الان مزار شهدای هویزه است. در این حوالی، اتفاق جالبی افتاد. یکی از پاسدارهای کرمانی را که خیلی هم کم سن و سال بود، دیدیم. برایمان گفت: "با موتور می‌رفتم که عده زیادی عراقی جلویم سبز شدند. معلوم شد خدمه توپخانه هستند." میان آنها افسر هم بود. تا مرا دیدند، فریاد زدند:‌ "قف". ایستادم. لباس فرم سپاه تنم بود و می‌دانستم که اگر اسیرم کنند، کارم با کرام‌الکاتبین است.

    بلافاصله فکری به ذهنم رسید و به عربی گفتم: "من پاسدار خمینی هستم. آمده‌ام خودم را تسلیم شما بکنم!"هرچه اصرار کردند، سلاحم را به آنها ندادم. یکی از افسران گفت: چرا می‌خواهی تسلیم بشوی؟ گفتم: "من تنها نیستم. نزدیک دویست نفر پاسدار دیگر هم می خواهند خود را تسلیم کنند."

    - "جدی؟" 

    +"والله".

    -"از کجا بدانیم دروغ نمی‌گویی؟"

    + "کاری ندارد! دو نفر را با من بفرستید تا جایشان را به شما نشان بدهم."

    بلافاصله ستوان و سربازی خواستند بیایند؛ اما من گفتم: " نه! فرمانده شما باید بیاید به بچه‌ها تأمین بدهد." ما پشت سیل‌بند بودیم که آن جوان کرمانی با دو افسر عراقی آمدند نزد ما. فوراً ریختیم و آن دو افسر را بازداشت کردیم. جوان پاسدار کرمانی که ماجرا را برایمان تعریف کرد، من قصه‌اش را باور نکردم و گفتم: "دروغ می‌گویی."  برو با آن دو افسر صحبت کن!

    سرگرد یا سروان بود. با او صحبت کردم. دیدم بله راست می‌گوید. آن فرمانده با ناراحتی گفت: "واقعا این بچه خیلی خوش شانس است. باید به او مدال بدهید. خوب ما را فریب داد."

    بلافاصله بچه‌ها رفتند و بقیه نیروهای عراقی را اسیر کردند و آوردند.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما