پنجشنبه 26 شهريور 1405 - Thu 17 Sep 2026
  • سقوط ۴۱ درصدی تولید نفت خلیج فارس

  • اهتزاز پرچم ایران در دهکده بازی‌های آسیایی / فیلم

  • انهدام ۳ هسته عملیاتی گروهک تروریستی تکفیری

  • جدایی ۱۰ بازیکن ستاره از پرسپولیس!

  • قیمت جدید خودروهای داخلی در بازار

  • ادعای تازه ترامپ، تلاش چین برای میانجی‌گری و فشارهای تازه آمریکا + عکس

  • قیمت سکه و طلا امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • قیمت دلار امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • چرا خلبان آ‌مریکایی از تلویزیون ایران می‌ترسید؟ + عکس

  • تماس تلفنی وزرای امور خارجه ایران و ترکیه

  • از لایه ازون چه خبر؟

  • فیل کوچکی بدون خرطوم و دم / فیلم

  • ماندن در لیگ برتر به قیمت سکونشینی؟

  • بیانیه حماس درباره فاجعه فرو ریختن ساختمانی در غزه

  • بیانیه حماس درباره فاجعه فرو ریختن ساختمانی در غزه

  • لاوروف: اگر اروپا به روسیه حمله کند جنگ متفاوت و کوتاه خواهد بود

  • ترکیه مرزهایش با ایران را بازتر می‌کند

  • سلفی خاص یک پرسپولیسی با خانه خدا

  • رهبر شهید انقلاب در لباس رزم / عکس

  • نامه ای از یک حامی انتخاباتی دیروز و یک منتقد دلسوز امروز

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 362334
    تاریخ انتشار: 15/دي/1402 - 11:14
    کاری از محسن برآسود:

    ماجرای عیدی شهید باکری به خانواده برادر شهیدش

    آن موقع اگر کسی برگه نداشت، اجازه تردد در جزیره را به او نمی دادند، حتی اگر فرمانده لشکر بود. رفتم و برگه را تهیه کردم و آقا مهدی که آمد، تحویلش دادم. آقا مهدی رفت و شب هم نیامد.

    ماجرای عیدی شهید باکری به خانواده برادر شهیدش

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    عملیات خیبر تمام شده بود. با موتور داشتم از اهواز برمی گشتم که در بین راه متوجه شدم یک پیکان چراغ می زند کمی کشیدم کنار و با دست اشاره کردم برو اما پیکان همچنان چراغ می زد. راهنما زدم و رفتم توی خاکی کنار جاده، پیکان هم آمد.

    برگشتم ببینم چه کسی داخل ماشین است، دیدم آقا مهدی پشت فرمان است و یک بنده خدایی هم جلو نشسته، دو تا خانم هم عقب ماشین هستند. بعد از سلام، آقا مهدی گفت: «برو تا من برسم، یه برگه تردد جزیره برام بگیر.»

    آن موقع اگر کسی برگه نداشت، اجازه تردد در جزیره را به او نمی دادند، حتی اگر فرمانده لشکر بود. رفتم و برگه را تهیه کردم و آقا مهدی که آمد، تحویلش دادم. آقا مهدی رفت و شب هم نیامد.

    فردای آن روز نزدیک های ظهر بود که آمد. برایم سؤال شده بود چه کسانی سوار پیکان بودند. بعد از ظهر، وقتی با آقا مهدی تنها شدم، از او پرسیدم: «آقا مهدی! یه سؤال ازت بپرسم، ناراحت نمیشی؟» گفت: «نه برای چی ناراحت بشم؟» گفتم: «اونایی که با شما سوار پیکان بودن، کیا بودن؟» گفت: «برای چی میخوای بدونی؟» گفتم: «هیچی، همین جوری.» کمی ساکت ماند و بعد از چند دقیقه گفت: «اونایی که دیروز توی ماشین بودن، یکی شون خانم حمید بود، اون یکی هم خانم خودم. اون کسی هم که جلو نشسته بود داییم بود.»

    گفتم: «اونا رو آورده بودی اینجا چی کار؟» گفت: «اونا از من عیدی می خواستن، من هم منظورشونو می دونستم که عیدی شون فقط حمیده. اونا رو آوردم جایی که حمید اونجا شهید شده و افتاده بود. پیش خودم گفتم، هیچ چیز بهتر از این نمیتونه اونا رو خوشحال کنه.»

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما