دوشنبه 15 تير 1405 - Mon 06 Jul 2026
  • سرویس دهی مترو به حالت عادی بازگشت

  • قیمت طلا امروز یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵

  • سرمربی جدید پرسپولیس انتخاب شد؟

  • مبلغ اعتبار و آخرین جزئیات کالابرگ تیر ۱۴۰۵

  • دیپلماسی تهاجمی

  • اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید انقلاب و خانواده ایشان با حضور گسترده مردم، فرزندان امام شهید و مسئولان کشوری و لشکری +عکس و فیلم

  • تمام خطوط اتوبوس تندرو تهران فعال هستند

  • باد کلاه پاپ لئو چهاردهم را به دریا برد / فیلم

  • تمساح لاشه پلیکان را تکه‌تکه کرد / فیلم

  • شلیک موشک‌ کروز راهبردی توسط کره شمالی

  • قیمت محصولات سایپا امروز یکشنبه 14 تیر

  • قیمت لحظه ای دلار امروز یکشنبه 14 تیر

  • افزایش سهمیه بنزین برای برخی استان ها

  • طرفداری رئیس فیفا از یک تیم لو رفت

  • عطوان: این تشییع نماد یک کشور پیروز است

  • فرمانده جدید نیروی دریایی سپاه معرفی شد

  • فیلم/ همخوانی دعای وحدت در مصلی تهران

  • دستگیری ۶ نفر از عناصر مرتبط با شبکه‌های معاند و ضد انقلاب

  • واکنش اسکوچیچ به مذاکره با پرسپولیس

  • دستگیری ۶ نفر از عناصر مرتبط با شبکه‌های معاند و ضد انقلاب

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 360806
    تاریخ انتشار: 28/آذر/1402 - 16:18

    حاج قاسم: شما ریش دارید، نوه‌هایم را نبوسید!

    کافی بود پسران سردار سلیمانی بچه‌هایشان را ببوسند تا صدای حاج قاسم در بیاید که: «بچه‌های من را بوس نکنید! شماها ریش دارید، بچه‌ها اذیت می‌شوند».

    حاج قاسم: شما ریش دارید، نوه‌هایم را نبوسید!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    «حاج قاسم روی بچه‌ها و نوه‌هایش، به خصوص دخترها، خیلی حساس بود. بعضی شب‌ها زنگ می‌زد، خودش برای نوه‌ها لالایی محلی می‌خواند تا خوابشان ببرد. اگر پیشش بودند هم خودش آن‌ها را روی پایش می‌گذاشت و برایشان شعر می‌خواند تا خوابشان ببرد. خیلی هم روی آن‌ها حساس بود. کافی بود پسرانش، حسین یا رضا بچه‌هایشان را ببوسند تا صدای حاج قاسم در بیاید که: «بچه‌های من رو بوس نکنین! شماها ریش دارین، بچه‌ها اذیت می‌شن.»

    بچه‌ها می‌گفتند: «بابا، خب شما هم ریش داری که ...»

    می‌گفت: «شماها بلد نیستین. بچه‌های من رو نبوسین.»

    وقتی با بچه‌ها بازی می‌کرد خودش هم بچه می‌شد. دیگر به سن و سال خودش و بدن پر از ترکشش توجه نمی‌کرد. یک بار که پاییز بود و برگ‌های پاییزی کل حیاط را پوشانده بودند، رفت خوابید وسط حیاط و به نوه‌ها گفت: «بیاین هرچی برگ روی زمین ریخته بریزین روی من.»

    یک بار دخترها برای بچه‌هایشان تفنگ آب‌پاش خریده بودند. حاج قاسم که دید، یاد دوران کودکی خودش افتاد که در مدرسه با رفقایش چقدر آب‌بازی می‌کردند. آن قدر با آن تفنگ آب‌پاش به همه آب پاشید که همه از دستش فرار می‌کردند.»

    منبع: کتاب «عزیز زیبای من»، مستند روایی روزهای پایانی زندگی شهید حاج قاسم سلیمانی به قلم زینب مولایی

    نظرات بینندگان
    نظرات شما