سه شنبه 02 تير 1405 - Tue 23 Jun 2026
  • ادای احترام پوتین به آرامگاه سرباز گمنام / فیلم

  • تکذیب ادعای جنجالی شهباز شریف درباره مذاکرات

  • وضعیت تردد در تنگه هرمز به چه صورت است؟

  • حذف اولین تیم آسیایی از جام جهانی+ فیلم

  • وزیر ارتباطات: تلفن همراه و ثابت قطع نخواهد شد

  • سنت چندصدساله تولید عود در ویتنام / عکس

  • قیمت بیت کوین امروز سه‌شنبه ۲ تیر

  • مترو و بی آر تی در تهران تا چه زمانی رایگان است؟

  • ترفند شهید دهقان برای فرار از اعدام توسط ساواک

  • دومین شب مراسم عزاداری ماه محرم در جوار محل عروج قائد شهید/عکس

  • حاتمی‌کیا: تنگسیری‌ها دارد این خاک

  • وقتی حرف ترامپ پیش الجولانی هم خریدار ندارد+عکس

  • ایران چند درصد شانس صعود دارد؟

  • پزشکیان عازم اسلام‌آباد شد

  • مسیر پروازهای اربعین کوتاه‌تر شد

  • کم‌نظیر از یک پلنگ سیاه در کنار دو توله‌اش / عکس

  • سمور آبی یک تمساح را زنده زنده خورد / فیلم

  • بنزین ارزان و تورم ۳ رقمی در اقتصاد ایران

  • مداحی لالایی از حاج عبدالرضا هلالی

  • توافق با ایران، حل موقت بحران موجودیتی هژمونی آمریکا یا آمادگی برای تنشی بزرگتر در آینده؟

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357307
    تاریخ انتشار: 13/آبان/1402 - 10:28

    امام خمینی(ره) از چه می‌ترسید؟

    شهید همت تعریف می‌کند: «دور تا دور امام(ره) جمع شده بودیم و به نصیحت‌هایشان گوش می‌دادیم که ضربه‌ای به پنجره خورد و شیشه شکست. همه ترسیدیم غیر از امام.»

    امام خمینی(ره) از چه می‌ترسید؟

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل ازفارس ،

    بیسیمچی گردان هنوز نتوانسته بود ترس را از خود دور کند. از تاریکی شب، از تنهایی، از صدای خمپاره و ... می‌ترسید و قلبش تند تند می‌زد. اما حاج ابراهیم همت این طور نبود، انگار نه انگار زوزه گوشخراش خمپاره از کنار گوشش رد شده و کمی دورتر منفجر می‌شد. 

    بیسیمچی بالاخره دل به دریا زد و از حاج همت پرسید: «حاجی چرا من می‌ترسم؟ چرا شما نمی‌ترسی؟»

    حاج همت لبخندی زد و با مهربانی گفت: «منم روزی مثل تو بودم. امام(ره) جواب سؤالم رو داد.»

    بیسیمچی با تعجب پرسید: «امام جواب سوال شما را داد؟»

    حاج همت با آرامش «بله»ای گفت و تعریف کرد: «اوایل انقلاب بود و جنگ هنوز شروع نشده بود. روزی به دیدار امام رفتیم و دور تا دورش نشستیم. به نصیحت‌هایش گوش می‌دادیم که ضربه محکمی به پنجره خورد و یکی از شیشه‌های اتاق شکست. 

    از این صدای غیرمنتظره همه از جا پریدیم، غیر از امام! امام در همان حال که صحبت می‌کرد، آرام سرش را برگرداند و به پنجره نگاه کرد. 

    هنوز صحبت‌هایش تمام نشده بود که صدای اذان شنیده شد. بلافاصله والسلام گفت و از جا بلند شد. 

    همان جا بود که فهمیدم همه آدم‌ها می‌ترسند. چرا که آن روز همه ما ترسیده بودیم، هم امام ترسیده بود هم ما؛ امام از دیر شدن وقت نماز می‌ترسید و ما از صدای شکستن شیشه! او از خدا می‌ترسید و ما از غیر خدا. 

    همان جا بود که فهمیدم کسی که از خدا بترسد، دیگر هیچ وقت از غیر خدا نمی‌ترسد و هر کس از غیر خدا بترسد، از خدا نمی‌ترسد.»

    نظرات بینندگان
    نظرات شما