جمعه 10 بهمن 1404 - Fri 30 Jan 2026
  • جشنواره فیلم فجر با نمایش یک انیمیشن افتتاح می‌شود

  • نگاهی به چالش‌های اجرای قانون کالابرگ

  • بازداشت کودک ۵ ساله در تگزاس / عکس

  • از مصرف گل و مشروب تا آتش زدن سطل و لاستیک+ فیلم

  • پاسخ ایران به حمله آمریکا بی‌سابقه خواهد بود

  • شرط جدید کسر خدمت سربازی اعلام شد

  • آمریکا از ۷ ماه قبل آسیب‌پذیرتر و ایران برای تلافی مصمم‌تر است

  • زلزله در ردیف‌های بودجه/ نهادهای بی‌خاصیت حذف می‌شوند؟

  • سلبریتی‌ها؛ این بار جای جلاد و شهید عوض نمی‌شود+عکس و فیلم

  • قیمت نفت در بازارهای جهانی پنجشنبه ۹ بهمن

  • ویتامینی که از بدن در برابر آنفلوآنزا محافظت می کند

  • چگونه یک سمفونی به موسیقی متن جنایت تبدیل شد؟+عکس و فیلم

  • ایران در صورت صادقانه بودن مذاکرات با آمریکا، آماده مذاکره است +فیلم

  • خبر بد برای استقلال/ جدایی ستاره خارجی از استقلال

  • آمریکا مهم‌ترین سامانه‌های دفاعی خود را به منطقه اعزام کرد

  • دردسر جدید برای پرسپولیس

  • هشدار دستیار رهبری خطاب به ترامپ

  • رهبری حکیمانه، عامل عبور کشور از فتنه‌ها و شکست نقشه دشمنان

  • امشبم همه میخوابیم!

  • ۳ ستاره جدید به پرسپولیس پیوستند

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما