سه شنبه 14 بهمن 1404 - Tue 03 Feb 2026
  • بنایی بر انتقال مواد غنی شده به هیچ کشوری نداریم

  • بازداشت تهیه‌کنندگان بیانیه منتسب به میرحسین

  • رانش هولناک زمین در قاهره / فیلم

  • هرگز نمی پذیریم ایران ناامن باشد و منطقه امنیت داشته باشد

  • آبشار نیاراگا یخ زد /فیلم

  • عراقچی: امیدوارم نتایج دیپلماسی را به زودی ببینیم

  • قم در آستانه نیمه شعبان /عکس

  • بیل گیتس و دختران روسی در اسناد اپستین

  • غزال تیزپای استقلال/ رقیب موردعلاقه پرسپولیس

  • صید ماهی به روش پره در خزر /عکس

  • سفرای تمام کشورهای اروپایی به وزارت خارجه احضار شدند +فیلم

  • آمریکا به داعش کمک می‌کند!+اسناد

  • آموزش شیوه اعتراض توسط «الناز ملک» در جشنواره فیلم فجر+فیلم

  • «خیبرشکن»؛ کابوس اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه به سراغ آبراهام لینکلن می‌رود +عکس

  • اعلام جرم دادستانی علیه مدیر شبکه افق و عوامل برنامه خط‌خطی

  • راه‌اندازی دیکتاتوری پهلوی در لس آنجلس +عکس

  • نقره پشت سر طلا ریزش کرد

  • مواجهه سیاسی روحانی با مشکلات اقتصادی مردم

  • قیمت گوشت قرمز امروز دوشنبه ۱۳ بهمن

  • ایران‌خودرو: یا گران بخرید یا تولید نمی‌کنیم! +جزئیات

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما