دوشنبه 13 بهمن 1404 - Mon 02 Feb 2026
  • رهبر انقلاب: آمریکا بداند اگر این دفعه جنگی راه بیندازد، این جنگ، جنگ منطقه‌ای خواهد بود / فتنه اخیر شبیه کودتا بود+عکس و فیلم

  • ۵ سناریوی محتمل در مواجهه ایران و آمریکا

  • دادگاه رسیدگی به دادخواهی خانواده شهدا و جانبازان اقدامات تروریستی گروهک پژاک به طرفیت دولت آمریکا

  • همه تحرکات دشمن تحت کنترل است

  • سپاه بزرگترین نیروی ضدتروریست جهان است

  • قیمت گوشت قرمز امروز ۱۲ بهمن

  • شهید غریب در اسارت ؛ سجده آخر و وصال به حضرت حق

  • سرود انقلابی - به لاله در خون خفته

  • سرود انقلابی - به لاله در خون خفته

  • واکنش فرشاد احمدزاده به اتفاقات اخیر

  • ایران‌خودرو تعلیق شد

  • رژه موتور سواران در سالروز ورود امام خمینی /فیلم

  • پرسه روباه‌ها روی سکوهای ورزشگاه /فیلم

  • واکنش سپاه به تروریستی خوانده شدنش از سوی اتحادیه اروپا

  • قیمت انواع گوشی موبایل‌ یکشنبه ۱۲ بهمن

  • پرسپولیس از مدافع جدیدش رونمایی کرد

  • خشم دموکرات‌ها از ترامپ؛ پرونده اپستین و لاپوشانی فاحش

  • میلیاردر‌های آمریکایی که نامشان در پرونده‌ اپستین دیده می‌شود

  • موانع پنهان رشد صادرات با ارز تک‌نرخی

  • تکیه بر آمریکا عامل تداوم حکومت‌ها نیست

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما