پنجشنبه 21 خرداد 1405 - Thu 11 Jun 2026
  • حسین ستوده / آرزو دارم یه شب روضه بگیرم حرم

  • «ان‌بی‌سی» هم به «جنایت جنگی» آمریکا در ایران اذعان کرد+ عکس

  • آمریکا در تله ایدئولوژیک اسرائیل افتاده است

  • پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی ارتحال آیت‌الله فیاض

  • پشت‌پرده ادعای ترامپ برای عملیات مخفی عبور نفت از هرمز+ عکس

  • اشک، شادی و جام، لحظات ناب جام جهانی / عکس

  • احکام جدید حقوقی بازنشستگان صادر شد

  • ستاره خارجی پرسپولیس هم به ایران برگشت

  • طبیعت افسانه‌ای فارو / عکس

  • تنگه هرمز تا اطلاع بعدی بسته است

  • ارتش آمریکا در تنگه هرمز شکست خورد

  • تهدید زیرساخت‌ها، تهدید زندگی مردم است

  • ترامپ در بن‌بست ایران گیر کرده هیچ‌کس جز خود را نباید سرزنش کند

  • واقعه‌ای که تاریخ را تغییر داد

  • از قبولی در کنکور سراسری تا انتخاب حجره نشینی

  • «وعده صادق» تجلی نبوغ مدیریتی شهید سلامی بود

  • تهدید تیم ملی ایران به کناره‌گیری از جام جهانی ۲۰۲۶

  • پلنگی که عقاب آفریقایی را شکار کرد

  • سه عامل ریزش طلای جهانی

  • تتلو؛ از صحنه موسیقی تا صحن دادگاه

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما