یکشنبه 26 بهمن 1404 - Sun 15 Feb 2026
  • دادگاه رسیدگی به پرونده متهمان تحریق مسجد سیدالشهدا(ع) و شهادت دو جوان+ فیلم

  • متهمان سوزاندن بسیجی پای میز محاکمه / فیلم

  • معراج شهدا، کانون تجدید میثاق کاروان‌های راهیان نور

  • مرمت نقاشی تاریخی پسران فتحعلی شاه قاجار /عکس

  • ‌ترامپ تصویری را در حساب تروث سوشال خود پست کرد

  • افشای رقم قرارداد چند بازیکن فوتبال ایران

  • پیام تسلیت رهبر انقلاب درپی درگذشت حجت‌الاسلام حافظی

  • وحید شکری : بر دشمن مرتضی علی لعنت

  • نگهبانانِ یخ؛ زندگی در گرینلند

  • قیمت جدید تخم‌مرغ در آستانه ماه رمضان

  • بازگشت ستاره مهاجم خارجی به بازی استقلال

  • توئیت ضرغامی علیه رضا پهلوی

  • حقوق‌ها می‌تواند سالی ۲ بار افزایش پیدا کند

  • برانداز خارج نشین به خفت و خاری افتاده

  • اسامی محصولات بهداشتی غیرمجاز

  • محکومیت در کمیته تعیین وضعیت استقلال و ذوب آهن

  • توان دفاعی قابل مذاکره نیست+عکس و فیلم

  • طبیعت در غیاب انسان چه اتفاقی می‌افتد؟ /عکس

  • دستور دلاری به وزارت نفت برای تامین ارز کالاهای اساسی

  • برچسب‌زنی به جمهوری اسلامی با کارنامه پهلوی

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما