سه شنبه 14 بهمن 1404 - Tue 03 Feb 2026
  • کدام کشورها در ترکیه برای مذاکرات احتمالی ایران وامریکا حضور دارند

  • بزرگ‌ترین هزارتوی برفی اروپا /عکس

  • میوه‌هایی که شما را لاغر می کنند!

  • مجلس ابزار شکستن انحصار خودرو را آماده کرد

  • مولودی نیمه شعبان حسین طاهری به نام با هر نفس

  • ضدحال بزرگ رضاییان به استقلال و سا پینتو

  • نه قربان! ما نمی‌توانیم ایران را شکست دهیم

  • وضعیت پرونده سلبریتی‌های نقش‌آفرین در اغتشاشات

  • آتش سوزی مهیب در بارار جنت آباد تهران / فیلم

  • قالیباف و نمایندگان با آرمان‌های انقلاب تجدید میثاق کردند

  • خوش خدمتی پلیس بد اروپا برای ترامپ درباره ایران +عکس

  • قیمت جهانی طلا امروز سه‌شنبه ۱۴ بهمن

  • مردمی‌ترین انقلاب تاریخ از نگاه محققان جهانی ؟

  • شهید این عکس معروف را می‌شناسید؟ +عکس

  • زمان دقیق توزیع کالابرگ مرحله دوم

  • بلعیدن ایران؛ رؤیای دیرینه آمریکا که ۴ دهه ناکام ماند

  • قیمت گوشت قرمز امروز ۱۴ بهمن

  • وطن فروشی الناز شاکردوست یادتان باشد

  • حضور داماد یهودی ترامپ در نشست جمعه با ایران

  • قیمت دلار و یورو امروز سه شنبه ۱۴ بهمن

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما