شنبه 11 بهمن 1404 - Sat 31 Jan 2026
  • تکذیب شایعه حمله به ساختمان نیروی دریایی سپاه

  • شدیدترین برف مسکو در دو قرن اخیر / فیلم

  • جزئیات تازه از انفجار بندرعباس +فیلم

  • علیرضا حاتمی درگذشت

  • سرمربی استقلال: ناراحت و تنها هستم

  • چرا ضریح امام حسین(ع) شش گوشه است؟

  • انفجار مهیب یک ساختمان هشت طبقه در بندرعباس /فیلم

  • مرگ اعضای یک خانواده در انفجار گاز در اهواز

  • شایعه ترور فرمانده نیروی دریایی سپاه کذب است

  • کاسبان خون و تاجران آشوب

  • آغاز جشن‌های ۴۷ سالگی انقلاب با حضور رهبر انقلاب +عکس و فیلم

  • شایعه کودتا یا جنگ اطلاعاتی غرب؟ /یک تلاش ناکام یا پروپاگاندای غربی؟ +عکس و فیلم

  • لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در حرم امام خمینی(ره) / فیلم

  • پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی درگذشت حجت‌الاسلام عبدخدائی

  • تصاویر حضور رهبر انقلاب در حرم امام راحل

  • زنگ خطر پرسپولیس به صدا درآمد

  • بازداشت ۱۱ نفر از اطرافیان رئیس شاباک

  • قیمت موبایل‌ امروز شنبه ۱۱ بهمن

  • ذکر دوباره نام ایلان ماسک در پرونده جنجالی اپستین

  • آمریکا تلاش می‌کند با ایران تماس برقرار کند +فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما