شنبه 02 اسفند 1404 - Sat 21 Feb 2026
  • ارتش آمریکا یک شناور را هدف قرار داد

  • نبض بازار نفت جهان در دستان ایران

  • دلیل حضور سرزده تاجرنیا در تمرین استقلال

  • چاقوکشی دانشجونماها در دانشگاه شریف / فیلم

  • لذت برادر شاه انگلیس از تماشای شکنجه کودک /تماشای شکنجه با شوک الکتریکی +تصاویر

  • کشف پرونده فقدان دختر ۱۸ ساله و دستگیری عامل اغفال

  • برنامه‌های نوروز ۱۴۰۵ اعلام شد

  • ماه مبارک رمضان در سراسر جهان /عکس

  • گرفتار در باتلاق تعرفه و اپستین

  • طالبان کتک زدن زنان و فرزندان را به صورت مشروط قانونی اعلام کرد!

  • کشف یک تن مخدر شیشه در یزد/عکس

  • اعتراض تند و کنایه‌آمیز داریوش به دیکتاتوری پهلوی! + فیلم

  • آیا آمپول و سرم روزه را باطل می‌کند؟

  • کمک ۵میلیارد تومانی رهبر انقلاب به آزادی زندانیان نیازمند

  • اهداف ترامپ از شورای صلح چیست؟

  • کاهش ۷ درصدی ذخایر آب سدهای کشور

  • قیمت گوشت قرمز امروز ۲ اسفند

  • رگبار باران در تهران از سه‌شنبه

  • کشف و ضبط ۱۶۵ قبضه سلاح غیرمجاز جنگی در مرزهای کشور

  • خلبان محمود خضرایی چگونه به شهادت رسید؟

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما