جمعه 01 اسفند 1404 - Fri 20 Feb 2026
  • هشدار وزش باد شدید در تهران

  • گفت‌وگوی تلفنی عراقچی با همتای سعودی

  • سکوت سنگین فمینیست‌ها مقابل فاجعهٔ اپستین +عکس

  • دستگیری حفار غیرمجاز در یکی از روستاهای کامیاران

  • پیام قالیباف به روسای مجالس کشورهای اسلامی

  • توقیف دامپ‌تراک ۴۰ تنی قاچاق در هرمزگان

  • جمع‌وجور و مرگبارترین مسلسل آلمانی /فیلم

  • نفس تازه دریاچه ارومیه / عکس

  • ایران فعلا بیرون از اتاق فرمان پول

  • احساس بد آمریکایی‌ها‌ از جنگ برای منافع اسرائیل +عکس و فیلم

  • مسلمان‌ شدن رپر ماداگاسکاری در برنامه محفل / فیلم

  • افشاگری از اتفاقات عجیب و غریب در پرسپولیس /فیلم

  • تجلیل از ماه رمضان در خرابه‌های غزه

  • خانه‌تکانی نوروزی روی خط قرمز آب

  • حمله مشاور غیابی استقلال به مورینیو!+عکس

  • قدرت‌نمایی سپاه در حساس‌ترین گذرگاه انرژی جهانی+عکس

  • قیمت روز گوشت گوساله پنجشنبه ۳۰ بهمن

  • مذاکرات ایران و آمریکا در ژنو گامی رو به جلو بود

  • انهدام باند قاچاق 5 میلیون لیتر سوخت در کشور

  • شوک خبری به پرسپولیس ، جدایی اوسمار

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما