شنبه 25 بهمن 1404 - Sat 14 Feb 2026
  • آیین اختتامیه جشنواره فیلم فجر/عکس

  • کالبدشکافی پروژه بی‌ثبات‌سازی ایران از کاخ سفید/ چگونه ترامپ فتنه ۱۴۰۴ را رهبری کرد؟

  • ایران جزو ۱۰ کشور دارنده بیشترین ظرفیت نیروگاه‌های حرارتی

  • ماراتن کنکور در انتظار یک امضای طلایی از پاستور/عدالت آموزشی باید تأمین شود

  • دکتر قالیباف به نماینده مردم ترکمن در مجلس تسلیت گفت

  • فیدان: آمریکا آماده سازش با ایران در مورد غنی سازی اورانیوم است

  • بارش برف و باران و وزش باد شدید در اکثر استان‌های کشور از جمعه

  • آتش سوزی در مغازه مکانیکی یک قربانی گرفت

  • اعتراف معاون ترامپ به ناکامی پروژه براندازی در ایران+ عکس

  • تیم ملی ایران محروم شد!

  • شوک تورمی دی ماه و مسئولانی که از یک سوراخ 2 بار گزیده شدند

  • اوسمار یک بازیکن پرسپولیس را اخراج کرد

  • قیمت جدید طلای جهانی امروز ۲۳ بهمن ۱۴۰۴

  • عزل یک مدیر صداوسیما

  • داعش همچنان در سوریه فعال است

  • تهران صاحب ۱۱۶۱ مدرسه جدید می شود

  • عراقچی: امکان فریب وجود دارد،/فیلم

  • ترافیک روان در اکثر معابر و بزرگراه‌های تهران

  • مخالفت واتس‌اپ با کاربرد پیام‌رسان بومی در روسیه

  • حجم گسترده ویرانی در شرق خط زرد در نوار غزه+ فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما