سه شنبه 28 بهمن 1404 - Tue 17 Feb 2026
  • جنگ جهانی دوم، فراتر از تصویر‌

  • دهک‌بندی از معیار دریافت یارانه حذف شد

  • همبستگی مردم، اصلی‌ترین سپر دفاعی و سرمایه قدرت ملی ایران است

  • از روایت‌های ساخته‌شده تا واقعیت‌های دیده‌شده

  • دشمن با پروژه «کشته‌سازی» قصد اتهام زنی به جمهوری اسلامی را داشت

  • جشنواره شرووتاید در لیتوانی /عکس

  • حقیقت تجمعات پهلوی‌ها از زبان یک طرفدار /فیلم

  • کنایه پویانفر: بخشی از مالیاتم تقدیم دولت‌های اجنبی شود

  • سرمربی پرافتخار ایرانی جانشین ساپینتو؟

  • کوه بوکتی که شبیه کیک است! /عکس

  • مرگ مشکوک تهیه کننده سریال ضد ایرانی «تهران»

  • ارزش‌های دفاع مقدس ایران را حفظ کرده است

  • انقلابِ ۴۷ ساله راز پیروزی‌ها و غافلگیری‌ها

  • حقوق در سال آینده حداقل ۳۲ درصد افزایش پیدا می‌کند+فیلم

  • افراد پشت‌پردۀ اغتشاشات عاملان تروریستی هستند

  • ساعت طلایی مصرف کافئین

  • پیام ظریف برای همه ایرانیان

  • مسمومیت ۸ نفر در لواسان

  • بازسازی سیستم عصبی با این ویتامین

  • قیمت سکه و طلا امروز دوشنبه ۲۷ بهمن

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما