پنجشنبه 07 اسفند 1404 - Thu 26 Feb 2026
  • من راه عشق و شهادت را رفتم +عکس

  • مقصدی رویایی برای طبیعت‌گردان / عکس

  • عمان: مذاکره کنندگان از ایده‌ها استقبال کردند

  • شاه‌پانزه این طوری توی ۵ سال رنگ عوض کرد /فیلم

  • تناقض‌گویی مقامات آمریکا شک و شبهه‌ها را نسبت به قصد و نیت واقعی آن‌ها بیشتر می‌کند+فیلم

  • بیزاتی به کادرفنی استقلال اضافه شد

  • اختلاف در اپوزیسیون بالا گرفت

  • ایران به هلند اعتراض کرد

  • پروژه اینترنشنال برای عادی‌سازی تجزیه‌طلبی + عکس و فیلم

  • 3 دانشجوی متخلف دانشگاه تهران موقتاً تعلیق شدند

  • عیدی بازنشستگان قبل از نیمه اسفند پرداخت می شود؟

  • عضو مسلمان کنگره آمریکا: نه به جنگ با ایران

  • تبریک رمضان توسط باشگاه‌های اروپایی

  • روایت‌های بصری از تغییرات اجتماعی / عکس

  • برگشت مهاجم خارجی استقلال به این تیم

  • قیمت گوشی‌های بازار امروز

  • عراقچی: این یک جنگ ویرانگر خواهد بود / مذاکرات هسته‌ای ایران و آمریکا در ژنو

  • مردم ایران با سازمان سیا همکاری کنند!

  • حقیقتی که رئیس جمهور آمریکا بالاخره لو داد!

  • تبدیل خودرو‌ها به ابزار‌های جاسوسی /فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما