دوشنبه 04 اسفند 1404 - Mon 23 Feb 2026
  • آثار هنری وارد نظام وثیقه بانکی شدند

  • کاهش سرفاصله حرکت قطارهای خط ۶ مترو

  • رقابت بازیگران در مستندمسابقه «راه تاز»

  • «کارت امید مادر» صرفا وعده به مادران نباشد

  • سازمان ملل: وضعیت غزه همچنان فاجعه‌بار است

  • هشدار نظامی ارشد آمریکایی درباره ترور رهبر انقلاب /فیلم

  • ایران تو آتیش آشوب تروریستی می‌سوخت

  • ناوهای آمریکا در مقابل موشک‌های ایران یک اردک نشسته هستند

  • ترامپ نمی‌فهمد که چرا ایرانی‌ها تسلیم نشده‌اند

  • تردد بی‌دردسر کشتی‌های ایرانی در خلیج فارس

  • بحث توافق موقت با آمریکا هیچ مبنایی ندارد / ایران مصمم به مسیر دیپلماتیک است

  • خبر مهم صندوق بازنشستگی برای فرزندان بازنشستگان

  • تسلیم نمی‌شویم، چون ایرانی هستیم

  • از دونالد ترامپ تا مایکل جکسون در اسناد جدید پرونده اپستین / شفافیت اسناد اپستین: چرا این اسناد منتشر شدند؟+عکس و فیلم

  • واکنش میثم مطیعی به آشوب در دانشگاه

  • تصاویر؛ قوهای فریادکش مهمان همیشگی تالاب سرخرود

  • گزینه‌های مربیگری استقلال مشخص شدند

  • جشنواره زمستانی ماسلنیتسا در مسکو / عکس

  • ناوهای آمریکایی در نزدیکی آب‌های ایران

  • ممنوع‌الورودی گروهی از دانشجویان به دانشگاه شریف

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما