جمعه 01 آبان 1405 - Fri 23 Oct 2026
  • نفت 114 دلار شد

  • کنایه سنگین بقائی به دولت تروریستی آمریکا

  • اعتراف به شکست دو جنگ علیه ایران

  • آمریکا و اسرائیل جنگی ویرانگر با ایران را آغاز می‌کنند

  • ساختمان وزارت دفاع عربستان در ریاض را هدف قرار دادیم

  • معرفی جانشین یحیی گل‌محمدی !

  • ثبت تصویر پلنگ ایرانی در پناهگاه خوش‌ ییلاق / فیلم

  • تعیین تکلیف معوقات اردیبهشت بازنشستگان

  • اولین تصاویر از انفجار نفتکش‌های دیشب + فیلم

  • پدر شهید سپهبد موسوی به فرزند شهیدش پیوست

  • سیگنال جدید بانک مرکزی به بازار دلار

  • فرار کارکنان آرامکو از ترس یمن

  • خود را برای جنگ ناهم‌طراز آماده کرده‌ایم

  • ورود دادستانی بم به پرونده تنبیه بدنی دانش‌آموز

  • هشدار سفارت ایران در باکو به هموطنان ایرانی

  • پاراکماندار ایران مدال نقره گرفت

  • صفرزاده با رکوردشکنی طلا گرفت

  • بازخوانی یک پرونده یا بازتولید روایت آمریکایی؟

  • رونمایی سند امنیتی جدید نخست‌وزیر رژیم صهیونی/ لاپید: نتانیاهو با هوش مصنوعی سند امنیتی‌اش را نوشته است+ عکس

  • پیام تسلیت قالیباف در پی درگذشت پدر شهید موسوی

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 356650
    تاریخ انتشار: 06/آبان/1402 - 11:02

    خوردن ترکش روزی‌ام نبود!

    پرویز حیدری از رزمندگان نوجوان دفاع مقدس می‌گوید: «بعثی‌ها خمپاره که زدند، در ۵ متری ما منفجر شد. من و همرزمانم در میان گرد و خاک گُم شدیم. من می‌شنیدم که از بالای تپه می‌گفتند: ای وای بچه‌ها شهید شدند!»

    خوردن ترکش روزی‌ام نبود!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    نوجوان ۱۴ ـ ۱۵ ساله بودند اما همین مردان کوچک، جلوی بعثی‌ها می‌ایستادند و امروز راوی روزهای جنگ هستند. «پرویز حیدری» از رزمندگان نوجوان دفاع مقدس بود که در سومار، عملیات‌های ۴ و ۵ حضور داشت. روایت وی از حضورش در سومار را در ادامه می‌خوانیم:

    من در سومار رزمنده و تک‌تیرانداز بودم. شبانه ۸ ساعت در خط مقدم بودیم. فاصله ما با عراقی‌ها یک و نیم کیلومتر بود. شهر مندلی روبروی ما بود و تردد ماشین‌های عراقی را بدون چشم مسلح می‌دیدیم. سومار حرارت زیاد بود و آب نبود. الان هم هر وقت تشنه می‌شوم، یاد سومار می‌افتم. من حدود ۳ ماه در خط مقدم سومار بودم.

    یک روز برای گرفتن ناهار با دو نفر از دوستان به نام‌های «مهدی رضویان» و «رضا عیدی» به چادر پشتیبانی رفتیم. «رضا عیدی» پاسدار بود و ما دو نفر بسیجی بودیم. تا ماشین حمل غذا رسید، باهم به سمت ماشین رفتیم، من وسط بودم که سمت چپ من رضویان و سمت راست من آقای عیدی بود. خواستیم ظرف‌ها را برداریم، بعثی‌ها خمپاره زدند و خمپاره تقریباً در ۵ متری ما منفجر شد. دو تا ترکش از بالای سر من آمد و سر آقا رضا خورد و مهدی هم پای چپ‌اش ترکش خورد. من اطرافم را نگاه کردم و دیدم چیزی نشد.

    من و همرزمانم در میان گرد و خاک گُم شدیم. می‌شنیدم که رزمنده‌ها از بالای تپه می‌گفتند: «ای وای بچه‌ها شهید شدند!»

    همگی به سمت ما آمدند. محمدصالح سلطانی گفت: «فکر کردم تو شهید شدی!» من مشغول مداوای دوستانم شدم. خون از پای رضا فوران می‌زد و فقط می‌گفت:

    یازهرا(س). حدود ساعت ۴ بعد از ظهر از پشتیانی آمدند و او را به بیمارستان باختران بردند. من هم متعجب بودم از اینکه چرا ترکش خوردن روزی‌ام نشد.

    نظرات بینندگان
    نظرات شما