پنجشنبه 07 آبان 1405 - Thu 29 Oct 2026
  • واکنش الناز شاکردوست به شایعه مهاجرت

  • شوک به کشتی ایران؛ حسن یزدانی شکست خورد

  • چه آرزوهایی با هم داشتیم علیرضا شریفی /فاطمیه

  • شروع بی‌رحمانه رحمان عموزاد با ضربه فنی +فیلم

  • لحظه منفجر کردن خانه یک زندانی / فیلم

  • قیمت طلا ۱۸ عیار امروز پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • آخرین نتایج انتخابات اسرائیل؛ دولت وحدت یا انتخابات مجدد؟

  • قیمت گوشت قرمز امروز پنج‌شنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • فلج تنفسی و مرگ با خوردن این غذاها

  • شروع طوفانی حسن یزدانی +فیلم

  • چرا سلطنت‌طلبان از کرامت انسانی خود عبور کرده‌اند؟+ عکس

  • جنون در اسرائیل: بگذارید جهان بداند!

  • انهدام یک فروند پهپاد MQ1 ارتش تروریستی آمریکا در تنگه هرمز

  • اجرای احکام قطعی پرونده آذین خودرو با ۲۱۶۸ شاکی

  • انفعال سازمان ملل در برابر خطرات هسته‌ای

  • چرا دوره نهفتگی ایدز خطرناک است؟

  • بحران گازوئیل ماندگار شد

  • افزایش رفت‌وآمدهای دیپلماتیک همزمان با تقویت آرایش نظامی + عکس و فیلم

  • یحیی سریع: فرودگاه عدن را تخلیه کنید

  • بازگشت بورس به مدار صعود

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 354350
    تاریخ انتشار: 12/مهر/1402 - 11:14

    روزی که بعثی‌ها روی زخم حاج آقا ابوترابی پماد ویکس زدند

    یکبار که اسرا از اتاق شکنجه برگشتند، کمرشان از شدت شکنجه‌ سیاه و کبود شده بود. گروهبان دو بعثی آمد و پماد ویکس در دستش بود، صدا زد: «ابوتراب!»

    روزی که بعثی‌ها روی زخم حاج آقا ابوترابی پماد ویکس زدند

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    امروز که پای روایت اسرای دفاع مقدس می‌نشینیم، تلخی و شیرینی‌های زیادی را از اسارت می‌شنویم. شیرینی‌ها همان همدلی بین اسرا بود و تلخی‌ها روزهایی بود که جلوی چشم‌شان می‌دیدند، همرزمانشان شکنجه می‌شوند و شاید تلخ‌ترین خاطره برای هر یک از اسرا، شکنجه مرحوم سیدعلی‌اکبر ابوترابی در اسارت بود.

    سرهنگ بازنشسته ارتش «حاج‌علی صنیعی» که ۱۰ سال اسارت را تحمل کرد، خاطره‌ای از شکنجه و صبر و استقامت سیدآزادگان را روایت می‌کند:

    یکبار اسرا را برای شکنجه بردند، وقتی برگشتند، کمر بچه‌ها فقط جای کابل بود. طوری که از شدت شکنجه‌ها کمرشان سیاه و کبود شده بود. بعد از ساعتی گروهبان دو بعثی آمد و پماد ویکس در دستش بود، البته آن موقع نمی‌دانستیم که این پماد چیست. گروهبان بعثی صدا زد: «ابوتراب!» حاج آقا جوابش را داد. او از حاج‌آقا ابوترابی پرسید: «می‌دانی این چیه؟» حاج‌آقا گفت: «نه!»گفت: «این پماد است و فرمانده گفته جای زخم کابل‌ اسرایی که امروز زدیم را با این پماد چرب کنیم و اول هم از ابوتراب شروع کنیم.»

    حاجی گفت: «من که رویم نمی‌شود پیش بچه‌ها کمرم را چرب کنید.» بالاخره لباس حاج‌آقا ابوترابی را بالا کشیدند تا کمر او را پماد بزنند. ما می‌دیدیم که کمر حاج آقا ابوترابی از شدت ضربه‌های کابل جای خالی نداشت. وقتی پماد را زدند، جای زخم سید انگار داشت آتش می‌گرفت اما حاج آقا اصلاً این درد و سوزش زخم‌هایش را به زبان نیاورد. اسرا با دیدن این اتفاق شروع به گریه کردند و هنوز هم با این خاطره گریه می‌کنند.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما