سه شنبه 02 تير 1405 - Tue 23 Jun 2026
  • ادای احترام پوتین به آرامگاه سرباز گمنام / فیلم

  • تکذیب ادعای جنجالی شهباز شریف درباره مذاکرات

  • وضعیت تردد در تنگه هرمز به چه صورت است؟

  • حذف اولین تیم آسیایی از جام جهانی+ فیلم

  • وزیر ارتباطات: تلفن همراه و ثابت قطع نخواهد شد

  • سنت چندصدساله تولید عود در ویتنام / عکس

  • قیمت بیت کوین امروز سه‌شنبه ۲ تیر

  • مترو و بی آر تی در تهران تا چه زمانی رایگان است؟

  • ترفند شهید دهقان برای فرار از اعدام توسط ساواک

  • دومین شب مراسم عزاداری ماه محرم در جوار محل عروج قائد شهید/عکس

  • حاتمی‌کیا: تنگسیری‌ها دارد این خاک

  • وقتی حرف ترامپ پیش الجولانی هم خریدار ندارد+عکس

  • ایران چند درصد شانس صعود دارد؟

  • پزشکیان عازم اسلام‌آباد شد

  • مسیر پروازهای اربعین کوتاه‌تر شد

  • کم‌نظیر از یک پلنگ سیاه در کنار دو توله‌اش / عکس

  • سمور آبی یک تمساح را زنده زنده خورد / فیلم

  • بنزین ارزان و تورم ۳ رقمی در اقتصاد ایران

  • مداحی لالایی از حاج عبدالرضا هلالی

  • توافق با ایران، حل موقت بحران موجودیتی هژمونی آمریکا یا آمادگی برای تنشی بزرگتر در آینده؟

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 352914
    تاریخ انتشار: 28/شهريور/1402 - 12:13

    وقتی حاج قاسم دلش کله‌پاچه می‌خواست!

    حاج قاسم به اسم فرمانده و با تشریفات به خانه شهدا نمی‌رفت. مثلاً صبح زنگ می‌زد خانه شهید می‌گفت: «امروز صبحانه می‌خواهم بیایم خانه شما؛ کله پاچه هم می‌خواهم!»

    وقتی حاج قاسم دلش کله‌پاچه می‌خواست!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از فارس،

    کم‌تر کسی است که روایت‌هایی از خاکی بودن‌های حاج قاسم را نشنیده باشد. 

    روایتی که می‌خوانید داستانی از کتاب «ژنرال» به قلم محمد مردانیان است که در وصف شهید حاج قاسم سلیمانی آمده:

    «دفترچه تلفنی داشت که شاید ۱۵۰ شماره تلفن خانواده شهید توی آن یادداشت کرده بود؛ روزی نمی‌شد که با چند نفرشان تماس نگیرد. توی هر فرصتی در طول روز به مادر، پدر، همسر و بچه‌های شهدا زنگ می‌زد و با هر یک ۱۰ دقیقه، ۵ دقیقه صحبت می‌کرد؛ حالشان را می‌پرسید و مشکلاتشان را می‌شنید. زمان‌هایی که توی راه خانه به محل کار، در مسیر فرودگاه و رفتن به جلسه‌ها می‌گذراند، متعلق به خانواده شهدا بود.

    به اسم فرمانده و با تشریفات به خانه شهدا نمی‌رفت. مثلاً صبح زنگ می‌زد خانه شهید اصغر دهقانی و می‌گفت: «امروز صبحانه می‌خواهم بیایم خانه شما؛ کله پاچه هم می‌خوام!»

    طوری خودمانی برخورد می‌کرد که هیچ فاصله‌ای بین او و بچه‌های شهید نباشد و احساس کنند پدرشان آمده است. می‌خواست بتوانند حرفشان را بزنند و مشکلاتشان را بگویند.»

    نظرات بینندگان
    نظرات شما