دوشنبه 27 مهر 1405 - Mon 19 Oct 2026
  • تکمیل کلکسیون شکار جنگنده‌ها+ عکس

  • افشای راز قدرت ژئوپلیتیکی ایران!

  • بازتولید گرایش‌های جدایی‌طلبانه در آمریکا

  • ترس نظامیان صهیون از جنگ با ایران

  • تیم جدید علیرضا بیرانوند مشخص شد

  • شهدای وزارت دفاع پیش‌قراولان جهاد و شهادت بودند

  • مهرداد اخلاقی وزیر دفاع دولت پزشکیان شد

  • سارق پراید با پابند الکترونیکی دستگیر شد

  • ادامه روند افزایشی بروز کرونا در کشور

  • وقتی اینترنشنال دچار آشفتگی رسانه‌ای می‌شود!/ فیلم

  • مادر بمب‌های شما و پدر موشک‌های ما !

  • قیمت دلار امروز یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵

  • اتفاق جالب بین وریا غفوری و فرهاد مجیدی

  • قیمت سکه و طلا امروز یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵

  • هدیه ویژه ترامپ برای پوتین

  • قیمت گوشت قرمز امروز یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵

  • حمله به یک کشتی در سواحل امارات

  • حنظله اسناد محرمانه مرکز جنگ شناختی اسرائیل را منتشر کرد+ مدارک

  • درخواست بی‌شرمانه علی کریمی از عمویش نتانیاهو + عکس

  • درخشش جونان میهن، تلالو امیدهای ملت به جوانان در مسیر تحقق آینده‌ای باشکوه است/ دعای خیر اینجانب بدرقه راه همۀ جوانان ایران سرافراز

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 346595
    تاریخ انتشار: 20/تير/1402 - 15:54

    ماجرای کتک خوردن شاه ایران از یک آمریکایی!

    یکی از ویژگی‌های ذاتی محمدرضا پهلوی حس قلدرمنشانه و زورگویی بود.

    ماجرای کتک خوردن شاه ایران از یک آمریکایی!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از جهان نیوز،

    در سال 1310 شمسی محمدرضا پهلوی به اتفاق دو تن از همکلاسی‌هایش به نام‌های حسین فردوست و مهرپور تیمورتاش روانه شهر سوئیس شد تا در کالج «لُه روزه» به ادامه تحصیل بپردازد.

    از آن جا که یکی از ویژگی های ذاتی محمدرضا پهلوی حس قلدرمنشانه و زورگویی بود، با ورود به این مدرسه نیز راه و رسم خود را به مانند ایران در پیش گرفت اما، عاقبتِ آن به سودش ختم نشد چنانچه اسناد و شهادت اطرافیان وی گواه این امر می‌باشد.

    فردریک ژاکوبی، یکی از محصلین مدرسه له روزه در «مجله نیوزویک» شماره 20 فوریه 1949 چنین نوشته است: در آن موقع، مدرسه دو برابر بیش از سایر ملیت ها محصل امریکایی داشت که بیشتر از خانواده های دیپلمات هایی بودند که در اروپا مشاغلی داشتند. بسیاری از فرزندان خانواده هایی که در کشور خود حکومت یا سلطنت می کردند نیز در آن جا درس می خواندند. ورود محمدرضا پهلوی بعدازظهر همان روز که من به مدرسه وارد شدم، اتفاق افتاد. او با تشریفات خاصی وارد مدرسه شد و مدیر مدرسه و همسرش باشتاب به استقبالش رفتند که او را هر چه زودتر به آپارتمانش برسانند و اثاثیه او را جا به جا نمودند.

    ما چند نفر دانش آموز، روی نیمکتی در زیر درختی نشسته بودیم. «چارلی چیلدز» یک دانش آموز امریکایی همسن و سال من که یک ماه پیش به مدرسه آمده بود، برای من از بازی بیس بال صحبت می کرد و طوری غرق صحبت بودیم که به اطراف توجه نداشتیم. ناگهان دیدیم که پهلوی به ما نزدیک شده و از بی توجهی ما ناراحت است. خیلی نزدیک شد. او مانند ببری که قصد گرفتن شکار خود را دارد و به کمین نشسته، به جلو و عقب می جهید و چند دقیقه چنین وضعی داشت؛ ولی کسی به او اعتنا نکرد. تا این که ناگهان عصبانی شد و به زمین میخکوب شد و با یک حرکت و اشاره، بازوی راست و حرکت تند سرش به ما نهیب زد که برخیزیم. ما چیزی از این حرکت او نفهمیدیم؛ ولی بالاخره پس از تفکر و تردید دانستیم که می خواهد روی نیمکت ما بنشیند و می خواست که ما به یکدیگر فشار دهیم تا جایی برایش باز شود. ولی چون واقعاً جایی برای او نبود، با فشار دادن به هم، به زور جای کمی در وسط نیمکت باز کردیم. این حرکت به جای این که او را آرام کند، بیشتر خشمگین کرد. با زبانی نیمه فرانسه و نیمه انگلیسی به ما فهماند که در مقابل ولیعهد ایران، اشخاص باید بایستند، نه این که نشسته و به این طرف و آن طرف حرکت کنند.

    یکی از دانش آموزان خنده اش گرفت و او را مسخره کرد و سپس همگی قاه قاه به خنده افتادیم. پهلوی که بسیار رنگ پریده و شرمنده بود، با «چارلی چلیدز» دست به یقه شد. چارلی دو سال از او کوچکتر بود؛ ولی پسر عصبی بود و به سرعت او را به زمین زد و پهلوی نقش زمین شده بود و نفس نفس می زد و چارلی مانند اسب بر روی او نشسته بود. چیزی نگذشت که پهلوی فریاد زد، بخشش... بخشش! موهایش پریشان شده و روی چهره و چشمانش ریخته بود و گونه هایش خراشیده و خون آلود بود. از بینی اش خون می ریخت و پیراهنش پاره شده بود. او در میان تعجب ما از زمین برخاست و با لبخند دستش را به طرف چارلی دراز کرد و آن را دو یا سه بار فشرد و با دست دیگر به علامت دوستی به پشت او زد.
     
     


    download

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما