جمعه 09 مرداد 1405 - Fri 31 Jul 2026
  • سناتور آمریکایی با شلوارک در دیدار با نتانیاهو / فیلم

  • هشدار عراقچی به بلغارستان

  • بازداشت عامل انتشار فیلم ضرب‌ و جرح دختر جوان / فیلم

  • حاشیه‌ مراسم یادبود زنده‌یاد اکبر عبدی / عکس

  • تغییر استراتژی جنگی ایران با تقارن تشدید «افقی» و «عمودی»

  • خروج دو میلیون و ۳۷۶ هزار زائر اربعین از مرزها

  • موج مخالفت نخبگان اردنی با حضور ارتش آمریکا

  • جدول پخش فیلم‌های آخر هفته تلویزیون

  • یک کشتی ایرانی خط محاصرۀ آمریکا را شکست

  • کلاس‌ خط عماد برای ترامپ + فیلم

  • رکوردشکنی قصاب غزه در کسب تنفر مردم آمریکا + عکس

  • سه پاسدار مدافع وطن زنجانی به شهادت رسیدند

  • جزئیات حمله دشمن آمریکایی-صهیونی به دو مجموعه خوابگاهی در اهواز

  • پشت پرده گرانی عجیب قطعات خودرو چیست؟

  • قیمت گوشی همراه پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵

  • دفن خودروها در کولاک برف آرژانتین / فیلم

  • آغاز فصل جدید نقل و انتقالات و چالش‌های استقلال با حضور رامین رضائیان

  • قیمت نفت امروز پنجشنبه ۸ مرداد

  • چریک‌های چمران، از لبنان تا ایران + عکس

  • نجف اشرف میزبان میلیون‌ها زائر / عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 345341
    تاریخ انتشار: 04/تير/1402 - 12:18
    خاطره‌‌ای از شهید «عباس رئیسی چاهستانی»

    شهیدی که وجدانش به او اجازه نداد در خانه بماند

    فرزند شهید تعریف می‌کند: پدرم می‌گفت؛ «نشستن من در این جا فایده‌ای ندارد، عراقی‌ها مردم را اذیت می‌کنند، وجدانم قبول نمی‌کند این جا بنشینم.»

     شهیدی که وجدانش به او اجازه نداد در خانه بماند

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    شهید عباس رئیسی چاهستانی چهارم اردیبهشت 1331، در روستای چاهستان تابعه شهرستان بندرعباس چشم به جهان گشود. پدرش موسی (فوت1362) خواربار فروش بود و مادرش هاجر (فوت1362) نام داشت.

    تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارمند دانشگاه علوم پزشکی بود. ازدواج اول او سال 1353 صورت گرفت و صاحب یک پسر و سه دختر شد. پس از آن یک بار دیگر ازدواج کرد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم خرداد 1367، با سمت راننده در پاسگاه‌ زید عراق به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و سال 1374، پس از تفحص در زادگاهش به خاک سپرده شد.

    شهیدی که وجدانش به او اجازه نداد در خانه بماند

    خاطره‌ای از شهید عباس رئیسی چاهستانی:

    شهیدی که وجدانش به او اجازه نداد در خانه بماند

    از روستا که به شهر آمد، در سازمان بهداری مشغول به کار شد و خیلی خوش اخلاق بود طوری که همه او را دوست داشتند. یکی از بچه‌های مسجد که برای انجام کاری رفته بود که به طور اتفاقی با هم‌رزم شهید آشنا می‌شود و آن شخص خودش را معرفی کرد و گفت که از دوستان شهید هستم و به او گفت در مورد شهید خاطره‌ای تعریف کن، آن شخص گفت یک شب شهید وارد سنگر شد و رفت پیش دوستش نشست و گفت بگذار سرم را روی شانه‌هایت قرار دهم، شاید فردا این سر نباشد.

    مادرم بهش می‌گفت نمی‌خواهد به جبهه بروی اما شهید می‌گفت دختران و زنان مردم غرق در خون هستند، نشستن من در این جا فایده‌ای ندارد، عراقی‌ها مردم را اذیت می‌کنند، وجدانم قبول نمی‌کند این جا بنشینم.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما