دوشنبه 06 مهر 1405 - Mon 28 Sep 2026
  • ایران به دورانی که دشمن آرزویش را دارد بازنخواهد گشت/جناب سید حسن نصرالله؛ امیر قهرمان عرب و نهاد بزرگ جبهه مقاومت

  • استانداردهای هالیوودی بلای جان ازدواج

  • فارن‌پالیسی| کشورهای عربی از آمریکا فاصله می‌گیرند

  • عالی‌پور با رکورد شکنی طلایی شد/ فیلم

  • دستگیری باند آدم‌ربایی با پوشش مأمور پلیس در تهران

  • ایران پیگیر حل پروازها و برقراری عمره

  • فلسطینی‌ها به زندگی در غارها پناه بردند / عکس

  • خبر تاج از انتخاب سرمربی جدید تیم ملی امید

  • خواهد دید چه خواهد شد!

  • بارش رحمت الهی در مسجدالحرام / فیلم

  • اتحادیه اروپا خواستار ارائه موشک به اوکراین شد

  • ورود پرسپولیس به لیگ والیبال

  • زباله‌های سرگردان در جنگل‌های شمال / عکس

  • سوپرگل جادویی لیونل مسی / فیلم

  • پیوستن ستاره هافبک ازبکستانی به استقلال

  • احتمال مجازی شدن مدارس هست؟ وزیر پاسخ داد

  • ترامپ و بحران بزرگ! / رقیب راهبردی واشنگتن

  • قیمت دینار عراق امروز دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵

  • گستاخی‌های ترامپ خلاف منشور ملل متحد است

  • قیمت گوشت قرمز امروز دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 345341
    تاریخ انتشار: 04/تير/1402 - 12:18
    خاطره‌‌ای از شهید «عباس رئیسی چاهستانی»

    شهیدی که وجدانش به او اجازه نداد در خانه بماند

    فرزند شهید تعریف می‌کند: پدرم می‌گفت؛ «نشستن من در این جا فایده‌ای ندارد، عراقی‌ها مردم را اذیت می‌کنند، وجدانم قبول نمی‌کند این جا بنشینم.»

     شهیدی که وجدانش به او اجازه نداد در خانه بماند

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    شهید عباس رئیسی چاهستانی چهارم اردیبهشت 1331، در روستای چاهستان تابعه شهرستان بندرعباس چشم به جهان گشود. پدرش موسی (فوت1362) خواربار فروش بود و مادرش هاجر (فوت1362) نام داشت.

    تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارمند دانشگاه علوم پزشکی بود. ازدواج اول او سال 1353 صورت گرفت و صاحب یک پسر و سه دختر شد. پس از آن یک بار دیگر ازدواج کرد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم خرداد 1367، با سمت راننده در پاسگاه‌ زید عراق به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و سال 1374، پس از تفحص در زادگاهش به خاک سپرده شد.

    شهیدی که وجدانش به او اجازه نداد در خانه بماند

    خاطره‌ای از شهید عباس رئیسی چاهستانی:

    شهیدی که وجدانش به او اجازه نداد در خانه بماند

    از روستا که به شهر آمد، در سازمان بهداری مشغول به کار شد و خیلی خوش اخلاق بود طوری که همه او را دوست داشتند. یکی از بچه‌های مسجد که برای انجام کاری رفته بود که به طور اتفاقی با هم‌رزم شهید آشنا می‌شود و آن شخص خودش را معرفی کرد و گفت که از دوستان شهید هستم و به او گفت در مورد شهید خاطره‌ای تعریف کن، آن شخص گفت یک شب شهید وارد سنگر شد و رفت پیش دوستش نشست و گفت بگذار سرم را روی شانه‌هایت قرار دهم، شاید فردا این سر نباشد.

    مادرم بهش می‌گفت نمی‌خواهد به جبهه بروی اما شهید می‌گفت دختران و زنان مردم غرق در خون هستند، نشستن من در این جا فایده‌ای ندارد، عراقی‌ها مردم را اذیت می‌کنند، وجدانم قبول نمی‌کند این جا بنشینم.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما