پنجشنبه 28 خرداد 1405 - Thu 18 Jun 2026
  • قیمت دلار امروز چهارشنبه ۲۷ خرداد

  • پایان همکاری مهدی رحمتی با خیبر

  • یادداشت تفاهم‌ ایران و آمریکا؛ انتقادات از ترامپ آغاز شد

  • هشدار اینترپل درباره سونامی جرایم سایبری در آسیا

  • اسموتریچ: از لبنان عقب‌نشینی نخواهیم کرد

  • ۱۳۳ هواپیما از زیر موشک‌ها نجات پیدا کردند

  • ۱۰ عادت مهم برای سلامت مغز را بشناسید

  • در حال حاضر مثلث برمودا در تنگه هرمز است

  • فوت ۲ برادر ملکانی در استخر کشاورزی

  • سلطنت‌طلبان و شادی از گل خوردن تیم ملی!/ فیلم

  • اولین شکست آسیایی‌ها در جام جهانی

  • اعتراض رسمی کاپیتان ایران: خسته شدیم

  • افزایش توان موشکی ایران پس از جنگ؛ غیرقابل رهگیری + عکس

  • اگر دشمن عهدشکنی کند، مقابله‌به‌مثل خواهیم کرد

  • منتخب عکس‌های روز جهان / عکس

  • سرلشکر رشید ستون اتاق فکر دفاع مقدس بود

  • شب اول محرم ۱۴۰۵ با نوای حاج محمود کریمی

  • قالیباف و ونس در روز امضای تفاهم حضور دارند

  • در روز امضای تفاهم دور جدید مذاکرات با آمریکا آغاز می‌شود +فیلم

  • اسرائیل در شرط بندی بر روی ترامپ بازنده شد

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 341165
    تاریخ انتشار: 20/ارديبهشت/1402 - 12:31

    شهید:حق نداری برای امام حسین(ع) گریه کنی!

    مادر شهید رضا فرزانه می‌گوید: یک شب آمد و گفت: من یک موقع اگر بروم سوریه ناراحت نمی‌شوی؟ گفتم: چرا، ناراحت می‌شوم. شما که می‌روی من هم عصای دستی جز شما ندارم. چشم‌هایم پر از اشک شد.

    شهید:حق نداری برای امام حسین(ع) گریه کنی!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» سردار رضا فرزانه به سال ۱۳۴۳ متولد شد. وی یکی فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) بود که ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ در سوریه به شهادت رسید.

    شهید فرزانه از جانبازان دفاع مقدس بود که سه بار طی سال‌های ۱۳۶۲، ۱۳۶۵ و ۱۳۶۷ در دوران جنگ تحمیلی مجروح شد. این شهید مدافع حرم پس از ۴۰ روز حضور داوطلبانه در سوریه به شهادت رسید و پیکرش پس از گذشت ۶ سال کشف و هویت او از طریق آزمایش DNA شناسایی شد. آنچه می‌خوانید خاطره‌ای است از مادر شهید. 


    سردار شهید رضا فرزانه

    وقتی رضا می‌خواست برود سوریه گفت: مامان! هر کسی به داد کسی نرسد، روز قیامت حضرت محمد(ص) می‌گوید از امت من نیست. وقت تصاویر آوارگی و جنگ سوریه را نشان می‌داد، ناراحت می‌شد و می‌گفت: من باید بروم آنجا. خیلی عشق و علاقه داشت به حرم حضرت زینب(س).

    یک بار خودش با خانمش رفت سوریه و آمد، اما آن موقع جنگ نبود. آن روزها می‌گفت خوشش نیامده بود از حالت آنجا. حتی مکه هم دو بار رفت. اما هر چه به کربلا می‌رفت، سیر نمی‌شد. می‌گفت آدم از زیارت امام حسین(ع) سیر نمی‌شود. خیلی به اهل بیت علاقه داشت. شکر خدا به راهی رفت که من هم افتخار می‌کنم.

    هر چند اولش نمی‌خواستم برود، یک شب آمد و گفت من یک موقع اگر بروم سوریه ناراحت نمی‌شوی؟ گفتم: چرا، ناراحت می‌شوم. شما که می‌روی من هم عصای دستی جز شما ندارم. چشم‌هایم پر از اشک شد.

    بعدش آقارضا گفت: بشود، اما دیگر حق نداری برای امام حسین(ع) و بچه‌هایش گریه کنی. این هم فرق نمی‌کند، حضرت زینب(س) خواهرش است و حضرت رقیه(س) دخترش. دلت می‌آید چنین بلایی سر حرم خانم بیاورند؟ این را که گفت، من هم گفتم: نه، راضی‌ام به رفتنت. هر طور که دوست داری عمل کن.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما