یکشنبه 22 شهريور 1405 - Sun 13 Sep 2026
  • سفر علیرضا بیرانوند با تراکتور به امارات

  • حاشیه هجدهمین اجلاس سران کشورهای عضو بریکس / عکس

  • آخرین خبر از تردد تنگه هرمز

  • والیبال ایران نایب قهرمان آسیا شد

  • شهید کاوه؛ فرمانده جوانی که دشمن را به‌درستی شناخت + صوت

  • عملیات برق‌آسای یمن نمای قدرت عظیم جبهه مقاومت

  • حمله هوایی به سلیمانیه عراق

  • بهترین ادویه‌ها برای سلامت کبد

  • حمله اسرائیل به یک خودرو در غزه / فیلم

  • قیمت روز خودرو | جدول جدید امروز

  • آیا جی دی ونس می‌تواند مسیر جنگ را تغییر دهد؟

  • بلعیده شدن یک خودرو در نیشابور+ فیلم

  • تفاهم تهران و مسقط بر سر هرمز؛ راهی برای کاهش تنش یا آغاز فصل تازه جنگ میان ایران و آمریکا؟

  • ستاره خارجی به استقلال رسید

  • بهترین نوشیدنی بعد از شام برای سلامت کلیه

  • قیمت گوشت قرمز امروز یکشنبه ۲۲ شهریور

  • ۶ منبع غنی از غله های پرفیبر

  • خبری از پرسپولیس در رقابت‌های لیگ قهرمانان آسیا نیست

  • قیمت موبایل‌ امروز یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

  • خوش‌رقصی زیرزمینی‌ها در فستیوال ونیز خریدار نداشت + عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 339077
    تاریخ انتشار: 31/فروردين/1402 - 13:55

    فرار شهید از دست یک زن

    در ماجرایی از شهید برونسی نقل شده که می‌گوید: استوار به من گفت: بیا پایین و خودش رفت زنگ آن خانه را زد و بعد به من گفت: تو از این به بعد در اختیار صاحب این خانه هستی. هرچی بهت گفتند بی‌چون و چرا گوش می‌­کنی.

     فرار شهید از دست یک زن

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»  «عبدالحسین برونسی» از اهالی نیشابور، شغلش بنایی ساختمان بود و روزی حلالش را با دستان گِلی در می‌آورد. با آغاز جنگ برونسی در حالی که خانه‌ای پرجمعیت را اداره می‌کرد، نتوانست نسبت به آنچه در جبهه‌های جنوب می‌گذرد، بی‌تفاوت باشد. عبدالحسین به خیل مجاهدان در راه خدا پیوست و سرانجام در ۲۳ اسفند سال ۶۳ و در عملیات بدر هنگامی که فرماندهی تیپ ۱۸ جوادالائمه را بر عهده داشت، به شهادت رسید. آنچه می‌خوانید خاطره‌ای است از دوران جوانی این شهید عزیز در سال‌های قبل از پیروزی انقلاب و دوران ستمشاهی است که از زبان خودش روایت می‌کند:  


    شهید عبدالحسین برونسی

    بعد از اتمام دوره آموزشی، هنوز کار تقسیم، شروع نشده بود که فرمانده پادگان خودش آمد مابین بچه‌ها و به قیافه‌ها به دقت نگاه  می‌کرد و دو ـ سه نفر من جمله من را انتخاب کرد و به بیرون صف برد. من قد بلندی داشتم و به قول بچه‌ها، هیکل ورزیده و در عوض، قیافه روستایی و مظلومی داشتم.

    خلاصه ما را عقب یک جیپ سوار کردند همراه یک استوار و رفتیم بیرجند. جلوی یک خانه بزرگ و ویلایی، ماشین ایستاد. همان استوار به من گفت بیا پایین و خودش رفت زنگ آن خانه را زد و بعد به من گفت: تو از این به بعد در اختیار صاحب این خانه هستی. هرچی بهت گفتند بی‌چون و چرا گوش می‌­کنی.

    پیرزن ساده وضعی آمد دم در و استوار به او گفت: این سرباز را خدمت خانم معرفی کنید. وقتی رفتم اتاق خانم، گوشه اتاق، روی مبل، یک زن بی‌‌حجاب‌ با یک آرایش غلیظ و حال به هم زن در حالی که پاهایش را خیلی عادی و طبیعی انداخته بود روی هم، دیدم. تمام تنم خیس عرق شد. پا به فرار گذاشتم. زن بی‌حجاب، با عصبانیت داد می­‌زد برگرد بزمجه! پیرزن گفت: اگه بری می‌­کشنت‌ها. عصبی گفتم: بهتر.

    از خانه زدم بیرون، آدرس پادگان را بلد نبودم، ولی هر طوری بود، آن روز پادگان را پیدا کردم. بعداً فهمیدم آن خانه، خانه یک سرهنگ بود و من می‌­شدم خدمتکار مخصوص آن زن که همسر جناب سرهنگ طاغوتی و بی‌­غیرت بود. چندبار دیگر می‌­خواستند ببرندم، همان جا ولی حریفم نشدند. ۱۸ تا توالت تو پادگان داشتیم که در هر نوبت چهار نفر مامور نظافتشان بودند. به عنوان تنبیه یک هفته تنهایی همه توالت‌ها را تمیز کردم.

    صبح روز هشتم یک سرگرد آمد سروقتم. گرم کار بودم که به تمسخر گفت: بچه دهاتی! سر عقل اومدی یا نه؟ جوابش را ندادم. کفری‌تر ادامه داد: انگار دوست داری برگردی ویلا؟ عرق پیشانی‌ام را با سر آستین گرفتم. حقیقتا توی آن لحظه خدا و امام زمان (عج) کمکم می‌کردند که خودم را نمی‌باختم. خاطرجمع و مطمئن گفتم: «این هیجده تا توالت که سهله جناب سرگرد، اگه سطل بدی دستم و بگی همه این کثافت‌ها رو خالی کن تو بشکه، بعد که خالی کردی تو بشکه، ببر بریز توی بیابون و تا آخر سربازی هم کارم همین باشه، با کمال میل قبول می‌کنم، ولی تو اون خونه دیگه پا نمی‌گذارم»

    عصبانی گفت: همین؟ گفتم: اگه بکشیدم، اون جا نمیرم. بیست روز مرا تنبیهی همان جا گذاشتند. وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی‌شوند، کوتاه آمدند و فرستادنم گروهان خدمات.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما