چهارشنبه 11 شهريور 1405 - Wed 02 Sep 2026
  • توافق مکه مبتنی بر بازدارندگی جمعی است

  • ایران ممکن است محاصره دریایی ترامپ را با جنگ بشکند

  • شکایت پرسپولیس از استقلال

  • پزشکیان و پوتین دیدار کردند

  • آمریکایی‌ها مفهوم مذاکره را با دیکته کردن اشتباه گرفته‌اند/ هیچ فعالیت هسته‌ای در کوه کلنگ نداریم

  • وقتی گروه فشار چکش حذف را بالا می‌برد

  • حکمتِ تذکر مهم رهبر انقلاب به دولت+ عکس

  • ۸۰ شهروند قربانی کلاهبرداری دردیوار

  • قیمت میوه و تره بار امروز ۱۰ شهریور ۱۴۰۵

  • مشاهده یک حیوان عجیب در مشهد / فیلم

  • لحظه‌های ناب در عکاسی خیابانی / عکس

  • «عقرب زرد» چگونه از سیم‌خاردار نفس عبور کرد؟

  • شوخی پزشکیان و الهام علی‌اف / فیلم

  • مصاحبه انتخاباتی نتانیاهو خشم کاربران خارجی را برانگیخت+ فیلم

  • امنیت آسمان تهران را مدیون این ۴۲ نفر بودیم

  • آمریکا تکان خورد، موشک خورد حاکمیت بلامنازع ایران بر تنگه هرمز

  • قیمت روز خودرو | جدول جدید امروز

  • ترکیدن لاک‌پشت زیر آرواره قدرتمند تمساح / فیلم

  • چای سبز واقعاً لاغرکننده است؟

  • طلا کشش افزایش قیمت نیافت

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 333426
    تاریخ انتشار: 01/اسفند/1401 - 10:25
    محسن برآسود

    ترفند شهید مدافع حرم برای جذب جوانان به هیئت

    هر هفته خودش پرچم ها را می زد. چراغ هیئت را شروع می کرد. ایستگاه صلواتی راه می انداخت. نمایشگاه های مختلف برگزار می کرد.

    ترفند شهید مدافع حرم برای جذب جوانان به هیئت

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، کوچکتر که بود با برادرهایش از مادر پول می گرفتند و می رفتند کاغذرنگی و ریسه و پرچم می خریدند. هر سال نیمه شعبان و بعضی از عیدهای دیگر جلوی در خانه و بخشی از کوچه شان را تزیین می کردند. محرم بزرگتر که شد هیئت محلشان را سرپا کرد و بچه های محل را دور هم جمع کرد.

    اصغر پاینده پشت مغازه اش اتاقی داشت که شب های جمعه و بعد از هیئت، محرم، محمد، سعید و مهدی آنجا می رفتند و گپ می زدند. قبل از هر چیزی محرم می گفت زیارت عاشورا بخوانیم، بعد هر کاری خواستید بکنید. گاهی گل یا پوچ بازی می کردند. به سروکله هم می زدند. خیلی از وقت ها هم به حدی مشغول حرف می شدند که سربلند می کردند می دیدند ساعت چهار صبح شده.

    همیشه برای هم نقشه می کشیدند و سربه سر هم می گذاشتند. یک بار در بازی گل یا پوچ، محرم وقتی دید تیمشان دارد می بازد از تلفن مغازه اصغر، زنگ زد به موبایل سعید صدایش را عوض کرد و گفت «سعید حال بابات بد شده بدو بیا خونه» سعید دستپاچه شد. بازی را نیمه کاره رها کرد، بلند شد و رفت. دفعه دوم محرم که سمت گوشی تلفن رفت، مچش را گرفت و نقشه لو رفت.

    یک شب بعد از هیئت فهمیدند که مسئول هیئت رفته و ممکن است دیگر هیئت برپا نشود. در خانه اصغر جمع شدند. همان طور که نشسته بودند، محرم چایی اش را سرکشید و گفت «چرا ناراحتید مسئول هیئت رفته که رفته، مهم پرچم حضرت زهرا(س) ست که باید بالا باشه. اگر کسی نیست هیئت را نگه داره ما که هستیم. هر کاری می کنیم تا پرچم هیئت فاطمیون زمین نمونه. به نظرم پول روی هم بگذاریم و هر هفته خانه یکیمون هیئت بگیریم.»

    بچه ها از خدا خواسته قبول کردند و گفتند «خودت باید مسئول هیئت بشی» قبول نمی کرد و می گفت من خادم هیئتم. هر هفته خودش پرچم ها را می زد. چراغ هیئت را شروع می کرد. ایستگاه صلواتی راه می انداخت. نمایشگاه های مختلف برگزار می کرد.

    به حضرت زهرا (س) ارادت خاصی داشت. همیشه آخر هیئت سفارش می کرد روضه حضرت زهرا (س) بخوانند تا روزی هیئت زیاد شود. پنج شنبه ها بعد از سخنرانی، مداحی شروع می شد. میاندارها روبه روی هم می نشستند و بقیه بچه ها دوروبرشان. یک سینه زنی حسابی راه می انداختند.

    آن اوایل که میانداری می کرد؛ سعید را کنار خودش می نشاند تا با او میانداری کند. وسط سینه زنی بلند می شدند و جریان سینه زنی را هدایت می کردند. کم کم طوری شد که سعید بیشتر به هیئت محرم می آمد تا هیئت خودشان میانداری محرم از همه بهتر بود. بچه ها دوست داشتند دور او حلقه بزنند؛ چون طوری سینه می زد که زمین زیر پایش می لرزید. بچه های محل به خاطر میانداری کردنش به هیئت می آمدند.

    هنگام سینه زنی حواسش به همه چی بود. بچه هایی را که تازه پایشان به هیئت باز شده بود، میاندار می کرد. وسط مداحی و سینه زنی به قول بچه ها شطرنج بازی می کرد. یکی را بلند می کرد. یکی دیگر را سر جای آن می نشاند. از عقب بچه ها را جلو می آورد و هر کس را یک طوری هدایت می کرد. می گفت این جوان ها دوست دارند بیایند وسط سینه بزنند. خیلی ها را همین طوری جذب هیئت کرد.

    میکروفن هیئت خراب شده بود. سعید 20 هزار تومان داد به محرم تا بلندگو بخرند.

    محرم پرسید: از کجا آوردی؟ سعید گفت «توی کلوب فوتبال دستی بردم. عصبانی شد. زیر لب دو، سه تا استغفرالله گفت و پول را برگرداند. گفت «با این پول می خوای ما میکروفن برای هیئت بخریم. این پول ها درست نیست. از آن پول استفاده نکرد و نگذاشت کسی هم به آن دست بزند.

    به سعید گفته بود با بچه های کوچکتر در محل، فوتبال بازی کن و بهشان بگو اگر از من بردید، می برمتان هیئت فاطمیون. بچه ها هم به عشق هیئت تمام سعیشان را می کردند تا به سعید گل بزنند.

    یک بار که هیئت در پارکینگ خانه پدر سعید برگزار می شد، گفت «امشب شام هیئت با من» با محرم و محمد رفتند برای همه پیتزا گرفتند. شام آن شب تا مدتها سرزبان ها بود. همین که بچه ها خوشحال بودند برای محرم کافی بود.

    برگرفته از کتاب جانا؛ خاطراتی از زندگانی شهید مدافع حرم محرم ترک

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما