جمعه 22 خرداد 1405 - Fri 12 Jun 2026
  • حسین ستوده / آرزو دارم یه شب روضه بگیرم حرم

  • «ان‌بی‌سی» هم به «جنایت جنگی» آمریکا در ایران اذعان کرد+ عکس

  • آمریکا در تله ایدئولوژیک اسرائیل افتاده است

  • پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی ارتحال آیت‌الله فیاض

  • پشت‌پرده ادعای ترامپ برای عملیات مخفی عبور نفت از هرمز+ عکس

  • اشک، شادی و جام، لحظات ناب جام جهانی / عکس

  • احکام جدید حقوقی بازنشستگان صادر شد

  • ستاره خارجی پرسپولیس هم به ایران برگشت

  • طبیعت افسانه‌ای فارو / عکس

  • تنگه هرمز تا اطلاع بعدی بسته است

  • ارتش آمریکا در تنگه هرمز شکست خورد

  • تهدید زیرساخت‌ها، تهدید زندگی مردم است

  • ترامپ در بن‌بست ایران گیر کرده هیچ‌کس جز خود را نباید سرزنش کند

  • واقعه‌ای که تاریخ را تغییر داد

  • از قبولی در کنکور سراسری تا انتخاب حجره نشینی

  • «وعده صادق» تجلی نبوغ مدیریتی شهید سلامی بود

  • تهدید تیم ملی ایران به کناره‌گیری از جام جهانی ۲۰۲۶

  • پلنگی که عقاب آفریقایی را شکار کرد

  • سه عامل ریزش طلای جهانی

  • تتلو؛ از صحنه موسیقی تا صحن دادگاه

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 328749
    تاریخ انتشار: 27/دي/1401 - 15:24
    محسن برآسود

    ماجرای چلو برگی که شهید باکری به آن لب نزد

    بی سیم زد به خط تا مطمئن شود که از همین غذا به بچه های خط که در اول در گیری ها هستند هم رسیده یا نه و تا مطمئن نشد، لب به غذا نزد.

    ماجرای چلو برگی که شهید باکری به آن لب نزد

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ،  مسیر صفی آباد _ دزفول یک منطقه خوش  آب و هوا و دارای طبیعت بسیار زیبایی است. باغ های مرکبات و سیفی جات زیادی هم  در این مسیر وجود دارد. یک بار وقتی از این مسیر رد می شدیم، کنار جاده ایستادیم و مقداری سبزی چیدیم که با غذای ظهر بخوریم.

    ظهر، هنگام خوردن غذا، آقا مهدی با دیدن سبزی وسط سفره گفت: «ما این امکان رو داریم که با غذامون سبزی بخوریم،بقیه بچه ها که این امکان رو ندارن چی؟

    یا ما هم باید مثل اونا باشیم، یا اونا هم باید با غذاشون سبزی بخورن.»

    خلاصه برنامه ای چید که تدارکات لشکر هر روز می رفت سبزی شسته و بسته بندی از دزفول تهیه می کرد و همراه غذا به بسیجی ها می دادیم.

    بار دیگر، یک روز بعد از شروع عملیات، برای ناهار چلوبرگ آوردند، عجب چلو برگ دبشی هم بود، انگار از رستوران های خود تبریز آورده بودند. وقتی سفره را انداختیم و خواستیم غذا بخوریم، آقا مهدی گفت: «صبر کنین!»

    بی سیم زد به خط تا مطمئن شود که از همین غذا به بچه های خط که در اول در گیری ها هستند هم رسیده یا نه و تا مطمئن نشد، لب به غذا نزد.

    او تا این حد اخلاص داشت و هر چیزی را که برای خودش می خواست، برای دیگران هم می خواست. اگر امکاناتی بود که بقیه نمی توانستند از آن استفاده کنند، او هم از آن امکانات استفاده نمی کرد. به خاطر همین کارهایش بود که بر دل های بچه ها حکومت می کرد.

    برگرفته از کتاب نمی توانست زنده بماند/ خاطراتی از شهید مهدی باکری
    راوی: غلام حسین سفید گری

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما