یکشنبه 01 شهريور 1405 - Sun 23 Aug 2026
  • دفن اجساد منافقین در یک مرکز زباله

  • حمله ضدصهیونیستی با سلاح سرد در کرانه باختری / فیلم

  • آغاز پرداخت معوقات بازنشستگان

  • عراقچی: فشار اقتصادی آمریکا شکست خواهد خورد

  • خبر فوری / به تاخیر افتادن واریز کالابرگ برای این خانوارها

  • جانشین محمد عمری در ترکیب پرسپولیس کیست

  • امیر جدیدی و زین‌العابدین با اسکورت به سینما می‌آیند

  • قیمت طلا ۱۸ عیار امروز یکشنبه ۱ شهریور

  • عکس های قدیمی از سپهبد محمد پاکپور

  • جنگ اقتصادی یعنی اذعان به شکست نظامی مقابل ایران

  • فرمانده ارتش پاکستان به تهران می‌آید

  • فلسطین آرمانی زنده و تغییرناپذیر است

  • اینترسپت: موساد در ایران شکست خورد

  • راه‌حل مدیرکل وزارت ارشاد برای حل ناترازی بنزین

  • زمان دقیق بازی امروز استقلال و سپاهان

  • قیمت گوشت قرمز امروز یکشنبه ۱ شهریور

  • شکستی دیگر در کارنامه مذاکراتی ترامپ و آمریکا + عکس

  • قیمت دلار امروز یکشنبه ۱ شهریور

  • خون بیرانوند از خون یک پاکبان رنگین‌تر است؟

  • «مجید آدینه» از تروریست‌های دی ماه اعدام شد

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 323305
    تاریخ انتشار: 22/آذر/1401 - 09:39
    محسن برآسود

    شهیدی که اجازه خرید کت و شلوار دامادی را نداد

    به عمه بگو این خرج ها رو نکنه. من کت و شلوار نمی پوشم. مگه همین لباس سپاه چشه؟ خیلی از بچه ها همین کار رو کردن!

     شهیدی که اجازه خرید کت و شلوار دامادی را نداد

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از بعضی از خواسته هایش را بعد از عقد با من در میان می گذاشت. ما با هم دختر عمه، پسر دایی بودیم.

    به خاطر رفت و آمد نزدیک و خانوادگی که داشتیم تا حدودی با خلق و خوی هم آشنا بودیم.

    من که می دانستم او یک پاسدار است و باید با بود و نبودش در زندگی مان بسازم.

    از این که یک فرد متدین و شناخته شده، همسرم شده بود خدا را شکر می کردم.

    چند روز قبل از مراسم عقد دو تایی منزل دایی نشسته بودیم و صحبت می کردیم.

    گفت: «مادرم خیلی اصرار می کرد که من ازدواج کنم. نمی خواستم چیزی مانع جبهه رفتنم بشه. می دونی که مادرم تنها بود و هر موقع می خواستم برم جبهه باید او رو راضی می کردم.

    همه کاراش رو راست و ریس می کردم که خیالم راحت باشه. حالا که به شکر خدا همسری مثل تو نصیبم شده هیچ غم ندارم، تازه مادرم هم از تنهایی در میاد.»


    گفتم: «اسماعیل! من مانع جبهه رفتنت نمی شوم ولی یک طوری نباشد که رفتی جبهه پشت سرت را نگاه نکنی. بالاخره اول زندگی مان است.»

    گفت: «حالا ما که اینقدر حالیمونه. اگه تونستیم و موقعیتی دست داد، میام خبرتون می گیرم. این رو هم بگم، یکی، چند بار میره جبهه هیچ طوریش نمیشه. یکی همون بار اول می بینی یا مجروح یاشهید یا اسیر می شه.»

    یک دفعه، با این حرفهایش دلم ریخت. پیش خودم گفتم: «سر صحبت را برگردانم و از یک گوشه دیگر زندگی مان صحبت کنیم.»

    گفتم: «خب، نظرت راجع به خرید عروسی چیه؟ چه رنگ کت و شلوار دوست داری؟ کفش چطور؟»

    همین طور با انگشتش گل قالی را خط می کشید گفت: «دوست دارم با همین لباس پاسداری داماد بشم، مگه اشکالی داره؟»

    گفتم: «اشکالی نداره ولی رسم است از طرف خانواده عروس برای داماد کت و شلوار و کفش می خرند.»

    گفت: «به عمه هم بگو این خرج ها رو نکنه. من کت و شلوار نمی پوشم. مگه همین لباس سپاه چشه؟ خیلی از بچه ها همین کار رو کردن!»

    خاطره‌ای از همسر شهید
    برگرفته از کتاب «به رسم آتش» خاطرات شهید اسماعیل نیک صفت

    نظرات بینندگان
    نظرات شما