دوشنبه 23 شهريور 1405 - Mon 14 Sep 2026
  • مردم یمن معتقدند عربستان در حال اجرای نقشه های آمریکاست

  • عمان حافظ منافع آمریکاست نشست مسقط تله است، مراقب باشید!

  • رئیس آموزش‌وپرورش رباط‌کریم بازداشت شد

  • ایران و یمن در حال آزاد کردن غرب آسیا

  • علیرضا بیرانوند: هراسی از رفتن به سربازی ندارم

  • پیگیری سرنوشت ۳ خلبان ایرانی از مسیر دوحه

  • پدافند ایران قفل F۳۵ را شکست / فیلم

  • دستور اژه‌ای برای بررسی جامع شرکت‌های دولتی و وابسته به دولت + فیلم

  • یک‌رفتار ضدایرانی؛ وقتی دیگران به آثار ضد اسرائیلی جایزه می‌دهند! + عکس

  • ترس فروشی بلاگرها با کلیدواژه اَبَرتورم

  • پایگاه ملک خالد عربستان با ده‌ها موشک و پهپاد هدف قرار گرفت

  • تله ترامپ برای بازار نفت و مسئولان ایرانی

  • قد بلندقدترین اسب جهان / عکس

  • چرا با وجود مصرف آهن، کمبود آهن داریم

  • اقامه نماز زیر باران شدید در مسجدالحرام / فیلم

  • خبر خوش به تیم ملی از قلب پرسپولیس!

  • بقائی: درخواست عربستان برای تعویق نشست مسقط/ کاردار اتریش فراخوانده شد + فیلم

  • افشاگری سرلشکر صهیونیست از فرسایش نظامیان

  • نابغه ترابری سنگین سپاه کیست؟ + عکس

  • نوستالژی /نوحه عمه بابایم کجاست کویتی پور

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 306897
    تاریخ انتشار: 05/مرداد/1401 - 10:55

    زرنگی فرمانده مشهدی جلوی تیزبازی یک رزمنده

    دایم توی خط می رفت و هزار کار و گرفتاری داشت، ولی یکدفعه نشد شهرداری اش را بدهد به دیگری.

    زرنگی فرمانده مشهدی جلوی تیزبازی یک رزمنده

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از آن شب کار شستن ظرفها به عهده حاجی بود. هر چند شب یک بار، نوبتش می شد. یکسره این طرف و آن طرف می دوید؛ شناسایی، تحویل گرفتن نیرو، ترخیص شان؛ دایم توی خط می رفت و هزار کار و گرفتاری داشت، ولی یکدفعه نشد شهرداری اش را بدهد به دیگری.

    غذا که خوردیم، ظرفها را جمع کردیم. حاجی شروع کرد به تمیز کردن سفره. ظرفها کنارش بود. یکی از بچه ها خواست به حساب خودش تیزبازی در بیاورد. آهسته بلند شد. روی سر پنجه پاهاش آمد پشت حاجی. با احتیاط خم شد. ظرفها را برداشت و بی سر صدا زد بیرون.

    فکر کرد حاجی ندیدش. دید، ولی خودش را زد به آن راه. می دانستم جلوش را نمی گیرد. بزرگوارتر از این حرفها بود که مابین جمع بزند توی ذوق کسی. زود سفره را جمع کرد و سریع رفت بیرون.

    کسی که ظرفها را برده بود، نشسته بود پای شیر آب. خواست شروع کند به شستن، حاجی از پشتِ سر، شانه هاش را گرفت. بلندش کرد. صورتش را بوسید و گفت: تا همین جا کمک کردی و ظرفها رو آوردی، دستت درد نکنه، بقیه اش با خودم.

    گفت: حاج آقا دیگه تو حالمون نزن، حالا که آستین ها رو زدیم بالا.

    حاجی آستین های او را کشید پایین. گفت: نه آقا جان شما برو، برو دنبال کارهای خودت.

    او با اصرار گفت: حالا این دفعه رو نزن تو پرمون.

    اصرارش فایده ای نداشت. کوتاه هم نمی آمد. از او پیله تر حاجی بود. آخرش گفت: شما می خوای اجر این کارو از من بگیری؟ این کار اجرش ا اون شناساییِ من بیشتر، درسته که من فرمانده گردان هستم، ولی اگر برم دنبال کارها، اون وقت ظرفم رو یکی بشوره و لباسم رو یکی دیگه، این که نشد فرماندهی که.

    بالاخره برگشت. وقتی آمد، گفت: بیخود نیست که این حاجی اگه شب عملیات به نیروها بگه بمیر، می میرن.

    خاطره ای از «سید کاظم حسینی»
    برگرفته از کتاب «خاک های نرم کوشک»؛ روایت هایی از زندگانی شهید عبدالحسین برونسی

    نظرات بینندگان
    نظرات شما