دوشنبه 23 شهريور 1405 - Mon 14 Sep 2026
  • سفر علیرضا بیرانوند با تراکتور به امارات

  • حاشیه هجدهمین اجلاس سران کشورهای عضو بریکس / عکس

  • آخرین خبر از تردد تنگه هرمز

  • والیبال ایران نایب قهرمان آسیا شد

  • شهید کاوه؛ فرمانده جوانی که دشمن را به‌درستی شناخت + صوت

  • عملیات برق‌آسای یمن نمای قدرت عظیم جبهه مقاومت

  • حمله هوایی به سلیمانیه عراق

  • بهترین ادویه‌ها برای سلامت کبد

  • حمله اسرائیل به یک خودرو در غزه / فیلم

  • قیمت روز خودرو | جدول جدید امروز

  • آیا جی دی ونس می‌تواند مسیر جنگ را تغییر دهد؟

  • بلعیده شدن یک خودرو در نیشابور+ فیلم

  • تفاهم تهران و مسقط بر سر هرمز؛ راهی برای کاهش تنش یا آغاز فصل تازه جنگ میان ایران و آمریکا؟

  • ستاره خارجی به استقلال رسید

  • بهترین نوشیدنی بعد از شام برای سلامت کلیه

  • قیمت گوشت قرمز امروز یکشنبه ۲۲ شهریور

  • ۶ منبع غنی از غله های پرفیبر

  • خبری از پرسپولیس در رقابت‌های لیگ قهرمانان آسیا نیست

  • قیمت موبایل‌ امروز یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

  • خوش‌رقصی زیرزمینی‌ها در فستیوال ونیز خریدار نداشت + عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 303864
    تاریخ انتشار: 13/تير/1401 - 10:03

    ماجرای عکس شهید برونسی و دو بچه چوپان کُرد

    شب اولی که پسر بچه ها را دیدم ، زیاد به شان حساس نشدم . برام عجیب بود ، ولی زیاد مشکوک نبود. بقیه بچه ها هم تعجب کرده بودند ؛ دو تا چوپان کوچولو ، این موقع شب کجا می رن؟!

    ماجرای عکس شهید برونسی و دو بچه چوپان کُرد

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از  هر وقت آن عکس را می بینم، یاد خاطره شیرینی می افتم؛ مثل یک پدر مهربان، دست هاش را انداخته دور گردن دو تا پسر بچه کُرد. با یکی شان دارد صحبت می کند. دور و برشان یک گله گوسفند است. سردی هوای کردستان هم انگار توی عکس حس می شود.


    خاطره اش را خود عبدالحسین برام تعریف کرد:

    شب اولی که پسر بچه ها  را دیدم ، زیاد به شان حساس نشدم . برام عجیب بود ، ولی زیاد مشکوک نبود. بقیه بچه ها هم تعجب کرده بودند ؛ دو تا چوپان کوچولو ، این موقع شب کجا می رن؟!

    پا پیچشان نشدیم. کمی بعد شبحی ازشان، توی تاریکی پیدا بود و کمی بعد، شبح هم ناپدید شد.

    شب بعد، دوباره آمدند: دو تا پسر بچه، با یک گله گوسفند؛ و از همان راهی که دیشب آمده بودند! این بار به شک افتادیم . یکی گفت: باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه.

     


    سابقه کومله ها را داشتیم ؛ پیر و جوان و زن و بچه براشان فرقی نمی کرد. همه را می کشیدند به نوکری خودشان ، اکثراً هم با ترساندن و با زور و فشار.

    به قول معروف، پیچیدیم به عمل دو تا چوپان کوچولو. جلوشان را گرفتم. دقیق و موشکافانه نگاهشان کردم. چیز مشکوکی به نظرم نرسید . متوجه گوسفندها شدم. حرکتشان کمی غیر طبیعی بود.

    یک هو فکری مثل برق از ذهنم گذشت . نشستم به تماشای زیر شکم گوسفندها. چیزی که نباید ببینم، دیدم؛ نارنجک !

    زیر شکم هر کدام از گوسفندها، یک نارنجک بسته بودند، ماهرانه و با دقت. دو تا بچه انگار میخ شده بودند به زمین. می گفتی که چشم هاشان می خواهد از کاسه بزند بیرون. اگر می خواستم از دست کسی عصبانی بشوم ، از دست ضد انقلاب بود؛ آن اصل کاری ها. به شان گفتم: نترسید، ما با شما کاری نداریم.

    نارنجک ها را ضبط کردیم. آنها را تا صبح نگه داشتیم . صبح مثل اینکه بخواهم بچه های خودم را نصیحت کنم، دست انداختم دور گردنشان و شروع کردم به حرف زدن. یک ذره هم انتظار همچین برخوردی را نداشتند.

    دست آخر که ازشان تعهد گرفتم ، گفتم: شما آزادین، می تونین برین.

    مات و مبهوت نگاهم می کردند. باورشان نمی شد. وقتی فهمیدند حرفم راست است، خداحافظی کردند و آهسته آهسته دور شدند. هر چند قدم که می رفتند ، پشت سرشان را نگاه می کردند. معلوم بود هنوز گیج و منگ هستند. حق هم داشتند ؛ غول های عجیب و غریبی که کومله ها از بچه های سپاه توی ذهن آن ها ساخته بودند ، با چیزی که آن ها دیدند ، زمین تا آسمان فرق می کرد.

    خاطره ای از «معصومه سبک خیز»؛ همسر شهید
    برگرفته از کتاب «خاک های نرم کوشک»؛ روایت هایی از زندگانی شهید عبدالحسین برونسی

    نظرات بینندگان
    نظرات شما