جمعه 22 خرداد 1405 - Fri 12 Jun 2026
  • حسین ستوده / آرزو دارم یه شب روضه بگیرم حرم

  • «ان‌بی‌سی» هم به «جنایت جنگی» آمریکا در ایران اذعان کرد+ عکس

  • آمریکا در تله ایدئولوژیک اسرائیل افتاده است

  • پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی ارتحال آیت‌الله فیاض

  • پشت‌پرده ادعای ترامپ برای عملیات مخفی عبور نفت از هرمز+ عکس

  • اشک، شادی و جام، لحظات ناب جام جهانی / عکس

  • احکام جدید حقوقی بازنشستگان صادر شد

  • ستاره خارجی پرسپولیس هم به ایران برگشت

  • طبیعت افسانه‌ای فارو / عکس

  • تنگه هرمز تا اطلاع بعدی بسته است

  • ارتش آمریکا در تنگه هرمز شکست خورد

  • تهدید زیرساخت‌ها، تهدید زندگی مردم است

  • ترامپ در بن‌بست ایران گیر کرده هیچ‌کس جز خود را نباید سرزنش کند

  • واقعه‌ای که تاریخ را تغییر داد

  • از قبولی در کنکور سراسری تا انتخاب حجره نشینی

  • «وعده صادق» تجلی نبوغ مدیریتی شهید سلامی بود

  • تهدید تیم ملی ایران به کناره‌گیری از جام جهانی ۲۰۲۶

  • پلنگی که عقاب آفریقایی را شکار کرد

  • سه عامل ریزش طلای جهانی

  • تتلو؛ از صحنه موسیقی تا صحن دادگاه

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 225267
    تاریخ انتشار: 07/اسفند/1399 - 12:31

    رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

    بابا که باشی، گاهی حواست نیست. نشسته‌ای در پذیرایی و زل زده‌ای به شبکه خبر، ولی اگر بپرسند چه گفت، یک کلمه‌اش را یادت نمی‌آید. من تازه این سال‌ها می‌فهمم زل زدن به تلویزیون و پرز فرش فتیله کردن و یخ کردن چای لیوانی یعنی چه...

    رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»به نقل از جام جم، حامد عسکری، شاعر و نویسنده طی یادداشتی نوشت:


    از یک سنی به بعد، دیگر شخص و انسان نیستند.

    تبدیل می‌شوند به یک مفهوم. یک مکتب، یک تفکر. بعضی وقت‌ها با یک من عسل نمی‌شود خوردشان.

    بعضی وقت‌ها هم از رقت قلب و مهربانی، انگار فرشته‌های مهربان سبیلویی می‌شوند که با نگاه جادویی‌شان، دلت را منقلب می‌کنند.

    قصه خاموش کردن کولر و هدیه گرفتن جوراب و سایر خرده روایت‌هایی که در موردشان هست را نه می‌توان کامل تایید و نه می‌توان کامل رد کرد.

    باباها مثل خودکارند. مادرها مثل مداد. تراشیده شدن و کوتاه شدن و تحلیل رفتن مداد را می‌بینی. دلت شور می‌افتد و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آید، ولی باباها خودکارند.

    یکهو درست وقت امضا کردن یک چک، وقت امضا کردن عقدنامه، درست سر بزنگاهی که اوج هیجان و نیاز بهشان هست یکهو نمی‌نویسند... یکهو خالی می‌کنند...

    روی این کره هشت میلیارد نفری، دوتا فندق هستند که من بابایشان هستم و هرچه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که چرا من برایشان شبیه بابایم نیستم.

    می‌دانم فرق دارم، ولی نمی‌دانم چه فرقی؟ من هر شب که خانه می‌روم فرقی ندارد خسته‌ام یا حال دارم، باید از پخ کردن پسرم که پشت در قایم شده بترسم و فرقی ندارد میل دارم یا نه، باید از شربت یا چایی که دخترم توی لیوان هلو کیتی برایم درست می‌کند، لذت ببرم و با تمام دلم این اتفاق می‌افتد.

    بابا که باشی، گاهی حواست نیست.

    نشسته‌ای در پذیرایی و زل زده‌ای به شبکه خبر، ولی اگر بپرسند چه گفت، یک کلمه‌اش را یادت نمی‌آید.

    من تازه این سال‌ها می‌فهمم زل زدن به تلویزیون و پرز فرش فتیله کردن و یخ کردن چای لیوانی یعنی چه...

    باباها درست وقتی در اوج نیاز و ناتوانی هستی، برایت سنگ تمام می‌گذارند.

    غذا، پوشاک، آغوش محبت، عشق، قدرت و همه و همه را بی‌منت در اختیارت قرار می‌دهند و وقتی به تو نیاز دارند تا نسخه‌شان را از داروخانه بگیری و آزمایش‌شان را به دکتر نشان بدهی، تو اوج کار و گرفتاری‌ات هست و هیچ کاری از تو بر نمی‌آید.

    من اگر برگردم به ۱۰سالگی و قرار باشد انشا بنویسم که دوست دارید در آینده چه کاره شوید، قطعا دوست دارم یک مخترع شوم.

    مخترع دستگاهی که بتواند لوازم یدکی بابا و مامان‌ها را درست کند.

    غضروف برای زانوی مامان‌ها. رگ‌های آبی و بی‌گرفتگی برای قلب باباها و ریه‌ها و موهایی سیاه و براق که مامان‌ها و باباها همیشه جایی حوالی ۴۰سالگی تافت بخورند و فیکس بمانند.

    تکمله: هر از گاهی، بابا از کرمان چیزهایی می‌فرستد؛ عرق نعنا، آب لیمو، نعنا خشک و چیزهایی از این دست.

    یک بار زنگ زدم و گفتم: زحمتتان می‌شود. همین تهران هم پیدا می‌شود.

    برایتان نمی‌خواهم کار اضافه درست کنم.

    اذیت می‌شوید و جوابش مثل آن گوی‌هایی که به سیم فولادی وصل است و با آن ساختمان خراب می‌کنند خورد توی صورتم.

    بابا گفت: پسرجان! من این کارها را برای خودم می‌کنم.

    اینجوری فکر می‌کنم هنوز مفیدم، هنوز به درد می‌خورم، هنوز به کارتان می‌آیم و این جمله‌ها من را کشت.

    از من به شما نصیحت با هر درآمد مالی و سطح زندگی‌ای، اگر پدرتان در قید حیات هست زنگ بزنید یا بکشیدش کنار و مقدار کمی پول ازش قرض کنید.

    برق توی چشم‌هایش را ببینید و کیف کنید.

    آقای بابا حبیب! شما خیلی زحمت من را کشیده‌اید.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما