پنجشنبه 25 تير 1405 - Thu 16 Jul 2026
  • عراقچی راهی قطر شد

  • مهم‌ترین رویدادها و لحظه‌های ثبت‌شده در جهان / عکس

  • آهوهای خارک از ترس انفجار به خیابان‌ها پناه بردند / فیلم

  • جدایی ستاره آبی پوش از باشگاه استقلال

  • نامه ایران به گوترش در پی ادعای آمریکا علیه روابط تهران-صنعا

  • بی‌قراری داریوش فرضیایی هنگام وداع با مادرش / فیلم

  • محکومیت پرسپولیس در پرونده بیرانوند تایید شد

  • راهزن ناکام هرمز

  • پیروزی های ناتمام ترامپ

  • بیانات رهبر شهید انقلاب درباره شهادت خودشان‌

  • آمریکا تفاهم را زیر پا گذاشت وقت بازگشت از مسیر «غیراصولی» است

  • خروج دوباره پول حقیقی از بازار سهام

  • سرزمین بی حسین یعنی یه ویرونه جواد مقدم

  • آب تهران جیره‌بندی نمی‌شود، اگر مصرف بهینه باشد

  • معلوم شد که زمام امور در تنگه هرمز دست ایران است

  • دور باطل سنتکام برای خر‌وج آبرومندانه از تنگه هرمز

  • قیمت موبایل‌ امروز چهارشنبه ۲۴ تیر

  • محکومیت پرسپولیس در پرونده بیرانوند تایید شد

  • نمی‌گذاریم کشور فلسطین تشکیل شود

  • رد دست شکارچیان تا روایت رنج‌های طبیعت / عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 20231
    تاریخ انتشار: 13/بهمن/1394 - 10:43
    پایگاه خبری حامیان ولایت/فرهنگی

    موجودات کوچکی که شاه از آنها می‌ترسید

    او با یک زن فقیر لهستانی، از همان نوع که در زمان جنگ تعدادی را به تهران آوردند، در پاریس ازدواج کرد و از او یک پسر داشت به نام «علی پاتریک» که تصور می‌کنم هنوز در ایران باشد.

    موجودات کوچکی که شاه از آنها می‌ترسید

    روایت دوران پهلوی و به خصوص محمدرضا پهلوی در آئینه خاطرات اطرافیانش بسیار خواندنی و جذاب است. در این میان می‌توان کتاب «ظهور و سقوط پهلوی»؛ خاطرات ارتشبد حسین فردوست از همه قابل تامل‌تر است. در ایام بهمن ماه سعی خواهد شد تا بخش‌هایی از خاطرات رجال پهلوی را برای مخاطبین خود منتشر نماییم:
     
     علیرضا، برادر تنی محمدرضا و تنها برادر تنی او، یک فرد وسواسی و منزوی از خانواده در حد مریض بود که نمی‌خواست حتی با نزدیک‌ترین کسان خود مراوده داشته باشد. در هیچ‌یک از مهمانی‌ها، حتی خصوصی، شرکت نمی‌کرد و اگر در مواردی لازم بود که شرکت نماید پس از چند دقیقه مهمانی را ترک می‌کرد.
     
    او با یک زن فقیر لهستانی، از همان نوع که در زمان جنگ تعدادی را به تهران آوردند، در پاریس ازدواج کرد و از او یک پسر داشت به نام علی پاتریک که تصور می‌کنم هنوز در ایران باشد. علیرضا همیشه خود را مریض تصور می‌کرد و همین حالت در محمدرضا هم بود.
     
     او نیز هر لحظه تصور می‌کرد که میکروبی به او حمله کرده و بدون پزشک یک لحظه نمی‌توانست زندگی راحتی داشته باشد. پس، محمدرضا و علیرضا هر دو دارای یک مرض بودند که می‌توان آن را «میکروفوبیا» یعنی ترس از میکروب به طور دائم و تما‌م‌مدت شبانه‌روز و برای تمام عمر، نامید.
     
     در چنین مواقعی، محمدرضا اگر پزشک حضور نداشت او را احضار می‌کرد و تا دکتر برسد از من و از هر فردی که در دسترس بود، حتی از پیشخدمت‌ها، سؤالات گوناگونی می‌نمود و لازم بود به او گفته شود که به هیچ‌وجه چنین میکربی به شما حمله نکرده! با این جواب او تا اندازه‌ای راحت می‌شد، ولی مدت آرامشش کوتاه بود و دو مرتبه ناراحتی شروع و سؤالات هم شروع می‌شد.
     
     علیرضا نیز همین مرض را داشت، ولی مرض او با عدم معاشرت کامل توأم بود. او تمام زندگی خود را در کوه‌ها به شکار می‌گذرانید و فقط یک نفر را دوست داشت و او حسن شکارچی، از مأمورین مراقبت شکارگاه سلطنتی، بود؛ فردی بیسواد که باید شب و روز با علیرضا باشد، با تنها فردی که با علاقه ساعت‌ها صحبت می‌کرد، همین حسن شکارچی بود.

    منبع : مشرق

    نظرات بینندگان
    نظرات شما