شنبه 09 آبان 1405 - Sat 31 Oct 2026
  • جنگ علیه ایران عامل اعتراضات فرانسه است

  • داش‌کسن؛ معبد اژدهایان سنگی / عکس

  • افزایش قیمت نفت متوقف شد

  • ادعای حزب نتانیاهو: دخالت طرف‌های خارجی به نفع احزاب عربی در انتخابات اسرائیل، برای وادار کردن ارتش اسرائیل به عقب‌نشینی در جبهه ایران است/ سپاه: انفجار ۳ نفتکش متخلف هنگام عبور از مسیر غیر مجاز تنگه/

  • رسوائی اپستین دست از سر ترامپ بر نمی‌دارد + فیلم

  • قیمت نفت امروز پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • انفجار ۳ نفتکش متخلف هنگام عبور از مسیر غیر مجاز+ فیلم

  • قتل بی‌رحمانه زن جوان در بندرعباس

  • آتش‌سوزی در سایت هسته‌ای آمریکا

  • واکنش الناز شاکردوست به شایعه مهاجرت

  • شوک به کشتی ایران؛ حسن یزدانی شکست خورد

  • چه آرزوهایی با هم داشتیم علیرضا شریفی /فاطمیه

  • شروع بی‌رحمانه رحمان عموزاد با ضربه فنی +فیلم

  • لحظه منفجر کردن خانه یک زندانی / فیلم

  • قیمت طلا ۱۸ عیار امروز پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • آخرین نتایج انتخابات اسرائیل؛ دولت وحدت یا انتخابات مجدد؟

  • قیمت گوشت قرمز امروز پنج‌شنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • فلج تنفسی و مرگ با خوردن این غذاها

  • شروع طوفانی حسن یزدانی +فیلم

  • چرا سلطنت‌طلبان از کرامت انسانی خود عبور کرده‌اند؟+ عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 20231
    تاریخ انتشار: 13/بهمن/1394 - 10:43
    پایگاه خبری حامیان ولایت/فرهنگی

    موجودات کوچکی که شاه از آنها می‌ترسید

    او با یک زن فقیر لهستانی، از همان نوع که در زمان جنگ تعدادی را به تهران آوردند، در پاریس ازدواج کرد و از او یک پسر داشت به نام «علی پاتریک» که تصور می‌کنم هنوز در ایران باشد.

    موجودات کوچکی که شاه از آنها می‌ترسید

    روایت دوران پهلوی و به خصوص محمدرضا پهلوی در آئینه خاطرات اطرافیانش بسیار خواندنی و جذاب است. در این میان می‌توان کتاب «ظهور و سقوط پهلوی»؛ خاطرات ارتشبد حسین فردوست از همه قابل تامل‌تر است. در ایام بهمن ماه سعی خواهد شد تا بخش‌هایی از خاطرات رجال پهلوی را برای مخاطبین خود منتشر نماییم:
     
     علیرضا، برادر تنی محمدرضا و تنها برادر تنی او، یک فرد وسواسی و منزوی از خانواده در حد مریض بود که نمی‌خواست حتی با نزدیک‌ترین کسان خود مراوده داشته باشد. در هیچ‌یک از مهمانی‌ها، حتی خصوصی، شرکت نمی‌کرد و اگر در مواردی لازم بود که شرکت نماید پس از چند دقیقه مهمانی را ترک می‌کرد.
     
    او با یک زن فقیر لهستانی، از همان نوع که در زمان جنگ تعدادی را به تهران آوردند، در پاریس ازدواج کرد و از او یک پسر داشت به نام علی پاتریک که تصور می‌کنم هنوز در ایران باشد. علیرضا همیشه خود را مریض تصور می‌کرد و همین حالت در محمدرضا هم بود.
     
     او نیز هر لحظه تصور می‌کرد که میکروبی به او حمله کرده و بدون پزشک یک لحظه نمی‌توانست زندگی راحتی داشته باشد. پس، محمدرضا و علیرضا هر دو دارای یک مرض بودند که می‌توان آن را «میکروفوبیا» یعنی ترس از میکروب به طور دائم و تما‌م‌مدت شبانه‌روز و برای تمام عمر، نامید.
     
     در چنین مواقعی، محمدرضا اگر پزشک حضور نداشت او را احضار می‌کرد و تا دکتر برسد از من و از هر فردی که در دسترس بود، حتی از پیشخدمت‌ها، سؤالات گوناگونی می‌نمود و لازم بود به او گفته شود که به هیچ‌وجه چنین میکربی به شما حمله نکرده! با این جواب او تا اندازه‌ای راحت می‌شد، ولی مدت آرامشش کوتاه بود و دو مرتبه ناراحتی شروع و سؤالات هم شروع می‌شد.
     
     علیرضا نیز همین مرض را داشت، ولی مرض او با عدم معاشرت کامل توأم بود. او تمام زندگی خود را در کوه‌ها به شکار می‌گذرانید و فقط یک نفر را دوست داشت و او حسن شکارچی، از مأمورین مراقبت شکارگاه سلطنتی، بود؛ فردی بیسواد که باید شب و روز با علیرضا باشد، با تنها فردی که با علاقه ساعت‌ها صحبت می‌کرد، همین حسن شکارچی بود.

    منبع : مشرق

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما