حمله آمریکا به جزیره هنگام
بزرگداشت رهبر شهید و داماد شهید ایشان
عراقچی راهی قطر شد
آمادگی مرزهای اربعینی کشور
موج بارشهای تابستانه در راه ۵ استان
لغو امتحانات نهایی در ۴ استان
دیدار الزیدی با ترامپ
استقرار جایگاه سیار بنزین در مرز مهران
آقا مجتبی یک نور بود که وارد خانه ما شد
ایران یک پیکر است
چرا امروز برای جنوب گریه میکنند؟
ستاره سابق گلگهر به پرسپولیس پیوست
جزئیات آتشسوزی در حرم رضوی
قیمت طلا ۱۸ عیار امروز پنجشنبه ۲۵ تیر
نحوه شهادت سردار غیبپرور
بمب نقل و انتقالاتی پرسپولیس؛ واقعیت یا شایعه؟
دلسوزی پرستو صالحی مجری برنامه زیگیل ابدی
خبر خوش برای دهکهای اول تا سوم
قیمت خودرو امروز پنجشنبه ۲۵ تیر
آژانس یا اتاق جنگ آمریکا؟!
تدارک یمن برای بستن بابالمندب
قیمت جدید مرغ امروز پنجشنبه ۲۵ تیر
پیام تبریک عراقچی به وزیر خارجه جدید ونزوئلا
قیمت موبایل امروز پنجشنبه ۲۵ تیر
فریب روانی ونس برای جنگی گسترده
روایت سیبیاس از حسرت پنهان ترامپ برای توافق با ایران
لیبی هم لالایی مرگ خوانده برای«عمو لیندسی» +عکس و فیلم
هشدار قرارگاه خاتمالانبیا نسبت به هدف قرار دادن زیرساختهای ایران+ فیلم
عراقچی راهی قطر شد
مهمترین رویدادها و لحظههای ثبتشده در جهان / عکس
سیل ویرانگر چین
صهیونیست هادرایران تحقیرشده اند
نجات شیرازچاه نه متری
آهوهای خارک از ترس انفجار به خیابانها پناه بردند / فیلم
بیقراری داریوش فرضیایی هنگام وداع با مادرش / فیلم
بندر فجیره خاموش شد / فیلم
رباتی شبیه هالند! / فیلم
جشن بزرگ وایکینگها با حضور شاهزاده / فیلم
خوشحالیم که پرچم ایران را بالا نگهداشتیم.
شلیک موشکهای هوافضای به پایگاههای آمریکا

جریان نفوذ اسراییلی درآمریکا

جنایات آمریکا در جنوب کشور

این جنگ، جنگ انتقام است

صدام نتوانست؛ ترامپ هم نمیتواند

ابراز همدردی طارمی با مردم جنوب

ایران یک پیکر است

پیروزی های ناتمام ترامپ

واکنش بقایی به جنایت جنگی آمریکا

مشاور قالیباف به اقدامات صداوسیما علیه مذاکرات

دیگر کافی است. به جنگ پایان دهید.
چرا آمریکا راهبرد شکستخورده خود علیه کوبا را تکرار میکند؟
سردار موسوی: شلیکهای موثر و هدفمند بر سر دشمن تا بازگشت آرامش به جنوب ادامه خواهد داشت
آمریکا حضور مارکو روبیو در نشست آسهآن را تأیید کرد
روسیه خواستار آتشبس و بازگشایی تنگه هرمز شد
حمله به نفتکش در پایانه خط لوله خزر در دریای سیاه
روایتی هنری از مظلومیت کودکان شهید در دل پل طبیعت
سردار جاویدان: مرزبانان ایران در خط مقدم نبردی چند وجهی قرار دارند
هفتمی تیم والیبال نشسته بانوان در قهرمانی جهان
سیل ویرانگر چین
عزاداری هفتمین شب خاکسپاری رهبر شهید
ضربات پیاپی ایران به ۷ پایگاه آمریکایی در منطقه
امضای قراردادهای خارج از ضوابط درفوتبال
حمله غافلگیرانه سپاه به التنف سوریه
تبعات اقدام علیه ایران تا دریای سرخ
آفتابسوختگی و سرطان پوست + فیلم
قیمت نفت برنت به مرز ۸۵ دلار صعود کرد
پیشبینی جدید از قیمت طلا
نخست وزیر جدید انگلیس معرفی شد
شلیکهاتا بازگشت آرامش به جنوب ادامه دارد
اردوی خارجی پرسپولیس لغو شد
«دیگر خودم را سانسور نمیکنم»
جریان نفوذ اسراییلی درآمریکا
هشدار پلیس مبارزه با مواد مخدر به زائران عراق
بازار طلا وسکه با چه نرخی بسته شد؟
طرح رژیم صهیونیستی برای شکنجه اسرا با تمساح
حادثه دریایی دیگر نزدیک عمان
خروج آمریکا و زوال رژیم صهیونیستی
صهیونیست هادرایران تحقیرشده اند
گرمای طاقتفرساوآب تنی درگنج نامه
تضعیف عظمت آمریکادرجنگ باایران
آمریکا مدعی تصرف یک نفتکش ایرانی شد + فیلم
مشکلی در تامین شکر نداریم
سونامی دیابت با درمان مهار نمیشود
چرا امروز برای جنوب گریه میکنند؟
جنایات آمریکا در جنوب کشور
داور فینال جام جهانی مشخص شد
حق را دیدند، اما انکار کردند
این جنگ، جنگ انتقام است
علت توهین مقامات آمریکایی به مردم ایران
پارلمان رژیم صهیونیستی منحل شد
بر عهد خود ایستاده ایم
اعتیاد تنها با دارو درمان نمیشود
رقابتهای تکواندو ۲۰۲۶ کره جنوبی؛ ایران قهرمان جام جهانی شد
اعلام کمبود آب در هلند
۳ روز عزای عمومی در بصره
واکنش چین به تهدیدهای آمریکا
کابوس مرگ برای نتانیاهو
آمریکا و اسرائیل منشأ شرارت و بیثباتی هستند
همه ایران جنوب است؛ کاسبی نکنید
بیانیه وزارت خارجه درباره حملات آمریکا
صدای انفجار در بندرعباس و قشم
تدارک یمن برای بستن بابالمندب
دور باطل سنتکام برای خروج آبرومندانه از تنگه هرمز
علت اولیه مرگ سناتور گراهام اعلام شد
لیندسی گراهام قربانی کدام سرویس اطلاعاتی شده است؟ + عکس
فروش فرزند به خاطر برپایی روضه امام حسین(ع)
پایگاه خبری حامیان ولایت/فرهنگی

سید الشهدا علیه السلام فرمود: بروند و به فکر مجلس عزای ما باشند که دیگر خود ما ضامن اجرای آن هستیم؛ چون آنها از جوان خود گذشتند، ما هم روز به روز احسانمان بر آنها بیشتر می شود و بر رزق و روزیشان خواهیم افزود.
سکوت را زن شکست، طاقت نیاورد. فضای خانه انگار بر سینه اش سنگینی می کرد. گفت: «تا کی می خواهی بنشینی و فکر کنی؟ خب گناه که نکردیم! هر سال می توانستیم، امسال دیگر نمی توانیم، ان شاءاللّه سال بعد، از خودشان بخواه تا دوباره دستمان را بگیرند و ما خیمه ی عزایشان را بر پا کنیم...
مرد انگار از خواب عمیقی بیدار شده، با بهت و حیرت به زن خیره شد. بعد از چند لحظه، سرش را به چپ و راست تکان داد، چنگی به موهایش زد و گفت: «استغفراللّه ربی و اتوب الیه! چرا نمی فهمی زن؟! مردم توقع دارند، هر روز از من سؤال می کنند، جلسه ی روضه جا افتاده؛ دیگر نمی شود، هر سال بوده، امسال را بی خیال شویم؟ من حتما باید یک راه چاره ای برایش پیدا کنم و این روضه امسال برگزار شود.»
فروش فرزند در بازار به خاطر برپایی روضه امام حسین(ع)
زن دوباره گفت: «مردم که از وضع ما باخبرند؛ می دانند آن خدا نشناس ها مال تو را بردند و تو امسال ورشکست شدی پس دیگر خجالت...»
صدای باز شدن در خانه، حرف زن را قطع کرد؛ هر دو چشم گردانند. پسر جوانشان در آستانه ی در بود. نگاه مادر که به قامت رعنای جوانش افتاد، فکری به سرعت به ذهنش رسید؛ دوباره قد و بالای جوان را نگاه کرد. لبخند روی لبانش نشست. تصمیمش را گرفت. جلو رفت، آغوشش را باز کرد و جوانش را در بغل گرفت. مرد و جوان، با تعجب به زن نگاه می کردند.
مرد سرش را پایین انداخته بود و لرزش دستانش، حکایت از آن می کرد که باور گفته های زنش چقدر برایش سخت است.
- آخر زن! چطور عزیزم را، تنها ثمره ی زندگیم را، تمام جوانی ام را ببرم در بازار برده فروش ها و او را به عنوان غلام و برده بفروشم؟! تو که مادری و دلت از حریر نرم تر است و از مو نازکتر، چطور این پیشنهاد را به من می کنی؟!
زن با یک سخن، مرد را آرام کرد: «ببین مرد! اگر ادعای عاشقی می کنی، جوان که چیزی نیست؛ باید از جان خود نیز بگذری! اگر حسین(ع) فرزند رسول خدا همان است که ما می شناسیم، عمل ما را بی جواب نخواهد گذاشت! اگر به کارت عقیده و ایمان داری، بلند شو و بسم اللّه را بگو و گرنه سرجایت بنشین و مجلس آقا را فراموش کن!»
چند روزی طول کشید تا مرد با این تصمیم کنار آمد. حالا نوبت جوان بود مادر می گفت: «من پسرم را بزرگ کرده ام. او منتهای آرزویش جانفشانی در راه فرزندان علی (ع) است. او روح حسینی دارد و مرام علوی. تو چطور او را نمی شناسی؟
مرد گفت: «من...من... جرأت ندارم، خودت بهش بگو!»
مرد از روزنه ی در به مادر و پسر نگاه می کرد مادر آرام و با طمأنینه سخن می گفت: مرد سعی می کرد عکس العمل پسر را بعد از شنیدن همه ی حرف های مادرش در ذهن تصور کند. ناگهان پسر، مادرش را در آغوش گرفت؛ مرد، اشک روی گونه هایش را دید و شنید که گفت: «مادر! ممنونم!»
مرد سعی کرد اشک هایش را زن و فرزندش نبینند. لباسش را پوشید و به حیاط رفت. زن نیز لباسی مندرس به جوانش پوشانید و سر و رویش را با زغال سیاه کرد. بعد با هم به حیاط رفتند و دست جوان را در دست پدرش گذاشت. در این شهر، همه آنها را می شناختند، پس با هم از شهر خارج شدند. ساعتی بعد وارد شهر کوچکی شدند. بازار برده فروشان شلوغ بود؛ هر کس از جنس خود به نوعی تعریف می کرد. مرد و پسرش هنوز چند قدمی در بازار برنداشته بودند، که جوانی زیبا و نورانی جلویشان آمد: «کجا می روی و این جوان را به چه کار می بری؟»
ضربان قلب مرد، تندتر شد. مِن و مِن کرد وگفت: «می خواهم از شهری به شهر دیگری در دورست سفر کنم و نیازمند مبلغ زیادی هستم که مرا مجبور کرده، علیرغم میل باطنی ام این غلام را بفروشم. اگر خریداری بسم اللّه!» مرد گفت: «اراده ی فروختنش را با چه قیمتی داری؟»
مرد قیمت را که گفت: او بدون هیچ چانه ای کیسه های زر را تسلیم کرد و با جوان از بازار خارج شد. مرد با چشم های اشک آلود، قد و بالای جوانش را نگاه کرد تا از بازار خارج شدند. در راه با خودش خیلی حرف زد و به خودش دلداری داد. به شهرش که رسید، کمی آرام تر شده بود؛ حالا به این فکر می کرد که دوباره چراغ روضه ی امام حسین(ع) را می تواند در خانه روشن کند به خانه رسید. دق الباب کرد و به انتظار ایستاد.
در باز شد. باورش برای مرد محال بود؛ خواب بود یا بیدار؟ آیا علاقه و محبّت به جوانش او را دچار وهم و خیال کرده بود، یا واقعا خودش بود؟ پسرش که در آستانه ی در ایستاده بود... پسر، پدر را در آغوش گرفت و هر دو زار گریستند. زن که صدای آن دو را شنید، به جمع آنها پیوست. مدّتی از گریه ی آنها گذشت، تا این که زن با هق هق گریه اش از پسر خواست تا ماجرا را برای پدر هم تعریف کند و پسر با بغضی گلوگیر شروع به تعریف کرد:
«پدر! وقتی کیسه های زر را گرفتی و از هم جدا شدیم، بغض راه گلویم را بست و نمی گذاشت قدم هایم را براحتی بردارم. آن آقا سبب گریه ام را پرسید. گفتم: ارباب و مولایم را خیلی دوست داشتم، جدایی از او برایم سخت است و دشوار. به او عادت کرده بودم. او خیلی مهربان و دلسوز بود. امّا آن آقا جواب داد: «پسرم نمی خواهد با من این گونه صحبت کنی! او ارباب و آقای تو نبود و او پدر تو بود و تو فرزند آن پدر هستی. پدرت نیز تو را به دلیل خرج سفر نفروخت، بلکه می خواست مجلس ما را اقامه کند. ما شما را خوب می شناسیم و از وضع زندگی شما باخبریم!»
با حرف های او تنم لرزید، خودم را به روی پاهای او انداختم و التماس کردم که خودش را معرفی کند. آقا زیر لب و شمرده گفت: «انا الغریب! انا المظلوم! انا العطشان...» و بعد گفت: «به نزد پدر و مادرت برو و از قول من بگو: ما نذرشان را قبول کردیم! ما هدیه ی آنها را پذیرفتیم. بروند و به فکر مجلس عزای ما باشند که دیگر خود ما ضامن اجرای آن هستیم. چون آنها از جوان خود گذشتند، ما هم روز به روز احسانمان بر آنها بیشتر می شود و بر رزق و روزیشان خواهیم افزود.» سپس امر کرد که چشم هایم را ببندم و تا چشم باز کردم خودم را مقابل خانه دیدم.
صدای گریه و شیون آن سه نفر، تمام اهل محل را به خانه آنها کشانده بود. جمعیت، دور آنها حلقه زده بود. مرد فریاد می زد و بر سر می کوبید. زن شیون می کرد و سر به دیوار می زد. مردم، بی اطلاع از ماجرا بی اختیار گریه می کردند. جوان، خیره به جمعیت به این فکر می کرد که اولین شب روضه در خانه ایشان برپا شده، آن هم با ضمانت و قول ارباب حسین.
* داستان های شگفت، شهید دستغیب.
منبع: مشرق



