دوشنبه 08 آذر 1400 - Mon 29 Nov 2021
  • چهاردهمین مرحله‌ی طرح ظفر

  • مصیح جون فعلا اینو ببین و بسوز

  • فیلم/ تزریق واکسن در کشور از بهمن ۹۹ تاکنون

  • آخرین جزییات از مذاکرات وین و برجام

  • دو کلمه هم از رئیس شورای منحله اصلاح‌طلبان

  • ناصر نقویان قربانی اصلاح طلبان که با خنجر فقه، خود زنی می کند!

  • تلاش برای آغاز مذاکره با اهرم فشار!

  • تبعات حذف ارز ترجیحی در زندگی کارگران

  • عکس/ بزرگترین نمایشگاه بین‌المللی موتورسیکلت

  • فیلم/ مجلس به "یوسف نوری" اعتماد کرد

  • با نهضت مسکن‌سازی بیکاری را حل کنیم

  • شکست شارلوا در حضور ۹۰ دقیقه‌ای قلی‌زاده

  • ریفلاکس معده چیست و چه علائمی دارد؟

  • آواربرداری اصلاح‌طلبان بعد از زلزله سیاسی بزرگ/ از حذف کرباسچی تا جلسات خاتمی

  • آقای رئیس جمهور، کم کم داریم از زندگی کردن در ایران می ترسیم؟!

  • فیلم/حمله مردم به فروشگاه‌ها در جمعه سیاه

  • قیمت روز انواع گوشی موبایل در ۶ آذر

  • اردوغان هرگز تا این اندازه دردسر نداشته است

  • مدافع حرمی که از سوئد برای مقابله با داعش آمد

  • چرا ضد انقلاب در آستانه مذاکرات تشنه اغتشاش است؟

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 253717
    تاریخ انتشار: 26/تير/1400 - 12:35

    ماشین تشریفات فرمانده مشهور سپاه چه بود؟

    دیدم حاج حسین همراه دیگر مسئولان همدان از استانداری خارج شد. هر یک از آن ها به طرف خوردوهای مدل بالای خود رفتند. حاج حسین هم بدون هیچ شرمندگی و خجالتی آمد و سوار ژیان شد.

    ماشین تشریفات فرمانده مشهور سپاه چه بود؟

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»{مردادماه ۸۰} صبح زود، بین خواب و بیداری بودم که زنگ تلفن خانه خواب را از سرم پراند. گوشی را که برداشتم صدای آقای همدانی کاملاً هوشیارم کرد.


    - آقای میرزاخانی، برادر، هنوز که خوابیدی!
    - نه حاج آقا. در خدمتم. امری باشد؟
    - یک کار فوری دارم. سریع با ماشین خودت را برسان منزلمان.

    آن طور که حاج حسین بر سریع رفتنم تاکید کرد، با خودم گفتم: «حتماً حاج آقا کار کوچکی دارد.» به همین علت سریع لباس ساده‌ای پوشیدم و با دمپایی سوار خودروی ژیان شدم و به طرف خانه ایشان حرکت کردم. پنج دقیق بعد، جلوی خانه حاجی بودم.

    یک ماشین تویوتا هم داشتم که آن شب در محل کار مانده بود. همیشه حاجی را با آن خودرو این طرف و آن طرف می‌بردم. ولی آن روز چون حاج حسین عجله داشت دیگر نرفتم به محل کار تا تویوتا را بیاورم. البته، خودم خجالت می‌کشیدم حاجی را با ژیان این طرف و آن طرف ببرم.

    حاج حسین با لباس کامل نظامی، مثل همیشه، تمیز و اتوکشیده، با آن دو درجه و مدال فتحش، از در خانه بیرون آمد. محو ابهت حاج حسین بودم و با خودم فکر می‌کردم: «چقدر این لباس به حاج حسین می‌آید! خیلی زیبا شده است.» ناگهان یادم آمد که حاجی این لباس ها را فقط برای جلسات رسمی می‌پوشد. باخودم گفتم: «وای خدای من ... حالا چه کارکنم با دمپایی و ماشین ژیان؟» فکر کردم: «حاج حسین الان من را سرزنش می‌کند.»

    سریع از ژیان پیاده شدم. حاج حسین یک نگاه به ظاهر من و دمپایی‌ام کرد و یک نگاه به ژیان. بعد تبسمی شیرین بر لب آورد و سریع، بدون اینکه حرفی بزند، سوار ژیان شد.

    - میرزاخانی جان. سریع برو استانداری. یک جلسه مهم دارم.

    اسم استانداری که به گوشم رسید، عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. دلم لرزید. با خودم گفتم: «خدای من، با این وضع و این ماشین چطور برم روبه‌روی استانداری؟! خودم خجالت می‌کشم؛ وای به حال حاج حسین!» اما جالب بود که حاج حسین یک کلمه هم درباره این مسائل صحبت نکرد. من هم جرئت نکردم حرفی بزنم.

    جلوی استانداری همدان، حاج حسین، قبل از اینکه پیاده شود، گفت: «میرزاخانی، من می‌روم جلسه و یک ساعت دیگر می‌آیم.»

    یک ساعت بعد، دیدم حاج حسین همراه دیگر مسئولان همدان از استانداری خارج شد. هر یک از آن ها به طرف خوردوهای مدل بالای خود رفتند. حاج حسین هم بدون هیچ شرمندگی و خجالتی آمد و سوار ژیان شد.

    در راه بازگشت، حاج حسین هیچ حرفی در این زمینه نزد. من خیلی خجالت می‌کشیدم. خواستم در این باره حرفی بزنم و معذرت خواهی کنم که گفت: آقای میرزاخانی ... دنیا محل گذر است نباید به فکر دنیا باشید. ضمنا ماشین شما با همه آن ماشین ها فرق می کرد به این می‌گویند ماشین تشریفات!»


    خاطره‌ای از محمود میرزاخانی
    برگرفته از کتاب «ساعت شانزده به وقت حلب»؛ روایت هایی از زندگانی شهید حسین همدانی

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما
    تبلیغات سایت عصرامروز