چهارشنبه 01 مهر 1405 - Wed 23 Sep 2026
  • ۷۰۰ هزار واکسن آنفلوآنزا وارد شد

  • پاکسازی خانۀ تیمی تروریست‌ها در جهادآباد سراوان

  • گزارش حادثه برای یک کشتی در تنگه هرمز

  • قیمت نقره امروز چهارشنبه ۱ مهر

  • بورس دوباره جان گرفت

  • فوتبال الکترونیک ایران طلایی شد

  • جنگ تار تار /لیست خرید پرسپولیس در نیم‌فصل؟

  • خلاصه بازی امید ایران ۱ - امید کره شمالی ۴

  • اطلاعات مأموران اف بی آی هک شد

  • فرودگاه نجف: پروازهای ایران همچنان برقرار است

  • دلتنگی مادر ماکان نصیری در روز اول مهر / فیلم

  • آغاز تجربه RQ-۱۷۰ این بار از دل آب‌ها

  • تهدید یک کشور به نسل کشی در سازمان ملل!

  • آقای صالحی! این فیلم را با این حجم از شوخی‌های رکیک با خانواده می‌بینید؟+ عکس

  • قالیباف: ملت ما شجاعانه مقابل دشمن ایستاد

  • شمارش معکوس یهودی‌سازی مسجدالاقصی و بلعیدن کرانه‌باختری + عکس

  • تغییر ساعات کاری ادارات و بانک‌ها اعلام شد +فیلم

  • سیگنال توافق از نیویورک؛ ایران و آمریکا دوباره پای میز مذاکره /ترامپ: فکر می‌کنم با ایران به توافق می‌رسیم+ عکس و فیلم

  • عراقچی در نیویورک با حمایت نهادهای امنیتی مذاکره می‌کند

  • عربستان بارگیری نفت را شروع کرد

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 69006
    تاریخ انتشار: 21/شهريور/1396 - 18:21
    اخبار کوتاه

    ویرانه یک امپراتوری بزرگ

    همان بالا بود که «سنگ سه‌مثقال» را نشان­‌مان داد که شده بود شخصیت یکی از قصه‌­هایش و قصه‌­های «کانون پرورش فکری کودک و نوجوان» را تعریف کرد که چطور خیلی‌­ها زیر پر و بال فرح پهلوی و ندیمه­‌اش «لیلی امیرارجمند» در این مملکت نویسنده و فیلم‌­ساز شدند.

    ویرانه یک امپراتوری بزرگ

    از آمریکا که آمده بود، یک‌­راست زده بود به کوه. شمیران، آن­‌طور که مثل کف دستش می‌­شناخت، وجود خارجی نداشت. شهر آهنی همه­‌جا را گرفته بود الّا کوه. که هنوز مقاومت می­‌کرد و همین بود که کوه برایش آشنا و آرامش­‌بخش بود.
     
    گفتند مدتی است از کوه پایین آمده و جایی در محله قدیمی زرگنده پاگیر شده. آن روزها پیرمرد را تنها با «آقاجلال»ش می­‌شناختم که درباره جلال نوشته بود و البته ره‌­آورد سفر آمریکا که اسمش را گذاشته بود «ده سال هوم‌لسی» به سبک و سیاق حرف زدن جماعت از اینجا رانده و از آنجا مانده لس­‌آنجلس‌­نشین که نیمی انگلیسی حرف می‌­زنند و نیمی فارسی.
     
    بعد از کلی پرس­‌وجو و چند بار تماس تلفنی از کوچه پس­‌کوچه­‌های محله­‌های قدیمی شمیران، کوچه مژده را پیدا کردیم که ته‌ش یک کوچه بن­‌بست دیگر است از همان کوچه­‌های آشتی­‌کنان که نمی‌­شود دونفر را با هم از آن رد کرد و ته کوچه، خانه‌­ای به قاعده 30متر؛ یک اتاق پایین و اتاقکی بالا که پیرمرد در آن زندگی که نه، می‌­نوشت، سیگار دود می‌­کرد و افسوس می­‌خورد.
     
    این اولین دیدار با سیدمحمود گلاب­‌دره‌­ای بود؛ شاگرد جلال آل‌­احمد که در دبیرستان از او ادبیات آموخته بود و خارج از مدرسه خیلی چیزهای دیگر که بعضی­‌هاشان را در کتاب «آقاجلال» آورده است.
     
    آن روز هم قرار بود یک بار دیگر پیرمرد را ببینیم. قرار گذاشته بود. کجا؟ دارآباد تا با ما بزند به کوه. این بار نه برای مصاحبه که می­‌خواست درد دل کند؛ احمد خیاطیان و امید مهدی‌­نژاد هم آمدند و شدیم سه‌نفر.
    به میدان‌­گاهی نرسیده بودیم که دیدیم از سینه­‌کش کوه پایین می‌­آید تا استقبال‌­مان کند.
     
    دوری در میدان­‌گاهی زدیم، برمان داشت و از کوره‌­راهی کشیدمان بالا تا کنار گودی کوچکی که مشرف بود به شکاف میان دو کوه و کنار غاری که خندید و گفت ماه­ها در آن بیتوته کرده. همان­‌جا نشستیم و سر درد دلش باز شد.
     
    همان بالا بود که «سنگ سه‌مثقال» را نشان­‌مان داد که شده بود شخصیت یکی از قصه‌­هایش و قصه‌­های «کانون پرورش فکری کودک و نوجوان» را تعریف کرد که چطور خیلی‌­ها زیر پر و بال فرح پهلوی و ندیمه­‌اش «لیلی امیرارجمند» در این مملکت نویسنده و فیلم‌­ساز شدند؛ از فیروز شیروان‌­لو تا عباس کیارستمی و دیدیم به اندازه چند برابر قصه‌هایی که نوشته، قصه­‌های واقعی دارد که ننوشته با شخصیت­‌ها و قهرمان­‌ها و ضدقهرمان‌­هایی که بیشترشان زنده‌­اند و نفس می­‌کشند.
     
    قصه‌­های واقعی گلاب‌دره‌ای فقط همین‌­ها نبود. پیرمرد کتابی داشت که آن روزها کمتر اسمش به گوش جماعت کتاب­‌خوان آشنا بود. «لحظه­‌های انقلاب» را وقتی نوشته بود که کانون نویسندگان فسیل چپ، به فکر این بودند که چطور پز روشنفکری‌­شان را نگه دارند که گربه رژیم شاخ‌­شان نزند.
     
    جوان­‌هایی را که ریخته بودند توی خیابان و یقه پاره کرده بودند و فوج‌­فوج جنازه‌­های سوراخ­‌سوراخ­شان راهی بهشت زهرا می­‌شد، قبول نداشتند.
     
    ساعت مبارزه‌­شان خواب مانده بود و حالا اگر چند صفحه کاغذپاره سیاه می‌­کردند، کافی بود تا شب شعری داشته باشند و حرف‌­های شیک منتقدانه بزنند. بچه‌­های انقلاب هم یا در خیابان­‌ها به جنگ و گریز مشغول بودند، یا هنوز نوشتن نمی‌­دانستند و اصلا مگر کسی در روزهایی که معلوم نبود عاقبت جنگ خیابانی و تظاهرات روزانه چه می­‌شود، به فکر بود که این اتفاق‌­ها را ثبت کند؟
     
    اگر چیزی ثبت شده، یا فیلمی است که فیلم‌­برداری خبری برداشته، یا عکسی که عکاسی گرفته است.
     
    محمود گلاب­‌دره‌­ای صبح تا شب در خیابان­‌ها دویده و شب‌­ها به قول خودش تا دم خروس‌خوان، همه‌چیز را به روشی که از نویسندگی سالها آموخته و تمرین کرده، روی کاغذ می­‌آورد تا به قول علی‌­رضا کمری تنها نمونه «رمان-خاطره» انقلاب را خلق کند و «لحظه­‌های انقلاب» را جاودانه.
     
    حالا این لحظه‌­های انقلاب کجا بود؟
     
    جایی در گوشه یکی از انبارهای کتاب یک انتشاراتی که آن­‌قدر جماعت رفتند و پی کتاب را گرفتند، مجبور شدند چند جلد آخر را بیرون بکشند. کتابی که از شهید مفتح بر آن یادداشت نوشته تا سیمین دانشور و پرویز خرسند. خرسند، نویسنده را بیهقی انقلاب خوانده بود و دانشور، لحظه‌­های انقلاب را «پیش‌درآمد ادبیات انقلاب که در انتظارش بوده» است.
     
    گلاب‌دره‌ای، اگر فقط همین یک کتاب را برای انقلاب نوشته بود و «اسماعیل اسماعیل»، «ابراهیم ابراهیم» و آن‌­همه کار دیگر را نداشت، کارنامه‌­اش از بسیاری نویسندگان صاحب‌­منصب و صاحب‌­نام امروز پروپیمان‌­تر بود.
     
    قصه محمود، قصه مردی است که روحش را نفروخت تا مهمان جشنواره­‌ها و جشن‌­نامه‌­ها باشد؛ حتی وقتی به هر دلیل ده‌سال دربه‌در ینگه‌دنیا بود. محمود مثل نثرش، در آخرین کتاب­‌هایش، شکسته و ویران شده. اما امپراتوری­‌ها وقتی ویران هم می­‌شوند، ویرانه یک امپراتوری بزرگند.

    منبع : تسنیم

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما