به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از فارس ،
در حالی که جنگ تحمیلی و رویارویی مستقیم ایران و آمریکا، معادلات منطقه را وارد مرحلهای تازه کرده است، برخی چهرههای جریان اصلاحطلب تلاش میکنند مسئله مذاکرات و توافق با واشنگتن را تا حد یک بدهبستان ساده میان دو طرف تقلیل دهند؛ گویی مسئله صرفاً این است که ایران امتیازی بدهد، آمریکا نیز امتیازی بدهد و اختلافات پایان یابد.نمونه روشن این نگاه را میتوان در اظهارات «عیسی کلانتری»، معاون رئیسجمهور اسبق، مشاهده کرد.
او درباره امکان جلوگیری از جنگ گفته است: «اگر تمام مسئولیت مذاکرات با آمریکا دست من بود، قبل از جنگ، ۲ میلیارد دلار به شخص ترامپ میدادم و با او سازش میکردم و همه اختلافات را تمام میکردم.» کلانتری همچنین گفته است: «اگر دو میلیارد دلار در حلقوم ترامپ میریختیم جنگ نمیشد و او عقب مینشست، با این کار، دیگر ۲۰۰ میلیارد دلار هم خسارت نمیدیدیم.»
این نگاه البته تنها به کلانتری محدود نمانده و «سیدمحمد خاتمی» نیز در موضعگیری اخیر خود درباره «صلح شرافتمندانه» بر اصل بدهبستان در مذاکرات تأکید کرده است. او صراحتاً گفته است: «در صلح، هم امتیاز داده میشود و هم امتیاز گرفته میشود.» خاتمی همچنین تفاهم و مصالحه را یکی از راههای پایان جنگ دانسته و بر ادامه مسیر دیپلماسی تأکید کرده است.
البته میان سخنان کلانتری و خاتمی تفاوتهایی وجود دارد و نمیتوان این دو موضع را کاملاً یکسان دانست؛ اما وجه مشترک آنها در یک نقطه قابل بررسی است: تقلیل یک منازعه چندلایه سیاسی، امنیتی و ژئوپلیتیکی به منطق ساده «امتیاز در برابر امتیاز» و حتی یک «بده بستان بازاری»!
گزاره ترامپ تاجر و اهل معامله!
استدلالی که در این نوع نگاه مطرح میشود، معمولاً بر این گزاره استوار است که ترامپ تاجر است، اهل معامله است و بنابراین میتوان با پیشنهاد یک معامله جذاب، مسئله را حل کرد.
اما حتی اگر ویژگی معاملهگری ترامپ را بپذیریم که این موضوع هم با توجه به رفتار قلدرمابانه رییسجمهور آمریکا رد میشود، مذاکره با ایالات متحده،نه تنها مذاکره با یک فرد نیست بلکه ترامپ هم فردی نشان داده که توافق پذیر نیست و چندین بار بر سر برجام و تفاهمنامه اخیر، خود وی عامل برهم زدن تفاهمات بوده است.
همچنین باید گفت رئیسجمهور آمریکا تنها یکی از اجزای ساختار تصمیمگیری این کشور است و توافقات بینالمللی نیز مجموعهای از تعهدات، ضمانتها، سازوکارهای نظارتی، تحریمها، مسائل امنیتی، منافع متحدان و محاسبات راهبردی دو طرف را دربرمیگیرد.
حتی در تجربه مذاکرات اخیر نیز مشخص شد که اختلافات صرفاً بر سر یک «قیمت» یا یک امتیاز مشخص نیست. در مقاطعی مسئله اصلی به موضوعاتی مانند سطح غنیسازی، تحریمها، سازوکار اجرای تعهدات و نحوه تضمین پایبندی طرفین کشیده شد؛ به همین دلیل است که درباره مذاکرات ایران و آمریکا بارها از تعبیر معروف انگلیسی «شیطان در جزئیات است» استفاده شده است. این ضربالمثل انگلیسی دقیقاً به همین واقعیت اشاره دارد: گاهی سرنوشت یک توافق نه در کلیات جذاب آن، بلکه در یک کلمه، یک بند، یک سازوکار اجرایی یا یک ضمانت نهفته است.
مسئله فقط «چه میدهیم و چه میگیریم» نیست
در روابط بینالملل، امتیاز زمانی ارزش دارد که در برابر آن امتیاز واقعی، قابل سنجش و قابل تضمین دریافت شود. اگر یک طرف بخشی از ظرفیتهای راهبردی خود را واگذار کند اما طرف مقابل بتواند با یک تصمیم سیاسی، اجرای تعهداتش را متوقف کند، اساساً نمیتوان این وضعیت را یک «بدهبستان متوازن» نامید.
از سوی دیگر، تجربه توافقهای گذشته نیز نشان داده است که اختلاف میان ایران و آمریکا صرفاً اختلاف بر سر یک موضوع اقتصادی یا یک قرارداد تجاری نیست. تحریمها، مسائل هستهای، امنیت منطقه، روابط آمریکا با رژیم صهیونیستی و متحدان منطقهای، ساختار سیاست خارجی واشنگتن و مسئله اعتماد متقابل، همگی در این معادله حضور دارند.خصوصا اینکه حتی برخی کارشناسان برنامه هستهای ایران را هم موضوع فرعی میدانند و خوی امپریالیستی آمریکا را در این حیطه برجسته میکنند.بنابراین اینکه گفته شود «ترامپ تاجر است، پس با دادن پول یا امتیاز میتوان مسئله را تمام کرد» بیش از آنکه یک راهبرد دیپلماتیک باشد، سادهسازی یک منازعه پیچیده و خارج شدن از واقعیت منطقی است.
سادهسازی نگاه به مذاکرات، آدرس غلط به افکار عمومی
مسئله مهمتر این است که چنین روایتی میتواند افکار عمومی را از سؤال اصلی دور کند. سؤال اصلی این نیست که «چقدر امتیاز بدهیم تا آمریکا راضی شود؟» بلکه این است که چه توافقی میتواند منافع ایران را تأمین کند، ضمانت اجرایی داشته باشد و مانع تکرار تجربه بدعهدی و فشار مجدد شود؟ هرچند که در نگاه اصلاح طلبان به نوعی تسلیم نیز دیده میشود که با خوی طمع آمریکایی ترامپ خود برهم زننده هر نوع توافقی است و ترامپ را بیشتر ترغیب به امتیازگیری بیانتها میکند.
تقلیل مذاکرات به این گزاره که «پول بدهیم، توافق کنیم و جنگ تمام شود» یا اینکه «در صلح امتیاز میدهیم و امتیاز میگیریم»، عملاً بخش بزرگی از واقعیت میدان را حذف میکند؛ واقعیتی که در آن طرف مقابل نیز اهداف، محاسبات، خطوط قرمز و ابزارهای فشار خود را دارد.
به هر روی، مذاکره زمانی معنا دارد که ابزار تأمین منافع ملی باشد، نه اینکه خود مذاکره به هدف تبدیل شود. صلح و توافق نیز زمانی پایدار خواهد بود که دو طرف نسبت به تعهدات خود پایبند باشند و سازوکاری برای جلوگیری از سوءاستفاده طرف مقابل وجود داشته باشد. در غیر این صورت، نامگذاری یک روند به عنوان «بدهبستان» چیزی از پیچیدگیهای واقعی آن کم نمیکند؛ بلکه ممکن است با سادهسازی بیش از حد، جامعه را از دیدن بخشهای مهم و تعیینکننده ماجرا بازدارد و با هر کارشکنی طرف مقابل که تجربه اغلب توافقات با آمریکاست، همین ساده کردن صورت مسئله پیچیده و چند بعدی باعث نارضایتی عمومی و کاستن از تاب آوری عمومی در برابر حلیههای آمریکاست.



