به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از فارس
از اغتشاشات اخیر روایتهای زیادی در دل مردم شهرهایمان است؛ روایتی داریم از یک شاهد عینی که در شب ۱۸ دی ماه پناه چند دختر نوجوان بود. دختران نوجوانی که میگفتند ما فکر میکردیم یک شعار میدهیم و تمام. نمیدانستیم آنها که شانه به شانه ما می آیندبه خودی هم میزنند.
«نوجوان بودند. بلافاصله بعد از اینکه ریموت درِ حیاط را زدیم تا ماشینمان را وارد کنیم، با التماس وارد حیاط شدند و گفتند: تو رو خدا بگذارید بیاییم خانهتان. وارد خانه که شدند، نفسنفس میزدند و مثل بید میلرزیدند. دستهایشان از ترس یخ کرده بود و به هم میگفتند: نامردا، فکر نمیکردیم خودی را هم بزنند.» اینها بخشی از روایت یک شاهد عینی از پنجشنبه شب ۱۸ دی ماه در یکی از خیابانهای جنوب تهران است.روایتی که در پیش رو دارید، بنا به درخواست مصاحبهشونده بدون قید نام و محل دقیق زندگی منتشر میشود. چراکه به دلیل شرارت اغتشاشگران و ترس از شناسایی وی، شرط شاهد عینی برای انتشار این بود که نام و نشانی از او مطرح نشود.این بانو آن شب مهمان خانه پدریاش بود و میگوید: «شب ۱۸ دی ماه میخواستیم به منزلمان برگردیم که دیدیم در خیابان جمعیت گروهگروه وارد خیابان اصلی میشوند و شعار میدهند. هم بهخاطر اینکه میترسیدیم به خیابان بیاییم و هم اینکه نگران قلب مادرم بودیم، تصمیم گرفتیم در خانهپدری بمانیم. ساعت ۹ و نیم شب صدای تیراندازی و شعاردادنها بیقرارمان کرده بود. پلیس فقط گاز اشکآور میزد و بوی آن را احساس میکردیم. صدای شعارهایی که بند دلم را پاره میکرد از هر سو به گوش میرسید. نگاه مضطرب کودکانم از یک طرف، اضطراب مادرم از طرفی دیگر آرامش را از من هم گرفته بود. دعا میکردم زودتر آرامش به خیابانها برگردد.»
آن شب در هر نقطهای از کشورمان تجمعات شروع شده بود. بوی دود آتش و صدای تیراندازی از همه جا به گوشها میرسید و یکی از شبهای تلخ و پرآشوب برای مردم کشورمان رقم خورده بود. این شاهد عینی شب ۱۸ دی را اینگونه روایت میکند: «آن شب ناگهان صدای تیراندازی شنیده شد. مردی در پیادرو خیابان اصلی به همراه دختر خردسالش ایستاده بودند که اغتشاشگران به گلوی او تیراندازی کردند. خون از گلویش فواره زد و خون او جوی آب را سرخ کرد. دختر آن مرد را هم مردم برداشتند و از صحنه خارج کردند. تروریستها به یکی از دختران که در صف اغتشاشگران بود، هم شلیک کردند. آن شب همسرم وقتی شرایط را دید، گفت: میترسم به ماشین هم تیراندازی کنند یا آتش بزنند، رفت در خیابان تا ماشین را بیاورد، او بلافاصله ریموت را زد تا ماشین را به حیاط خانه بیاورد، ۴ دختر نوجوان خودشان را به حیاط خانه رساندند و گفتند: تو رو خدا بگذارید بیاییم به خانهتان. آنها با پوشش بلوز و شلوار بودند که یک شالی هم روی سرشان بود. دخترها نفسنفس میزدند و مثل بید میلرزیدند و به هم میگفتند: نامردها! فکر نمیکردیم خودی را هم بزنند.»این بانو و همسرش وقتی سن کم این دخترها را میبینند، آنها را به خانه راه میدهند. به آنها آبقند و نمک میدهند تا ترسشان بریزد. کمی که آرام میشوند هر کدام شروع میکنند به گفتن حرف دلشان.
این شاهد عینی تعریف میکند: «دختر ۱۸ ساله میگفت: من پدر ندارم. من چند بار از مادرم لبتاپ خواستم اما نتوانست برایم بخرد. امروز در منزل دوستم بودم که گفت قرار است برای اعتراض به گرانیها برویم خیابان و شعار دهیم. من که از سیاست چیزی نمیفهمم؛ فکر میکردم مثل دفعه قبل است و فقط شعار میدهیم و برمیگردیم. قرار نبود کسی کشته شود. وقتی دیدم از طرف خودمان به آن مرد که دخترش کنارش بود، شلیک کردند، و بعد هم یکی از دخترانی که همراه شعاردهندگان بود را زدند، باورم نمیشد که خودی را هم بزنند!»آن شب دخترها تا ساعاتی از شب که آرامش نسبی در خیابان حاکم شود، در آن خانه میمانند. این بانو میگوید: «آن شب ما خیلی تلاش کردیم به دختران نوجوان بفهمانیم راهی که میروند به پوچی و سیاهی ختم میشود. بعد هم با تلفن منزل به خانوادههایشان اطلاع دادیم تا بیایند و دخترها تحویل بگیرند. برادر یکی از دخترها ساعت یک بامداد آمد برای تحویل گرفتنش. وقتی همسرم به او گفت مراقب خواهرت باش، گفت: به حرف گوش نمیدهد و از پسش برنمیآییم.»این روایت از شاهد عینی یکی از هزاران اتفاق از گوشه گوشه کشورمان است؛ اتفاقی که بارها نیروی انتظامی به خانوادهها هشدار داد که مراقب نوجوانان و جوانانتان باشید تا در دام تروریستها نیافتند.



