جمعه 20 شهريور 1405 - Fri 11 Sep 2026
  • حمله به یک نفتکش در آب‌های سرزمینی عراق

  • دشمن ۲ هدف از ما بزند، به ۲۰ هدف حمله می‌کنیم

  • جنایت بی‌رحمانه جنگنده‌های سعودی در یمن

  • بارش برف ریزه ترکیه را سفیدپوش کرد / فیلم

  • خسارات بارندگی شدید و طوفان در ساری / عکس

  • گل تماشایی روماریو در دیدار نمایشی / عکس

  • پاکستان: عملیات یمن علیه عربستان توافقنامه مکه را فعال می‌کند

  • شهادت ماموستا محمد نزهتی توسط گروهک‌های تجزیه‌طلب

  • قیمت آیفون ۱۷ امروز چهارشنبه ۱۸ شهریور

  • جدایی یک ستاره پرسپولیسی در پایان فصل

  • حاج داود کریمی؛ مبارز مکتبی

  • سید امیر حسینی دلم پر از شکایته امام مهربون

  • این خودروها سهمیه اول و دوم بنزین ندارند

  • افشاگری علی کریمی علیه اکانت‌های سایبری پهلوی

  • نتانیاهو شمشیر انتخاباتی را از رو بست

  • قیمت گوشت قرمز امروز ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

  • متلاشی شدن باند فساد اداری در شهرستان کلاردشت

  • برگ برنده استقلالی‌ها برای بازی با السد قطر

  • موج زائران در مسجدالحرام؛ سعودی‌ها چه کردند+ فیلم

  • تقدیر و تشویق دریادار عظمایی توسط رئیس ستادکل نیروهای مسلح

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 393737
    تاریخ انتشار: 16/بهمن/1403 - 10:58

    این پاسدار معتقد بود حاج قاسم به او ظلم کرده

    روز پاسدار بود و حاج قاسم او را به عنوان پاسدار برگزیده معرفی کرد. اما اصلاً از شنیدن اسمش خوشحال نشد.

    این پاسدار معتقد بود حاج قاسم به او ظلم کرده

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    «وقتی اسمش را به عنوان پاسدار برگزیده خواندم، احساس کردم زمین دهان باز کرد و او در زمین فرو می‌رفت.» این را سردار شهید حاج قاسم سلیمانی گقت و تعریف کرد: «در عملیات والفجر ۸ شنیدم بچه یکی از فرماندهان در تصادف کشته شده است؛ پس او را صدا زدم. وقتی پیشم آمد، خیلی شاداب بود.
    من هم پیش خودم فکر کردم به او نگویم چه اتفاقی برای پسرش افتاده. دهان باز کردم و گفتم: «فلانی؟ این عملیات و جنگ طولانیه. جانشینت رو بذار جای خودت و برو مرخصی.»
    خنده‌ای کرد و گفت: «می‌فهمی چی می‌گی؟ به من میگی وسط بحبوحه عملیات پاشم برم؟» گفتم: «آره!» نگاهی کرد و پرسید: «به خاطر پسرم می‌گی؟ اون امانت بود از پیش خدا. منم تماس گرفتم گفتم بچه رو دفن کنید.
    راننده رو هم رضایت بدید آزاد بشه بره.» گذشت. یک سال قبل اینکه او به شهادت برسد، در روز پاسدار، پاسدارها در اجتماعی جمع شده بودند.
    به من گفتند که پاسدار نمونه را همان جا معرفی کنم. بالای استیج رفتم و درباره پاسدار نمونه صحبت کردم. او هم آخر جمعیت نشسته بود، چفیه سفیدی دور سرش بسته بود و چانه‌اش را تکیه داده بود به دستش. تصویر صورتش هیچ وقت از یادم نمی‌رود. اسمش را به عنوان پاسدار نمونه خواندم.
    وقتی اسمش را شنید، احساس کردم زمین باز شده بود و او در زمین فرو می‌رفت. آن قدر گریه کرد که زیر بازوهایش را گرفتند و او را به سمت من آوردند. وقتی هدیه را به دستش دادم، با چشمی پر از اشک به چشم من نگاه کرد و گفت: «تو به من ظلم کردی.» من آن روز خطای بزرگی کردم.» صدای خاطره تعریف کردن سپهبد سلیمانی را بشنوید:

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما