سه شنبه 19 خرداد 1405 - Tue 09 Jun 2026
  • بازگشت اینترنشنال به شعار «نه غزه؛ نه لبنان» نشانه چیست؟ + عکس

  • ممدانی علیه ترامپ به خاطر تیم ملی ایران

  • بخش دیگری از اموال علی کریمی به نفع مردم توقیف شد+ فیلم

  • قربانی شکستن آتش بس جنگ، ترامپ خواهد بود یا نتانیاهو؟

  • ترامپ برود به جهنم، باید به‌فکر خودمان باشیم

  • ناک‌اوت آمریکا و اسرائیل! / فیلم

  • پول‌پاشی برای عناصر تجزیه‌طلب و سلطنت‌طلبان /طرح ورود ده‌ها هزار تروریست از غرب کشور +عکس و فیلم

  • توصیه مهم سردار سیدمجید موسوی به مردم

  • قیمت دلار امروز سه شنبه ۱۹ خرداد

  • تماس فیفا با رئیس فدراسیون فوتبال ایران در مکزیک

  • قیمت گوشت قرمز امروز ۱۹ خرداد

  • حمایت روسیه از موضع ایران در شورای حکام آژانس

  • در صورت تکرار شرارت‌ دشمن، پاسخ ما شدیدتر می‌شود

  • حریم هوایی عراق باز شد

  • فرار ایرلاین‌های خارجی از بن‌گوریون

  • انتقاد پاپ از تشدید نظامی‌گری در دنیا

  • نخستین تمرین تیم ملی در کمپ تمرینی تیخوانا / عکس

  • حملات موشکی ایران به رژیم صهیونیستی / عکس

  • جزئیات حملات ایران و اسرائیل

  • رایزنی مجدد تلفنی نتانیاهو و ترامپ

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 387461
    تاریخ انتشار: 27/آبان/1403 - 09:28

    تپل‌ها را سوریه نمی‌برند!

    می‌خواست مدافع حرم شود؛ اما یکی از نظامی‌های باتجربه او را کشید کنار و گفت: «ببین داداش. جنگ خاله‌بازی نیست که تپل‌ها هم بتوانند بروند!»

    تپل‌ها را سوریه نمی‌برند!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    یکی از مدافعان حرم با نام مستعار «ظهیر» تعریف می‌کند: «یک روز شهید مرتضی عطایی گفت که می‌خواهند ۱۲ تا از بچه‌های کار بلد بسیجی را به اسم افغانستانی ببرند سوریه که فرهنگ بسیج را به فاطمیون انتقال بدهند. قرار شد شب برویم پایگاه امجد و فرم پر کنیم. عصر همان روز شهید رضا سنجرانی به من زنگ زد و گفت کار مهمی با من دارد و باید به پایگاه افقهی بروم. چون ترافیک بود با موتور رفتم که زودتر برسم.
    رضا گفت: «ببین داداش! یک واقعیتی را باید بهت بگم. این مانور نیست که بچه‌ها از پایین تکبیر بگن بیان بالا. جنگه. خاله‌بازی نیست. از اون جنگ‌هایی هم هست که هی باید معلق بزنیم از پشت این سنگ بریم پشت اون سنگ، از پشت این درخت بریم پشت اون درخت. تو اصلاً پشت درخت جا نمی‌شی.
    هیکلت به این جنگ نمی‌خوره. میای اون جا جا می‌مونی و یک عمر نمی‌تونیم توی روی زن و بچه‌ت نگاه کنیم.» خلاصه حسابی زد توی برجکم که جنگ جای تپل‌ها نیست. گفتم: «درسته که من چاقم و پشت درخت جا نمی‌شم؛ ولی جنگ همه‌ش این نیست. خیلی کارهای دیگه از دستم برمیاد.
    من تخریب‌چی هستم و به اندازه موهای سرت معبر زدم.»کمی قیافه دلخوری گرفتم و خداحافظی کردم و بیرون رفتم. شب فرم پر کردیم و به دوره آموزشی رفتیم. اواخر دوره قرار بود تست ورزش بدهیم. رضا پایش پیچ خورده بود و نمی‌توانست بدود.

    همه تست دادیم و قبول شدیم. فقط رضا مانده بود؛ همان رضایی که به من می‌گفت تو چاق هستی و نمی‌توانی بدوی. اذیتش می‌کردم و می‌گفتم: «رضا ببین خدا چه جوری زدت! من با همین هیکلم رفتم دویدم قبول هم شدم. منِ پاندا می‌رم سوریه، توی چست و چابک جا می‌مونی.»خلاصه حسابی سر به سرش گذاشتم و تلافی کردم.

    رضا هم کفری شده بود و نمی‌دانست چه بگوید. اما بعد که نتایج را دادند، در کمال تعجب دیدیم رضا رکورد زده!دهن همه بازمانده بود. رضا با پای چلاق چطور رکورد زده بود؟ بعد معلوم شد رفته با شهید محمد سخندان صحبت کرده که او به جایش تست بدهد. در دو گروه تست می‌گرفتند.

    محمد توی گروه خودش اول شده بود. رضا به او گفته بود: «تو خوب می‌دوی. اسم من توی گروه دیگه است. برو اون جا به اسم رضا سنجرانی شرکت کن!» محمد هم رفته بود جای رضا تست داده بود و جوری دویده بود که رکورد خودش را هم زده بود. اینجوری بود که رضا رکورددار شد.»

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما