به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
یک ساعت بعد آقا جمال طباطبایی فرمانده محورمان از راه رسید. من از قبل با اخلاق آقا جمال آشنا بودم. میدانستم اگر بفهمد ما قصد داریم غذای بهتری نسبت به بقیه بسیجیها بخوریم حسابی دعوایمان میکند.
از ماشین که پیاده شد حشرهکش را برداشتم و شروع کردم فیسفیسافکن زدم. آقا جمال گفت: «رضا چه خبره؟ چرا این قدر افکن میزنی؟» گفتم: «حاج آقا، بیچارمون کردن این پشهها .» پوتینهایش را درآورد و نشست. هر چند دقیقه یک بار شاسی حشرهکش را فشار میدادم تا بوی آن بر بوی کلهپاچه غلبه کند.
یکی از بچهها هم تندتند جوک میگفت تا آقا جمال را بخنداند و ذهن او متوجه کلهپاچه نشود. آقا جمال حدود دهـبیست دقیقه نشست و رفت تا به سنگرهای دیگر هم سر بزند.
ساعت حدود ۶ صبح کلهپاچه کاملاً پخته و جا افتاده بود. یکی از بچهها گفت: «باور کنین دیشب آقا جمال فهمید که ما داریم کلهپاچه میپزی؛، اما به روی خودش نیاورد. نامردیه اگه کلهپاچه رو بخوریم و به او نگیم بیاد.»بیسیم زدم و گفتم: «حاج آق.ا امروز برای صبحانه بیاین پیش ما .» آقا جمال که آمد، سفره را پهن کردیم. نمیدانستیم چه عکسالعملی از خودش نشان میدهد. خودمان را برای غرولندهایش آماده کردیم.
برای احتیاط اول آب کله پاچه را آوردیم، بعد بقیه مخلفاتش را.آقا جمال اول کار مقداری غر زد: «چرا شماها باید کلهپاچه بخورین و بسیجیها نون و پنیر؟» اما در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود. گفتیم: «آقا این اولین و آخرین بار بود که ما این کار رو کردیم. بذار اگه شهید شدیم حسرت به دل از دنیا نریم.»



