چهارشنبه 08 مهر 1405 - Wed 30 Sep 2026
  • آغاز طرج جدید معیشتی برای تهرانی‌ها

  • عوارض پنهان مصرف خودسرانه مکمل‌ها

  • قیمت سکه و طلا امروز سه شنبه ۷ مهر

  • سیگنال وزیر ترامپ به پیاده‌نظامش در ایران

  • اصلاح‌طلبان از تسلیم‌طلبی صحبت می‌کنند یا توافق؟

  • هند باز هم قربانی آمریکا شد

  • ایران به دورانی که دشمن آرزویش را دارد بازنخواهد گشت/جناب سید حسن نصرالله؛ امیر قهرمان عرب و نهاد بزرگ جبهه مقاومت

  • استانداردهای هالیوودی بلای جان ازدواج

  • فارن‌پالیسی| کشورهای عربی از آمریکا فاصله می‌گیرند

  • عالی‌پور با رکورد شکنی طلایی شد/ فیلم

  • دستگیری باند آدم‌ربایی با پوشش مأمور پلیس در تهران

  • ایران پیگیر حل پروازها و برقراری عمره

  • فلسطینی‌ها به زندگی در غارها پناه بردند / عکس

  • خبر تاج از انتخاب سرمربی جدید تیم ملی امید

  • خواهد دید چه خواهد شد!

  • بارش رحمت الهی در مسجدالحرام / فیلم

  • اتحادیه اروپا خواستار ارائه موشک به اوکراین شد

  • ورود پرسپولیس به لیگ والیبال

  • زباله‌های سرگردان در جنگل‌های شمال / عکس

  • سوپرگل جادویی لیونل مسی / فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 379699
    تاریخ انتشار: 01/شهريور/1403 - 11:05

    ماجرای درخواست شهید شاهرخ ضرغام از یک سید

    تو سیدی، مادر شما حضرت زهراست (س) خدا دعای شما رو زودتر قبول می کنه. دعا کن من عاقبت به خیر بشم!

    ماجرای درخواست شهید شاهرخ ضرغام از یک سید

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    برای دریافت آذوقه رفتم اهواز، رسیدم به استانداری، سراغ دکتر چمران را گرفتم. گفتند: داخل جلسه هستند.

    لحظاتی بعد درب ساختمان باز شد. دکتر چمران به همراه اعضای جلسه بیرون آمدند. سید مجتبی هاشمی و شاهرخ و برادر ارومی پشت سر دکتر بودند.



    جلو رفتم و سلام کردم. شاهرخ را از قبل می شناختم. یکی از رفقا من را به شاهرخ معرفی کرد و گفت: آقا سید از بچه های محل هستند.

    شاهرخ دوباره برگشت و من را در آغوش گرفت و گفت: مخلص همه سادات هم هستیم.

    کمی با هم صحبت کردیم. بعد گفت: سید، ما تو ذوالفقاری هستیم. وقت کردی یه سر به ما بزن.

    من هم گفتم ما تو منطقه دب حردان هستیم شما بیا اونجا خوشحال می شیم.

    گفت: چشم به خاطر بچه های پیغمبر هم که شده می یام.

    چند روز بعد در سنگرهای خط مقدم نشسته بودم. یک جیب نظامی از دور به سمت ما می آمد. کاملاً در تیررس بود. خیلی ترسیدم. اما با سلامتی به خط ما رسید. با تعجب دیدم شاهرخ با چند نفر از دوستانش آمده. خیلی خوشحال شدم.

    بعد از کمی صحبت کردن مرا از بچه ها جدا کرد و گفت: سید، یه خواهشی از شما دارم. با تعجب پرسیدم: چی شده!! هر چی بخوای توکرتم. سریع ردیف می کنم.

    کمی مکث کرد و با صدائی بغض آلود گفت: می خوام برام دعا کنی. تعجب من بیشتر شد. منتظر هر حرفی بودم به جز این!

    بعد ادامه داد و گفت: تو سیدی، مادر شما حضرت زهراست (س) خدا دعای شما رو زودتر قبول می کنه. دعا کن من عاقبت به خیر بشم!

    کمی نگاهش کردم و گفتم: شما همین که الان تو جبهه هستی یعنی عاقبت به خیر شدی!

    گفت: نه سید جون. خیلی ها می یان اینجا و هیچ تغییری نمی کنند. خدا باید دست ما رو بگیره.

    بعد مکثی کرد و ادامه داد: برای من عاقبت به خیری اینه که شهید بشم. من می ترسم که شهادت رو از دست بدم. شما حتماً برای من دعا کن.

    ایستاده بودم کنار سنگر و دور شدن جیپ شاهرخ را نگاه می کردم. واقعاً نفس مسیحالی امام با او چه کرده بود. آن شاهرخی که من می شناختم کجا و این سردار رشید اسلام کجا؟

    برگرفته از کتاب شاهرخ، حر انقلاب اسلامی
    زندگینامه و مجموعه خاطرات شهید شاهرخ ضرغام
    راوی: سید ابوالفضل کاظمی

    نظرات بینندگان
    نظرات شما