به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
«شما غیرت ندارید؟ شما شرف ندارید؟» یک زن کرد عراقی با لحنی توهینآمیز اینها را گفت و داد زد: «سربازاتونو گشنه و تشنه و زخمی ول میکنید به امون خدا و میرید؟»بهزاد پاینده، یکی از رزمندههای نیرومخصوص ایرانی در زمان جنگ تحمیلی، راوی این ماجراست و میگوید: «او زنی بود که بعد از بمباران شیمیایی روستایش توسط صدام، داروندارش را جمع کرده و در یکی از جنگلهای نزدیک مرز تشکیل زندگی داده بود.»او داستان را از اول تعریف میکند: «چند روز از تمام شدن عملیات کربلای ۷ گذشته بود و ما در خاک عراق به سمت مرز میرفتیم. در جنگل بودیم که حس کردیم بوی نان میآید.

اول فکر کردیم گرسنگی باعث شده فکر کنیم بوی نان میآید؛ اما جلوتر که رفتیم دیدیم چند تا از خانوادههای کرد عراقی از وقتی صدام روستایشان را بمباران شیمیایی کرده، به این جنگل آمدهاند و زندگیشان را پی گرفتهاند.سمتشان رفتیم تا چند ساعتی استراحت کنیم. هنوز جا نیفتاده بودیم که یکی از خانمها جلو آمد و شروع کرد سر ما داد کشیدن. درست متوجه نمیشدیم چه میگوید، اما یک چیزهایی میفهمیدیم: «چرا نیروهاتون رو که زخمی شدن، برنمیگردونید عقب؟»برادرش یاسین، شیرفهممان کرد که: «۲ تا از نیروهاتون چند روزیه زخمی شدهن و تو یکی از روستاهای تخلیه شده ما جا موندن. اما یکیشون تموم کرده. اون یکی هم وضعش خیلی داغونه.»به سرتا پای یاسین نگاه کردم؛ جوانی ۲۰ـ۱۹ ساله بود که ۱۲ تا خشاب کلاشینکف دور کمرش بسته بود. نمیتوانستم به حرفهایش اعتماد کنم. شنیده بودم کردهای عراقی به خاطر پول هر کاری میکنند.گفتم: «کجاست این روستاتون؟»نشانی یک روستا را داد که برای رسیدن به آن باید ۴۰ـ۳۰ کیلومتر از مسیری را که آمده بودیم به سمت عراق برمیگشتیم. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: «چرا باید حرفتو باور کنم؟ الکی الکی این همه راهو برگردیم عقب که چی بشه؟ مگه جونمونو از سر راه آوردیم؟»تندی گفت: «به رسولالله راست میگم.» بعد هم آمد نزدیکتر و ادامه داد: «اصلاً من خودم ۳ـ۲ بار تونستم برم بهشون آب و غذا برسونم.»

چپچپ نگاهش کردم و گفتم: «خب چرا خودت برشون نگردوندی؟»انگار داشت گریهاش میگرفت. هرچه میگفت، جوابش را میدادم. دست آخر گفت: «به خدا نمیشد. اونی که زندهست نمیتونه راه بره، منم نمیتونم این همه راه تنهایی بیارمش. قاطر هم اونجا رم میکنه؛ بس که بوی تعفن میده. خودمم به زور میرم جلو.»بیشتر بهش شک کردم. اما چند روز از تمام شدن کربلای ۷ میگذشت و بعد هر عملیات، طبیعی بود چند تا از نیروها در منطقه جا بمانند و دیگر نتوانند برگردند. با همه اینها چرا باید به یاسین اعتماد میکردم؟ بعثیها از خدایشان بود به کردهایی که مزدور بودند پول بدهند تا سربازان ایرانی را تحویل عراقیها بدهند.اما اگر راست میگفت و یکی از بچههای ایرانی به ما احتیاج داشت چه؟

بقیه بچهها را پاییدم ببینم کسی چیزی میگوید یا نه. انگار همه راضی بودند که به یاسین اعتماد کنیم. بسمالله گفتیم و دم غروب، ما ۵ نفر پوتینهایمان را پوشیدیم و دنبال جوانک کرد راه افتادیم. چند قدمی بیشتر نرفته بودیم و نمیدانستیم زنده برمیگردیم یا نه؛ شک و تردید، دوباره به جانم افتاد. پا تند کردم تا به یاسین برسم. اسلحهام را روی شقیقهاش گذاشتم و غریدم: «ببین! فقط کافیه یه تیر از طرف عراقیها به ما شلیک شه. اولین کسی که خلاصش میکنیم خودتی!»نترسید اصلاً. «باشه»ای گفت و به راهش ادامه داد. آرامشش حرصم را در میآورد. مسیر صعبالعبور بود و کوه، حدود ۲ هزار متر ارتفاع داشت، اما شیبش تند نبود. مشکل اصلی این بود که مجبور بودیم از دامنه کوه حرکت کنیم تا بعثیها ما را نبینند؛ مسیری که فقط الاغ و قاطر میتوانستند از آن بگذرند. از طرف دیگر هم باید فقط شبها راه میرفتیم که بازتاب نور خورشید روی وسایلمان توجه بعثیها را جلب نکند.۴ شب طول کشید تا توانستیم ۴۰ کیلومتر را پشت سر بگذاریم. ساعت ۳ نصف شب بود که رسیدیم همان روستایی که یاسین میگفت. باران همهمان را خیس کرده بود. ۱۶ روز از وقتی عملیات تمام شده بود، میگذشت و بعید بود یک آدم زخمی با آب و غذای محدود بتواند این همه وقت زنده بماند.

یاسین راست میگفت؛ بوی تعفن شدیدی میآمد و هرچه جلوتر میرفتیم، بو شدیدتر میشد. شاید اگر باران نمیآمد، بوی گند از پا درمان میآورد. یاسین جلو میرفت و ما به دنبالش همه جا را میپاییدیم تا مبادا بعثیها از پشت دیوارها بریزند بیرون و فاتحهمان را بخوانند. کمی جلوتر یاسین، پا شل کرد. خاک جلوی پایش برجسته بود. به برجستگی زمین اشاره کرد و گفت: «این همونیه که تموم کرده.»با احتیاط قدم برداشتیم. یاسین خودش گفت که ناشیانه روی قبر، خاک ریخته تا بعداً بتوانیم پیکری را که زیر آن خوابیده، بیرون بیاوریم. دماغهایمان را سفتتر گرفتیم. آرام کنار گوش یکی از همرزمان گفتم: «انگار یاسین دروغ نگفته.»یاسین از ما کمی دور شده بود. اشاره کرد: «اون یکی اونجاست.» سرهایمان را به سمت جایی که یاسین نشان میداد، چرخاندیم. شبح نحیفی در تاریکی جا خوش کرده بود و از درد به خود میپیچید. باران و تاریکی نمیگذاشت درست ببینیم با چه طرفیم.

جلوتر رفتیم. سینه استخوانیاش بالا و پایین میشد. چراغ قوه را روی صورتش گرفتیم. یکی از چشمانش تیر خورده و کامل تخلیه شده بود؛ اما آن یکی چشمش با دیدن ما برق زد.نور چراغ قوه را روی بدنش چرخاندیم. چند گلوله هم به کتف راستش خورده و پایش خونی و شکسته بود. نور را روی پلاک دور گردنش گرفتم. نوشته بود: «عباس شمیرانپور».هوا آرام آرام روشن میشد. نور خورشید که روی پوستش میافتاد، دندههایش که انگار مستقیم به پوستش وصل شده بود و هیچ گوشتی روی آن نبود، خودنمایی میکرد. خیالم از یاسین راحت شده بود؛ اما با دیدن دندههای عباس به یاسین توپیدم: «مگه تو نگفتی به این بنده خدا غذا میدادی؟ پس چرا این جوریه؟»گفت: «آخه دندوناش رو هم قفل شدن. فکش درست باز نمیشه. من فقط میتونستم خوراکیای آبکی بریزم تو دهنش.»دستم را گذاشتم روی شانهاش و گفتم: «درود به شرفت!»حالا با پیکر نیمهجان عباس چگونه باید این همه راه را برمیگشتیم؟ آن هم با بدن نیمهجان عباس که یک چشم نداشت و دست و پایش آسیب دیده بود. ۲ ترکه چوب محکم پیدا کردیم. پیراهنهایمان را در آوردیم و چوبها را از آستینهایش رد کردیم. بندکفشهایمان هم مخصوص تکاورها بود و تحمل وزن بالایی داشت. آنها را از کفشهایمان باز کردیم و به چوب و پیراهنها بستیم و برانکارد درست کردیم. ۶ شب طول کشید تا این مسیر کوتاه را پشت سر گذاشتیم و به همان جنگلی که از آن آمده بودیم، رسیدیم.

فرماندهمان امیر دادبین، یک بالگرد فرستاد تا عباس را با آن سمت ارومیه بفرستیم. یکی یکی از پلههای بالگرد بالا رفتیم و عباس را گذاشتیم داخلش؛ اما تا خودمان خواستیم سوار شویم، امیر گفت: «کاری که کردید خیلی خطرناک بود! حالا هم تنبیه میشید و همه این ۸۰ کیلومتر رو پیاده میآیید سمت مرز!»* * *سال ۱۳۸۱ یکی از دوستان به من گفت: «یه نفر تو مخابرات اراک حال شما رو پرسیده.»گفتم: «کی بود حالا؟» گفت: «جانشین مرکز مخابرات اراک. اسمش رو نوشتم روی یه کاغذ.»جیبهایش را گشت. یک ورق کاغذ بیرون آورد. رویش نوشته بود: «عباس شمیرانپور.»



