چهارشنبه 31 تير 1405 - Wed 22 Jul 2026
  • ؛ تقدیر از بهمن فرمان آرا / عکس

  • لحظه به صدا درآمدن آژیر خطر در کویت / فیلم

  • رکوردشکنی تازه طلای جهانی بازارها را شوکه کرد

  • آمریکا سیلی سخت خورد بار دیگر به نیرنگ مذاکره پناه برد

  • قیمت گوشی سامسونگ و آیفون سه‌شنبه ۳۰ تیر

  • آیا قهوه برای قلب مفید است؟

  • نزاع دسته‌جمعی در محله نیروی هوایی

  • قیمت سکه امروز سه شنبه 30 تیر

  • دیدار وزیر کشور با نخست‌وزیر پاکستان در اسلام‌آباد

  • بازیکن ستاره آلومینیوم اراک به باشگاه استقلال پیوست

  • همه هستی بدهم، هستی من نیز وطن

  • جنگی که به حساسیت‌های غرب‌آسیا دامن زد+عکس

  • تابوت‌های آماده!/ هلاک رسیدن سربازان آمریکایی

  • وقتی سلبریتی‌ها کارشناس جنگ می‌شوند+عکس

  • دستگیری مهره تبلیغاتی رژیم صهیونیستی در تهران

  • دوقطبی‌های کاذبی که فردوسی‌پور در مدت محدود ایجاد کرد + عکس

  • اشک‌های فردوسی‌پور پس از تعریف و تمجید حاج‌رضایی/ فیلم

  • خبر فوری / افزایش حقوق بازنشستگان انجام شد ؟

  • جنایت دشمن علیه کارکنان نیروی دریایی ارتش

  • آخرین وضعیت صدور گواهینامه موتورسیکلت برای زنان

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 357100
    تاریخ انتشار: 10/آبان/1402 - 12:41

    مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    پدر شهید «مجید سیلاوی» می‌گوید: مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست.

     مادربزرگ فرمانده در خط مقدم!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اردیبهشت ۱۳۵۹ سردار شهید علی هاشمی، شهید سیدطاهر موسوی و شهید مجید سیلاوی سپاه حمیدیه را تأسیس کردند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، شهید «مجید سیلاوی» به عنوان فرمانده عملیات سپاه حمیدیه نقش مهمی در مقابله با صدامی‌ها ایفا کرد و طوری که خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کرد به خانواده‌اش سر بزند. در ادامه روایتی از «عبدالرضا سیلاوی» پدر شهید «مجید سیلاوی» را می‌خوانیم:


    نفر دوم از سمت راست شهید مجید سیلاوی

    مادرم علاقه خیلی زیادی به مجید داشت. مجید هم قول داده بود هفته‌ای یک بار به منزل بیاید و به ما سر بزند. روزی که قرار بود مجید به منزل برگردد، مادرم غروب‌ها می‌رفت و سر کوچه به انتظار او می‌نشست. خط مقدم هم فاصله زیادی با منزل ما نداشت چون بعثی‌ها تا پادگان سپاه حمیدیه آمده بودند.

    یک‌بار پیش آمد که مجید دو ـ سه هفته‌ای به منزل نیامد. مادرم به شدت نگران شده بود. او یک روز صبح بدون اینکه به من بگوید با پرس‌و‌جو خودش را به خط مقدم رسانده بود. رزمنده‌ها در آنجا مجید را می‌شناختند و به مادرم می‌گفتند که او حالش خوب است، اما مادرم اصرار داشت که خودش باید مجید را ببیند. او نزدیکی ظهر مجید را در خط مقدم می‌بیند و اصرار می‌کند که مجید را به خانه برگرداند، اما مجید رزمنده‌های اصفهان و کرمان و دیگر شهرها را به مادرم نشان‌ می‌دهد و می‌گوید: «ببین این‌ها همه مجید هستند و خانواده دارند.» بعد مجید مادرم را به منزل فرستاد. چند روز بعد مجید و شهید علی هاشمی به منزلمان آمدند و کلی به این موضوع خندیدیم. در واقع این اتفاق یک خاطره ماندگار برای ما شده بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما