چهارشنبه 04 شهريور 1405 - Wed 26 Aug 2026
  • تهران در کانون رایزنی‌های صلح /وزیر خارجه عمان وارد تهران شد / باب المندب همچنان پرحادثه

  • حج آینده درگیر یک ابهام تعیین‌کننده شد

  • تولد ۵۲ سالگی مهران غفوریان در خارج از کشور

  • کریدورهای زمینی جایگزین بنادر جنوبی

  • میدان را در چارچوب منافع ملی گسترش خواهیم داد

  • وقوع طوفان مهیب در جنوب فرانسه / فیلم

  • شهادت یک پاسدار در پی حمله به ایست‌وبازرسی

  • اینترنشنال هزینه دروغ‌های رسانه‌ای خود را می‌دهد؟

  • ریزش ذخایر نفت آمریکا ادامه دارد + جدول

  • پیشنهاد جدید عاصم منیر به ایران

  • لاف جنگ اقتصادی با دستان خالی بهای سنگین جنگ برای اقتصاد آمریکا

  • بی‌سیم‌ها قطع شد، با چراغ قوه پیام را رساندیم!

  • هشدار فرمانده ارتش به تکفیری‌ها و عناصر معاند

  • سفر عاصم منیر بسیار ثمربخش بود

  • جشن تولد نخستین پاندای متولد شده در روسیه / فیلم

  • تلاقی علم و هنر در قاب زیست‌شناسی / عکس

  • بذرپاش: ایران امروز قدرت اثرگذاری جهانی دارد

  • دلارهای بانک مرکزی راهی بازار شد

  • ۴ آنتی‌بیوتیک طبیعی

  • پرونده «پژمان جمشیدی» و «ملیکا پارسادوست» به کجا رسید

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 353074
    تاریخ انتشار: 29/شهريور/1402 - 12:19

    خانه و زندگی حاج همت در اوایل ازدواج

    حاج همت و همسرش زندگی مشترکشان را با همین چند تا وسیله شروع کردند؛ دو تا بشقاب، دو تا قاشق و دو تا کاسه. آنها حتی چراغ خوراک‌پزی نداشتند و مدت‌ها غذای پختنی نمی‌خوردند.

    خانه و زندگی حاج همت در اوایل ازدواج

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    وقتی کتاب خاطرات شهدا را ورق می‌زنیم، می‌بینیم که آنها در قید و بند تجملات نبودند. ساده‌تر از آنچه فکرش را کنیم، زندگی می‌کردند. گاهی تمام اسباب و اثاثیه منزلشان پشت یک پیکان هم جا می‌شد.

    شهید حاج ابراهیم همت با اینکه فرمانده بود، اما زندگی مشترکشان را در جایی شروع کردند که خانه هم نبود و یک مرغدانی بود. خاطره کوتاه همسر شهید همت درباره شروع زندگی‌مشترکشان را ـ که در کتاب نیمه پنهان ماه آمده است ـ می‌خوانیم.

    روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی، اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود، ولی به علت بمباران استفاده نمی‌شد. کف آن مرغدانی را آب انداختم و زمینش را با چاقو تراشیدم. حاجی هم یک ملحفه سفید آورد و با پونز پرده زدیم که بشود دو تا اتاق.

    بعد هم با پول تو جیبی‌ام کمی خرت و پرت خریدم؛ دو تا بشقاب، دو تا قاشق، دو تا کاسه. یک پتو هم از سپاه آوردیم. یادم هست حتی چراغ خوراک‌پزی نداشتیم؛ یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلاً غذای پختنی نخوردیم. این شروع زندگی ما بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما