پنجشنبه 07 آبان 1405 - Thu 29 Oct 2026
  • افزایش رفت‌وآمدهای دیپلماتیک همزمان با تقویت آرایش نظامی + عکس و فیلم

  • یحیی سریع: فرودگاه عدن را تخلیه کنید

  • بازگشت بورس به مدار صعود

  • جشن طلسم‌شکنی تاریخی لولا / عکس

  • ساحل سرخ استان شاندونگ چین در فصل پاییز/ عکس

  • زندان با الگوبرداری از زندان جنجالی السالوادور / فیلم

  • توییت حساب کاربری رهبر انقلاب خطاب به فرزندان ایران

  • دستگیری متهم ۶ هزار میلیارد تومانی در رشت

  • بن‌بست سیاسی، سناریوهای نخست‌وزیری و سایه جنگ با ایران+ عکس

  • جایی که بعثی‌ها از برنج سنگر ساختند! + عکس

  • ترمز واردات خودرو رسماً کشیده شد

  • فشارخون بالا دارید؛ این ۷ میوه را بخورید

  • با موشک‌های اقتدارآفرین مواضع آمریکا و اسرائیل نابود شد

  • : قطر به لوازم میانجی‌گری پایبند باشد

  • قیمت موبایل‌ امروز چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵

  • رونمایی ازستاره های جوان پرسپولیس!

  • غذای گرم؛ مستقیم در یخچال یا خنک شدن در فضای باز؟

  • رژه دیدنی هزاران گوسفند در جاده‌های برفی / فیلم

  • خطر مرگ ناشی از مصرف کنسروهای آلوده

  • قتل شهردار جونقان با شلیک گلوله

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 353074
    تاریخ انتشار: 29/شهريور/1402 - 12:19

    خانه و زندگی حاج همت در اوایل ازدواج

    حاج همت و همسرش زندگی مشترکشان را با همین چند تا وسیله شروع کردند؛ دو تا بشقاب، دو تا قاشق و دو تا کاسه. آنها حتی چراغ خوراک‌پزی نداشتند و مدت‌ها غذای پختنی نمی‌خوردند.

    خانه و زندگی حاج همت در اوایل ازدواج

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    وقتی کتاب خاطرات شهدا را ورق می‌زنیم، می‌بینیم که آنها در قید و بند تجملات نبودند. ساده‌تر از آنچه فکرش را کنیم، زندگی می‌کردند. گاهی تمام اسباب و اثاثیه منزلشان پشت یک پیکان هم جا می‌شد.

    شهید حاج ابراهیم همت با اینکه فرمانده بود، اما زندگی مشترکشان را در جایی شروع کردند که خانه هم نبود و یک مرغدانی بود. خاطره کوتاه همسر شهید همت درباره شروع زندگی‌مشترکشان را ـ که در کتاب نیمه پنهان ماه آمده است ـ می‌خوانیم.

    روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی، اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود، ولی به علت بمباران استفاده نمی‌شد. کف آن مرغدانی را آب انداختم و زمینش را با چاقو تراشیدم. حاجی هم یک ملحفه سفید آورد و با پونز پرده زدیم که بشود دو تا اتاق.

    بعد هم با پول تو جیبی‌ام کمی خرت و پرت خریدم؛ دو تا بشقاب، دو تا قاشق، دو تا کاسه. یک پتو هم از سپاه آوردیم. یادم هست حتی چراغ خوراک‌پزی نداشتیم؛ یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلاً غذای پختنی نخوردیم. این شروع زندگی ما بود.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما