جمعه 24 مهر 1405 - Fri 16 Oct 2026
  • نوبت بندی ثبت نام افزایش اعتبار کالابرگ

  • از گم کردن مسیر عملیات تا شکار جنگنده بعثی

  • قیمت گوشت قرمز امروز چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵

  • خیابان‌های استانبول رودخانه شد! / فیلم

  • شهادت افسانه عقیلا مهرستان در پی حمله تروریستی

  • سخنگوی سپاه: به سلاح‌های پیشرفته‌تر دست یافته‌ایم

  • طلسم عجیب ستاره سابق پرسپولیس بالاخره شکست

  • کشتی کانتینر بر متخلف با ۲۵۰۰ کانتینر در جنوب تنگه هرمز غرق شد

  • حمله موشکی و پهپادی ارتش یمن به آرامکو و فرودگاه ریاض

  • شهادت مامور پلیس مهرستان در حملۀ تروریست‌ های مسلح+ عکس

  • پایش متغیرها و الزامات ثبات پایدار ارز

  • مرزبندی با خشونت | عادی سازی ترور ممنوع+ عکس

  • تهدید ایران همچنان خاورمیانه را درگیر خود کرده است — راه شکستن این چرخه اینجاست

  • امارات و سودای تجزیه ایران

  • قیمت دلار امروز چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵

  • حمله بی‌امان شاخ‌چنگی مادر به کفتار / فیلم

  • جزئیات دیدار فرمانده کل سپاه و وزیر پیشنهادی دفاع

  • حمله به لنج صیادی در آب‌های سیریک + فیلم

  • سفر کوتاه کربلا به برنامه آخر هفته اضافه شد

  • شایعه اجرای شلاق کارکنان پتروپارس در هویزه کذب است

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 349456
    تاریخ انتشار: 20/مرداد/1402 - 14:01

    آنقدر داد بزنید تا جان‌تان بالا بیاید!

    یکی از جانبازان دفاع مقدس تعریف می‌کند: قرار بود در جزیره مجنون یک کیلومتر زمین را هموار کنم؛ غافل از اینکه کلنگ بلدوزر با زمین درگیر است و آن را شخم می‌زند. بچه‌ها سعی می‌کردند با داد و هوار به من بفهمانند دارم چه می‌کنم. به آن‌ها گفتم آنقدر داد بزنید تا جان‌تان بالا بیاید!

     آنقدر داد بزنید تا جان‌تان بالا بیاید!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    رزمندگان دوران دفاع مقدس، علی‌رغم حماسه‌هایی که می‌آفریدند، گاهی اشتباهاتی هم مرتکب می‌شدند. روایتی که می‌خوانید خلاصه‌ای از خاطره محمدرضا غلامرضایی، جانباز دفاع مقدس است که هر دو پایش را از دست داده. این خاطره در کتاب «موقعیت ننه» آمده است: 

    «با اینکه پاهایم را از دست داده بودم، اما بخاطر اینکه قبلاً راننده ماشین‌های راه‌سازی بودم، اجازه دادند به جبهه بروم. همان روزهای اول در جزیره مجنون بودم که یکی از فرماندهان گردان به من گفت: محمدرضا این بلدوزرت رو بردار بیا جلوی این سنگرها رو یه تیغ بنداز تا صاف بشه.

    رفتم بلدوزر را روشن کردم و از همان نقطه حرکت، بیل جلوی دستگاه را پایین دادم و  شروع کردم یک کیلومتر زمین را هموار کردم و جلو آمدم. عقب بلدوزر یک کلنگ هم نصب بود که در مواقع ضروری با آن زمین را شخم می‌زدم. می‌خواستم زودتر کارم را تمام کنم تا به خاطر گردوغباری که ایجاد می‌شود، به توپخانه دوربرد دشمن گرا ندهم. اصلاً حواسم نبود که کلنگ بلدوزر با زمین درگیر است. نگو که من از جلو زمین را هموار می‌کردم و از پشت سر شخم می زدم و پیش می‌رفتم!

    بچه‌ها که متوجه خرابکاری من شده بودند، هی دست تکان می‌دادند و داد و فریاد می‌کردند که متوجه اشتباهم بشوم. حتی چند نفرشان به سمتم ریگ هم پرت کردند. اما من همان طور که در حال و هوای خودم بودم، گفتم: این قدر داد بزنید که جونتون بالا بیاد!

    وقتی از کنار سنگر فرماندهی رد می‌شدم، فرمانده گردان هم با دست به پشت سرم اشاره کرد و با صدای بلند یک حرف‌هایی زد. چون صدای بلدوزر توی گوشم بود، نفهمیدم چه می‌گوید. همان طور که پیش می‌رفتم با صدای بلند به او گفتم: شمام تشریف ببرین ته صف!

    وقتی به آخر خاکریز رسیدم، از بلدوزر پیاده شدم. همان طور که مشغول تکاندن لباس‌های خاکی‌ام بودم به پشت سرم نگاه کردم و تازه متوجه شدم چه افتضاحی به بار آورده‌ام. نه تنها زمین را شخم زده بودم، بلکه تمام سیم‌های تلفن‌های صحرایی را هم از زیر زمین بیرون کشیده و قطع کرده بودم!

    یک لحظه به خودم آمدم دیدم بچه‌ها با داد و هوار به سمتم می‌آیند. مشخص بود می‌خواهند حالم را بگیرند! شروع به دویدن کردم و بچه‌ها هم به دنبالم. چون نمی‌توانستم خیلی با پاهای مصنوعی بدوم، زود خسته شدم و ایستادم. آن‌ها به من رسیدند ودوره‌ام کردند که چرا این کار را کردی؟ مجبور شدم از راه شوخی وارد شوم و گفتم: کی بود؟ چی بود؟ من نبودم!»

    نظرات بینندگان
    نظرات شما