شنبه 21 شهريور 1405 - Sat 12 Sep 2026
  • حمله به یک نفتکش در آب‌های سرزمینی عراق

  • دشمن ۲ هدف از ما بزند، به ۲۰ هدف حمله می‌کنیم

  • جنایت بی‌رحمانه جنگنده‌های سعودی در یمن

  • بارش برف ریزه ترکیه را سفیدپوش کرد / فیلم

  • خسارات بارندگی شدید و طوفان در ساری / عکس

  • گل تماشایی روماریو در دیدار نمایشی / عکس

  • پاکستان: عملیات یمن علیه عربستان توافقنامه مکه را فعال می‌کند

  • شهادت ماموستا محمد نزهتی توسط گروهک‌های تجزیه‌طلب

  • قیمت آیفون ۱۷ امروز چهارشنبه ۱۸ شهریور

  • جدایی یک ستاره پرسپولیسی در پایان فصل

  • حاج داود کریمی؛ مبارز مکتبی

  • سید امیر حسینی دلم پر از شکایته امام مهربون

  • این خودروها سهمیه اول و دوم بنزین ندارند

  • افشاگری علی کریمی علیه اکانت‌های سایبری پهلوی

  • نتانیاهو شمشیر انتخاباتی را از رو بست

  • قیمت گوشت قرمز امروز ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

  • متلاشی شدن باند فساد اداری در شهرستان کلاردشت

  • برگ برنده استقلالی‌ها برای بازی با السد قطر

  • موج زائران در مسجدالحرام؛ سعودی‌ها چه کردند+ فیلم

  • تقدیر و تشویق دریادار عظمایی توسط رئیس ستادکل نیروهای مسلح

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 293436
    تاریخ انتشار: 30/فروردين/1401 - 10:43

    بلایی که شهید همت سر فرمانده روزه خوار آورد

    ماه رمضان بود، من به آشپزخانه گفتم که برای بچه ها سحری درست کنند، حدود سیصد نفر. ناجی که فرمانده مان بود، متوجه این قضیه شد و صبح دستور داد همه ی سربازها به خط شوند.

    بلایی که شهید همت سر فرمانده روزه خوار آورد

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، همیشه می گفت: «این دوسال سربازی(زمان طاغوت) از بدترین ایام عمر من بود.» علت آن را هم عدم وجود تقوا عنوان کرد.

    در زمان سربازی به خاطر سرعت عملش، مسئول آشپزخانه شده بود.

    خودش تعریف می کرد: «ماه رمضان بود، من به آشپزخانه گفتم که برای بچه ها سحری درست کنند، حدود سیصد نفر. ناجی که فرمانده‌مان بود، متوجه این قضیه شد و صبح دستور داد همه سربازها به خط شوند. او آب آورده بود و سربازها را یکی یکی مجبور می کرد تا آب بخورند. آن روز همه، روزه هایشان باطل شد و من چنین بی دینی در عمرم ندیده بودم.

    به خدا گفتم: «خدایا، اگه ما برای تو روزه می گیریم، این این جا چی میگه؟ خدایا، خودت سزای اون رو بده.» و خدا هم سزایش را داد.

    روز بعد دستور دادم که آشپزخانه را کاملا تمیز کنند. بعد از این که کف آشپزخانه حسابی تمیز شد، رفتم روغن آوردم و به کف آشپزخانه مالیدم.


    می دانستم ناجی آن شب حتما برای سرکشی به آن جا می آید و می خواهد مطمئن شود که غذایی پخته نمی شود. همان هم شد، ناجی آمد و سر دیگ ها رفت و وقتی خیالش راحت شد، موقع برگشتن چنان لیزی خورد که افتاد و پایش شکست. او را به بیمارستان منتقل کردند و ما تا آخر ماه رمضان از دستش در امان بودیم.

    هرشب هم برای بچه ها سحری درست می کردیم و به این ترتیب توانستیم روزه هایمان را بگیریم.»


    خاطره‌ای از «علی اکبر همت»
    برگرفته از کتاب «برای خدا مخلص بود»؛ روایت هایی از زندگانی شهید محمد ابراهیم همت

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما