پنجشنبه 07 آبان 1405 - Thu 29 Oct 2026
  • افزایش رفت‌وآمدهای دیپلماتیک همزمان با تقویت آرایش نظامی + عکس و فیلم

  • یحیی سریع: فرودگاه عدن را تخلیه کنید

  • بازگشت بورس به مدار صعود

  • جشن طلسم‌شکنی تاریخی لولا / عکس

  • ساحل سرخ استان شاندونگ چین در فصل پاییز/ عکس

  • زندان با الگوبرداری از زندان جنجالی السالوادور / فیلم

  • توییت حساب کاربری رهبر انقلاب خطاب به فرزندان ایران

  • دستگیری متهم ۶ هزار میلیارد تومانی در رشت

  • بن‌بست سیاسی، سناریوهای نخست‌وزیری و سایه جنگ با ایران+ عکس

  • جایی که بعثی‌ها از برنج سنگر ساختند! + عکس

  • ترمز واردات خودرو رسماً کشیده شد

  • فشارخون بالا دارید؛ این ۷ میوه را بخورید

  • با موشک‌های اقتدارآفرین مواضع آمریکا و اسرائیل نابود شد

  • : قطر به لوازم میانجی‌گری پایبند باشد

  • قیمت موبایل‌ امروز چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵

  • رونمایی ازستاره های جوان پرسپولیس!

  • غذای گرم؛ مستقیم در یخچال یا خنک شدن در فضای باز؟

  • رژه دیدنی هزاران گوسفند در جاده‌های برفی / فیلم

  • خطر مرگ ناشی از مصرف کنسروهای آلوده

  • قتل شهردار جونقان با شلیک گلوله

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 269598
    تاریخ انتشار: 14/آبان/1400 - 12:23

    پاسخ یک فرمانده به همسرش

    از لحظه ازدواج تا هنگامی که بخواهد برای آخرین بار از در خانه بیرون برود مدام از شهادت حرف می‌زد و می‌گفت: «آخر یا ایستاده باز خواهم گشت یا خوابیده.» من هم می‌گفتم که این همه رزمنده در صف شهادت ایستاده‌اند، حالا کو تا نوبت تو بشود!

     پاسخ یک فرمانده به همسرش

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» به نقل از ایسنا، محمود (عبدالله) نوریان در چهارم اسفند ۶۴ سردار شهید عبدالله نوریان، در ۲۴ سالگی در عملیات «والفجر ۸» در حالی که مسئولیت مهندسی و تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) را بر عهده داشت، در حین هدایت بلدوزرها به منظور ایجاد خاکریز بر اثر اصابت خمپاره در منطقه فاو به شهادت رسید. پیکر این سردار شهید در امامزاده علی‌اکبر(ع) چیذر آرام گرفت.

    معصومه جولایی همسر شهید محمود (عبدالله) نوریان در خاطراتی از زندگی مشترکش با این فرمانده شهید روایت می‌کند: «خیال ازدواج در سر نداشتم اما با خصوصیاتی که از او دیدم تصمیم گرفتم زندگی مشترکم را همراهش شروع کنم. چشم پاک بود و نماز شبش ترک نمی شد.

    ازدواج ما سال ۶۱ صورت گرفت. در مدت سه سال زندگی که با او داشتم هیچگاه سخن بیهوده و حرف نسنجیده‌ای از او نشنیدم.

    از لحظه ازدواج تا هنگامی که بخواهد برای آخرین بار از در خانه بیرون برود مدام از شهادت حرف می‌زد و می‌گفت: «آخر یا ایستاده باز خواهم گشت یا خوابیده.» من هم می‌گفتم این همه رزمنده در صف شهادت ایستاده‌اند، حالا کو تا نوبت تو بشود!

    هر بار با خنده و شادی بدرقه‌اش می کردم، اما بار آخر اشک‌هایم بند نمی‌آمد. گفتم: «لااقل بخاطر بچه‌هایمان نرو.» جواب داد:«خدا خودش حافظ آنهاست. بنده‌ی خدا چه کاره است؟» خبر دادند مجروح شده. ترکش به پشت سرش اصابت کرده بود. پزشکان جراحی‌اش کردند اما گفتند:«امید نداشته باشید. او دیگر نمی‌تواند مانند یک جوان برومند زندگی کند.» سه روز بعد، پر کشید و رفت.

    جسمش دیگر پیش ما نبود اما لحظه به لحظه حضورش را کنارمان حس می‌کردم. هیچ وقت تنهای‌مان نگذاشت. برای مثال هنگام تولد بچه، مادرم خوابش را دیده بود که می‌گفت: «نگران هیچ چیز نباشید.» به خوبی حس می‌کردم او در این لحظات سخت مراقب و کمک حال من است.»

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما