دوشنبه 09 شهريور 1405 - Mon 31 Aug 2026
  • احتمال تعطیلی لیگ برتر قوت گرفت

  • صنعت شیلات در اروپا، قربانی خشکسالی

  • نیروهای مسلح تجهیزات خود را به‌روز کرده‌اند

  • راه در رو آمریکا در تنگه هرمز بسته شد

  • علی کریمی با یک استوری ناموسی، رضا پهلوی را آنفالو کرد

  • خبر بد برای سرخابی‌ها؛دو ستاره تیم غایبان بزرگ دربی

  • نپال پس از سیل مرگبار / عکس

  • حرکت عجیب و خطرناک علیرضا جهانبخش حین بازی/ فیلم

  • قیمت نفت امروز دوشنبه ۹ شهریور

  • افشاگری عراقچی از فریبکاری نتانیاهو

  • خطای مزدوران دشمن برای ایجاد آشوب داخلی با پاسخی محکم مواجه می‌شود/ ایران اسلامی آماده رویارویی با متجاوزین است/ تاکید بر تعیین تکلیف سریع وضعیت زندانیان مُعسر

  • پزشکیان با نخست‌ وزیر هند دیدار کرد+ فیلم

  • کارزار فشار اقتصادی آمریکا نتیجه «صلح شرافتمندانه» اصلاحات است؟

  • وزیر کار: زمان واریز معوقات بازنشستگان اعلام شد

  • ردپای نفت‌کش هدف قرارگرفته پیدا شد

  • داور داربی مشخص شد؟

  • پزشکیان در حاشیه اجلاس شانگهای با پوتین دیدار می‌کند

  • چرا زنان میانسال باید ورزش‌ کنند

  • ترس بزرگ پرسپولیس در آستانه دربی!

  • پریشونم یه جورایی شبیه مجنونم از حسین ستوده

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 269598
    تاریخ انتشار: 14/آبان/1400 - 12:23

    پاسخ یک فرمانده به همسرش

    از لحظه ازدواج تا هنگامی که بخواهد برای آخرین بار از در خانه بیرون برود مدام از شهادت حرف می‌زد و می‌گفت: «آخر یا ایستاده باز خواهم گشت یا خوابیده.» من هم می‌گفتم که این همه رزمنده در صف شهادت ایستاده‌اند، حالا کو تا نوبت تو بشود!

     پاسخ یک فرمانده به همسرش

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» به نقل از ایسنا، محمود (عبدالله) نوریان در چهارم اسفند ۶۴ سردار شهید عبدالله نوریان، در ۲۴ سالگی در عملیات «والفجر ۸» در حالی که مسئولیت مهندسی و تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) را بر عهده داشت، در حین هدایت بلدوزرها به منظور ایجاد خاکریز بر اثر اصابت خمپاره در منطقه فاو به شهادت رسید. پیکر این سردار شهید در امامزاده علی‌اکبر(ع) چیذر آرام گرفت.

    معصومه جولایی همسر شهید محمود (عبدالله) نوریان در خاطراتی از زندگی مشترکش با این فرمانده شهید روایت می‌کند: «خیال ازدواج در سر نداشتم اما با خصوصیاتی که از او دیدم تصمیم گرفتم زندگی مشترکم را همراهش شروع کنم. چشم پاک بود و نماز شبش ترک نمی شد.

    ازدواج ما سال ۶۱ صورت گرفت. در مدت سه سال زندگی که با او داشتم هیچگاه سخن بیهوده و حرف نسنجیده‌ای از او نشنیدم.

    از لحظه ازدواج تا هنگامی که بخواهد برای آخرین بار از در خانه بیرون برود مدام از شهادت حرف می‌زد و می‌گفت: «آخر یا ایستاده باز خواهم گشت یا خوابیده.» من هم می‌گفتم این همه رزمنده در صف شهادت ایستاده‌اند، حالا کو تا نوبت تو بشود!

    هر بار با خنده و شادی بدرقه‌اش می کردم، اما بار آخر اشک‌هایم بند نمی‌آمد. گفتم: «لااقل بخاطر بچه‌هایمان نرو.» جواب داد:«خدا خودش حافظ آنهاست. بنده‌ی خدا چه کاره است؟» خبر دادند مجروح شده. ترکش به پشت سرش اصابت کرده بود. پزشکان جراحی‌اش کردند اما گفتند:«امید نداشته باشید. او دیگر نمی‌تواند مانند یک جوان برومند زندگی کند.» سه روز بعد، پر کشید و رفت.

    جسمش دیگر پیش ما نبود اما لحظه به لحظه حضورش را کنارمان حس می‌کردم. هیچ وقت تنهای‌مان نگذاشت. برای مثال هنگام تولد بچه، مادرم خوابش را دیده بود که می‌گفت: «نگران هیچ چیز نباشید.» به خوبی حس می‌کردم او در این لحظات سخت مراقب و کمک حال من است.»

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما