چهارشنبه 11 شهريور 1405 - Wed 02 Sep 2026
  • توافق مکه مبتنی بر بازدارندگی جمعی است

  • ایران ممکن است محاصره دریایی ترامپ را با جنگ بشکند

  • شکایت پرسپولیس از استقلال

  • پزشکیان و پوتین دیدار کردند

  • آمریکایی‌ها مفهوم مذاکره را با دیکته کردن اشتباه گرفته‌اند/ هیچ فعالیت هسته‌ای در کوه کلنگ نداریم

  • وقتی گروه فشار چکش حذف را بالا می‌برد

  • حکمتِ تذکر مهم رهبر انقلاب به دولت+ عکس

  • ۸۰ شهروند قربانی کلاهبرداری دردیوار

  • قیمت میوه و تره بار امروز ۱۰ شهریور ۱۴۰۵

  • مشاهده یک حیوان عجیب در مشهد / فیلم

  • لحظه‌های ناب در عکاسی خیابانی / عکس

  • «عقرب زرد» چگونه از سیم‌خاردار نفس عبور کرد؟

  • شوخی پزشکیان و الهام علی‌اف / فیلم

  • مصاحبه انتخاباتی نتانیاهو خشم کاربران خارجی را برانگیخت+ فیلم

  • امنیت آسمان تهران را مدیون این ۴۲ نفر بودیم

  • آمریکا تکان خورد، موشک خورد حاکمیت بلامنازع ایران بر تنگه هرمز

  • قیمت روز خودرو | جدول جدید امروز

  • ترکیدن لاک‌پشت زیر آرواره قدرتمند تمساح / فیلم

  • چای سبز واقعاً لاغرکننده است؟

  • طلا کشش افزایش قیمت نیافت

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 195327
    تاریخ انتشار: 06/شهريور/1399 - 18:48

    بگویید دیگر روضه حضرت قاسم نخوانند!

    پسرک 13 ساله با صورت پر اشک، از حلقه محافظان بیرون آمده و خودش را به آقا می‌رساند. آقا دستش را دراز کرده و با صدای بلند می‌گوید سلام بابا جان! خوش آمدی.

    بگویید دیگر روضه حضرت قاسم نخوانند!

    محمد ایمانی، فعال رسانه‌ای در کانال تلگرامی خود نوشت:  سال 1362 زمانی که رییس جمهور از ساختمان ریاست جمهوری در خیابان پاستور خارج می‌شد، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می‌شد. چند محافظ‌ دور کسی حلقه زده بودند و چیزهایی می‌گفتند. او فریاد می‌زد آقای رییس جمهور! آقای خامنه‌ای! من باید شما را ببینم...
    آقای خامنه ای پرسید چی شده؟ کیه این بنده خدا؟ یکی از محافظان گفت: حاج آقا! یه بچه است, میگه از اردبیل اومده و با شما کار واجب داره, بچه‌ها میگن با عز و التماس خودشو رسونده تا اینجا، گفته می‌خوام با آقای خامنه‌ای حرف هم بزنم.
    پسرک 13 ساله با صورت پر اشک، از حلقه محافظان بیرون آمده و خودش را به آقا می‌رساند. آقا دستش را دراز کرده و با صدای بلند می‌گوید سلام بابا جان! خوش آمدی. حالت چطوره؟ سرتیم محافظان می‌گوید: این هم آقای خامنه‌ای! بگو دیگر حرفت را. ناگهان آقا با زبان آذری می‌پرسد: اسمت چیه پسرم؟
    پسر نوجوان با شنیدن زبان مادری جان گرفته و با هیجان به ترکی می‌گوید: آقاجان من مرحمت بالازاده هستم از اردبیل، تنها اومدم تهران که شما را ببینم. آقا دست روی شانه او گذاشته و می‌گوید: ‌افتخار دادی پسرم صفا آوردی چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچهٔ کجای اردبیل هستی؟
    -انگوت کندی آقا جان! آقا جان! من از اردبیل آمدم تا اینجا که خواهشی از شما بکنم.
    +بگو پسرم. چه خواهشی؟
    -آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!
    +چرا پسرم؟
    نوجوان دوباره بغضش می ترکد: آقا جان!حضرت قاسم 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود میدان و بجنگد، من هم 13 ساله‌ام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم. می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر به جنگ رفتن 13 ساله‌ها بد است، چرا این همه روضه حضرت قاسم (ع) می‌خوانند؟
    +پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است.
    نوجوان هیچ نمی‌گوید، فقط هق هق گریه می‌کند .
    +آقای...! یک زحمتی بکش با امام جمعه تبریز تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ماست, هر کاری دارد راه بیاندازید و هرکجا خواست ببریدش. ماشین بگیرید تا برگردد.
    آقا خم می شود صورت او را می بوسد و می گوید «ما را دعا کن, پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن, سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» . ...نوجوان 13 ساله، روز21 اسفند 1363  در عملیات بدر به فاصله اندکی از شهادت مرادش شهید مهدی باکری به شهادت رسید و میهمان حضرت قاسم (ع) شد
     

    منبع : مشرق

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما