پنجشنبه 07 آبان 1405 - Thu 29 Oct 2026
  • واکنش الناز شاکردوست به شایعه مهاجرت

  • شوک به کشتی ایران؛ حسن یزدانی شکست خورد

  • چه آرزوهایی با هم داشتیم علیرضا شریفی /فاطمیه

  • شروع بی‌رحمانه رحمان عموزاد با ضربه فنی +فیلم

  • لحظه منفجر کردن خانه یک زندانی / فیلم

  • قیمت طلا ۱۸ عیار امروز پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • آخرین نتایج انتخابات اسرائیل؛ دولت وحدت یا انتخابات مجدد؟

  • قیمت گوشت قرمز امروز پنج‌شنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • فلج تنفسی و مرگ با خوردن این غذاها

  • شروع طوفانی حسن یزدانی +فیلم

  • چرا سلطنت‌طلبان از کرامت انسانی خود عبور کرده‌اند؟+ عکس

  • جنون در اسرائیل: بگذارید جهان بداند!

  • انهدام یک فروند پهپاد MQ1 ارتش تروریستی آمریکا در تنگه هرمز

  • اجرای احکام قطعی پرونده آذین خودرو با ۲۱۶۸ شاکی

  • انفعال سازمان ملل در برابر خطرات هسته‌ای

  • چرا دوره نهفتگی ایدز خطرناک است؟

  • بحران گازوئیل ماندگار شد

  • افزایش رفت‌وآمدهای دیپلماتیک همزمان با تقویت آرایش نظامی + عکس و فیلم

  • یحیی سریع: فرودگاه عدن را تخلیه کنید

  • بازگشت بورس به مدار صعود

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 189989
    تاریخ انتشار: 24/تير/1399 - 13:30

    برداشتن استخوان «حججی» دور از چشم داعشی

    رفتم کنار کاور. به حاج سعید گفتم به مامور هلال احمر بگوید نور دوربینش را بیندازد روی پوتین.خاک کف پوتین را تکاندم تا شماره ی آن را بفهمم و بعدا از اطرافیانش شماره ی کفشش را جویا شدم. شماره ۴۲ بود.

    برداشتن استخوان «حججی» دور از چشم داعشی

    آنچه در ادامه می خوانید، برشی از روایت شناسایی پیکر شهید حججی است که در کتاب یربلند به قلم محمدعلی جعفری منعکس شده است.

    حاج سعید از آن داعشی پرسید می توانیم قسمتی از پیکر را ببریم برای شناسایی دقیق تر؟

    صدایش بلند شد:«قطعه اصلا»

    رفتم کنار کاور. به حاج سعید گفتم به مامور هلال احمر بگوید نور دوربینش را بیندازد روی پوتین.خاک کف پوتین را تکاندم تا شماره ی آن را بفهمم و بعدا از اطرافیانش شماره ی کفشش را جویا شدم. پوتینش شماره ۴۲ بود. مامور هلال اهمر لحظه به لحظه تصویر می گرفت.کار دیگری از دستم بر نمی آمد.

    متوسل شدم به حضرت زهرا علیها السلام: در دفاع مقدس از عنایات شما خیلی بهره بردم؛الان چشم امیدم به شماست.

    چشمم افتاد به یک تکه استخوان. فکری توی مغزم جرقه زد که آن را بردارم. دلهره افتاد به جانم که جلوی این داعشی و لنز دوربین مامور هلال احمر شدنی نیست. مطمئن بودم از گوشه و کنار زیر ذره بین نیروهای تامینشان هستیم و ما را رصد می کنند. دلم را زدم به دریا که این الهام حتما از طرف حضرت زهراست. حاج سعید را کشیدم کنار که این داعشی را به حرف بگیر.

    پرسید: چرا؟

    یواش گفتم: می خوام یه تیکه استخون بردارم.

    جا خورد. زود خونسردی اش را حفظ کرد و پرسید می شود؟

    گفتم: ان شاءالله که می شه!

    آن سه نفر سمت چپم ایستاده بودند؛ اول حاج سعید،به فاصله ی یک متری اش نماینده ی داعش و پشت سرش مامور هلال احمر. کل هیکلم را خم کردم روی کاور. حاج سعید هم زرنگی به خرج داد و بین من و نماینده داعش حایل شد.

    مسلسل وار حرف می زد و لحنش بوی خشونت نمی گرفت. با دست چپم شروع کردم به جست و جو. در کسری از ثانیه با دست راست استخوان را برداشتم که فرو کنم داخل جیب شلوارم. کف دستم را بو نکرده بودم که استخوان توی جیبم جا نمی شود! پهن بود. به گمانم قسمتی از استخوان لگن بود. هرچه فشار می دادم نمی رفت داخل. ته دلم خالی شد. صدای مبهمی از کلمات حاج سعید توی سرم چرخید. چشمانم را بستم و از حضرت زهرا مدد خواستم. این دفعه با فشار مضاعف،استخوان را داخل جیب راستم چپاندم. صدای تپی کرد و رفت داخل.فکر کردم ته جیبم پاره شد.پیراهن بلندم افتاده بود روی شلوارم.خیالم از این بابت راحت بود که برجستگی شلوار پیدا نمی شود.

    نفسم را دادم بیرون و کمر راست کردم. برای اینکه طبیعی جلوه دهم فانسقه را بیرون آوردم و رو به حاج سعید گفتم: ازش بپرس میتونیم این رو برای شناسایی دقیق تر با خودمون ببریم؟!

    نماینده داعش زیر بار نرفت. یک کلام روی حرفش ایستاد که «صور فقط!»

    منبع : حامیان ولایت

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما