سید خانوم خیلی عجیب بود،پدر محمد علی هم همینطور! پر از طمانینه و آرامش بودند و البته لبریز از دلتنگی!
سید خانوم با روز و ساعت از فراق پسرش می گفت؛21 روز ...
جوری گفت که هری دلم ریخت اما خودم را کنترل کردم
ولی وقتی پدرش حرف زد، بی اختیار اشکم جاری شد،خیلی دلم سوخت.
گفت:دلم میخواست دو ساعت می نشستم و سیر پسرم را تماشا کنم،ما هنوز سیر ندیده بودیمش!
خیلی دل سوز گفت،روضه مجسم بود ، آتشم زد.
روضه ای بود که سالها شنیده بودم«پسرم!علی اکبرم، برو به میدان،اما کمی پیش چشمانم راه برو»
چه بچه عجیبی داشتند !خیلی عجیب!
فکرش را بکن،یک روز زمستانی پسرک نه ساله از مدرسه آمده ولی کاپشن تنش نیست! سید خانوم پرسیده: محمدعلی! کاپشنت را چکار کردی!؟ و محمد علی با حیا و آقایی گفته بود: همکلاسیم یتیم بود،کاپشن نداشت،کاپشنم را به او بخشیدم!!
خیلی فکر کردم که سفره این مرد چه داشته که بچه اش چنین کرده و سفره آن دزدهای بیت المال چه دارد که بچه هایشان...!
پیرمرد خیلی صبور و آرام بود،شیرین بود،به قول مرحوم دولابی،به آدم ُخنَکای دلنشین می داد
ولی گاهی سوز دلش،جگر را کباب می کرد.
مثلا وقتی با عشق و غرور از هیکل ورزشی پسرش تعریف می کرد،قشنگ معلوم بود که سر جنازه اش از پرده دل صدا زده «وَلَدی علی » وقتی می گفت: پسرم با اینکه ورزشکار و خوش هیکل بود ولی حتی یکبار با کسی درگیر نشده بود معلوم بود که خیلی زحمت کشیده بود برایش.
وقتی گفت: حاج آقا ! من 20 سال ذره ذره برای پسرم زحمت کشیدم و تربیتش کردم،حالا دیگر آن توان را ندارم،کسی هم نیست که به سید خانوم کمک کند،نوه دارم،اما دیگر از من گذشت .... قشنگ حس کردم که دارد روضه می خواند « علی! علیَ الدُّنیا بعدک العَفا...»
محمد علی پدرش را«آقا» صدا می زده ،حاج آقا می گفت : «هرچه به او می گفتم،بلافاصله می گفت:«نوکرم آقا»! و حرفم را گوش می کرد،سید خانوم مریض است و محمد علی مثل دختر خانه برایش همه کاری می کرد،آشپزی، خرید ،خانه تمیز کردن و ... حالا سید خانوم تنهاست،من نباید تنها بگذارمش،دیگر سر کار نمی روم...»
می گفت: پسرم خیلی با مرام بود،همکارش تعریف کرد که ما از جلوی اتوبوس کنار کشیدیم،اما محمد علی نرفت!دستهایش را باز کرد و مردم را هل داد تا له نشوند. بعد حالت داغدارش عوض شد،چشمانش برق زد وبا یک غرور وصف نشدنی گفت:محمد علی من ورزشکار بود،خیلی قوی بود ،بخاطر همین توانست مردم را نجات بدهد،اما بچه ام خودش پرپر شد،جمجمه اش خرد شد...
آه که هرچه از این حال و هوای سید خانوم و حاج آقا بگویم کم است و اصلا حق مطلب را ادا نمی کند.
گفت:چند شب بود خواب اتوبوس می دیدم و ماشین! تا تلویزیون گفت چند مامور ناجا شهید شده اند، به سید خانوم گفتم؛ محمد علی من هم حتما یکی از آنهاست! جوری گفت «محمد علی من» که قشنگ معلوم بود از جگرش کنده شده و داغ بر دلش نشسته!
دیگر نمی دانم چه بگویم! این دیدار ها آدم را شرمنده و از خود متنفر می کند. اگر این ها آدمند،اگر محمدعلی بایرامی آدم است،پس من چه ام!؟
پدر و مادر داغداری که با همه فراق و دوری،یک قطره اشک نریختند و با همه این حرف ها،می گفتند ما باید رهبر را یاری کنیم اگر یاری نکنیم، کوفه می شود اینجا!✅پدر می گفت: از روزی که آقا آمده ،خیلی آرام ترم و سید خانوم از تشریف فرمایی آقا با افتخار می گفت.
کوه صبر و استقامت بودند،اسطوره توکل و ایمان و حقیقتا گنجینه معرفت و بزرگی.
منبع : حامیان ولایت