دوشنبه 16 شهريور 1405 - Mon 07 Sep 2026
  • انهدام ۳ هسته‌ عملیاتی گروهک تروریستی-تکفیری در جنوب شرق کشور+ فیلم

  • سربازان ناو آمریکایی به پاتایا رفتند!

  • رقص اسب‌های وحشی زیر رنگین‌کمان / فیلم

  • بازگشت ۱۰ صیاد مفقودشدهٔ بندرلنگه‌ای

  • قیمت محصولات ایران‌خودرو و سایپا ۱۶ شهریور

  • پرسپولیس جایگزین استقلال شد!

  • قیمت طلا ۱۸ عیار امروز دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

  • وعده سرپرست تامین اجتماعی برای پرداخت بدهی‌ها

  • خاطرات رهبر شهید از شب ورود امام خمینی (ره) به تهران

  • 10 شهید و 7 زخمی در حملات وحشیانه اشغالگران به کفررمان در جنوب لبنان

  • قتل وحشیانه یک نفر در کمپ کی‌روش

  • چرا در روایت «حسن روحانی» آمریکا حذف شده است؟

  • آرامکو آتش گرفت+ فیلم

  • اقدامات تجاوزکارانه آمریکا عامل ناامنی در تنگه هرمز است

  • قیمت دلار امروز دوشنبه ۱۶ شهریور

  • پرسپولیس علیه استقلال تا دادگاه عالی ورزش CAS می‌رود

  • بورس سقف نمی‌شناسد؛ هجوم پول به بازار

  • قیمت دینار عراق امروز دوشنبه ۱۶ شهریور

  • کشتی‌ها از هرمز گریختند

  • سانحه هوایی در فرودگاه بین‌ المللی میامی آمریکا / فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 124931
    تاریخ انتشار: 22/اسفند/1397 - 12:28
    یک کاربر فضای مجازی

    خیلی دعا کردم تا دوباره حاج همت برگردد

    یک کاربر فضای مجازی با انتشار تصویری از سردار شهید ابراهیم همت به نقل خاطره ای از ایشان پرداخت که در ادامه می‌آید:

    خیلی دعا کردم تا دوباره حاج همت برگردد

    به رخت‌خواب‌ها تکیه داده بود. دستش را روی زانش که توی سینه‌اش کشیده بود، دراز کرده بود و دانه‌های تسبیحش تند تند روی هم می‌افتاد. منتظر ماشین بود؛ دیر کرده بود.مهدی دور و برش می‌پلکید. همیشه با ابراهیم غریبی می‌کرد، ولی آن روز بازیش گرفته بود. ابراهیم هم اصلاً‌ محل نمی‌گذاشت. همیشه وقتی می‌آمد مثل پروانه دور ما می‌چرخید، ‌ ولی این‌بار انگار آمده بود که برود. خودش می‌گفت «روزی که من مسئله‌ی محبت شما را با خودم حل کنم، ‌ آن روز، ‌ روز رفتن من است.»

    عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بی‌عاطفه‌ای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»

    صورتش را برگردانده بود و تکان نمی‌خورد. برگشتم توی صورتش. از اشک خیس شده بود.بندهای پوتینش را یک هوا گشادتر از پاش بود، با حوصله بست. مهدی را روی دستش نشاند و همین‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپل‌تر می‌شی. فکر نمی‌کنی مادرت چه‌طور می‌خواد بزرگت کنه؟» و سفت بوسیدش.چند دقیقه‌ای می‌شد که رفته بود. ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود. دویدم طرف در که صدای ماشین سر جا میخ‌کوبم کرد. نمی‌خواستم باور کنم. بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اون‌قدر نماز می‌خونم و دعا می‌کنم که دوباره برگردی.»

    راوی: همسرشهید

    جهت عاقبت بخیری و آرامش قلب فرزندان شهدا و هدیہ به ارواح طیبه شهدا صلوات

     

     

     

    منبع : حامیان ولایت

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما