پنجشنبه 23 بهمن 1404 - Thu 12 Feb 2026
  • بارش برف و باران و وزش باد شدید در اکثر استان‌های کشور از جمعه

  • آتش سوزی در مغازه مکانیکی یک قربانی گرفت

  • اعتراف معاون ترامپ به ناکامی پروژه براندازی در ایران+ عکس

  • تیم ملی ایران محروم شد!

  • شوک تورمی دی ماه و مسئولانی که از یک سوراخ 2 بار گزیده شدند

  • اوسمار یک بازیکن پرسپولیس را اخراج کرد

  • قیمت جدید طلای جهانی امروز ۲۳ بهمن ۱۴۰۴

  • عزل یک مدیر صداوسیما

  • داعش همچنان در سوریه فعال است

  • تهران صاحب ۱۱۶۱ مدرسه جدید می شود

  • عراقچی: امکان فریب وجود دارد،/فیلم

  • ترافیک روان در اکثر معابر و بزرگراه‌های تهران

  • مخالفت واتس‌اپ با کاربرد پیام‌رسان بومی در روسیه

  • حجم گسترده ویرانی در شرق خط زرد در نوار غزه+ فیلم

  • کیم جونگ اون دخترش را جانشین خود می‌کند

  • اروپایی‌ها بچه هستند، باید بزرگ شوند

  • عذرخواهی گلشیفته فراهانی با دیکتاتوری مجازی و بحران آزادی بیان

  • بیانیه حماس درباره دیدار هیئت ارشد آن با علی لاریجانی در دوحه

  • آمریکا و ایران درباره توافق هسته‌ای انعطاف نشان می‌دهند

  • احتمالا ذخایر اورانیوم ایران در تاسیسات آسیب دیده است

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 124004
    تاریخ انتشار: 17/اسفند/1397 - 14:39
    فرمانده کمیته

    بگذارید پیشانی شما را ببوسم، شما حتما شهید خواهید شد

    روایت آخرین دیدار فرمانده کمیته جستجوی مفقودین با شهید همت را در ادامه می خوانید.

    بگذارید پیشانی شما را ببوسم، شما حتما شهید خواهید شد

    کانال تلگرامی معراج شهدا به مناسبت سالروز شهادت شهید همت روایتی از سردار باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین از آخرین دیدارش با سردار شهید محمد ابراهیم همت را منتشر کرد.

    یادش بخیر از نخستین روزهای ورود به سپاه با همت آشنا شده بودم و خاطراتی داشتم ولی آخرین خاطره‌ام به یک هفته قبل از شهادت او برمی گردد.

    داخل سنگر قرارگاه نصرت شلوغ بود همه رفته بودند و فقط من مانده بودم وشهید آقا مهدی باکری و شهیدحاج همت، از فاصله چند متری هر دو شیر جبهه‌ها رو نظاره می‌کردم که چطور در اوج عملیات خیبر داشتند با هم بحث می‌کردند. یادم نیست دقیقاً با هم چه می‌گفتند اما حالت شأن نجوا گونه بود. شرایط سختی بود، محور طلائیه قفل شده بود و هر چه قدر بچه‌ها تلاش می‌کردند پیشرفت قابل توجهی حاصل نشده بود.

    لشکر ۲۷ مأموریت گرفته بود که به جزیره مجنون برود. چهره حاج ابراهیم خیلی گرفته بود چرا که دوستان زیادی از او در طلائیه به شهادت رسیده بودند.


    از طرفی احساس می‌کردم دیگر انگار مثل یک عقاب پرریخته شده است. اون روح حماسی و نا آرام و طوفانی انگار دیگر آرام شده و به ساحل رسیده و شرایط جدید را پذیرفته است. خوب که به چهره اش دقیق شدم از نورانیت و آرامش چهره اش مطمئن شدم که شهید خواهد شد، این بود که تردید نکردم و برای برداشتن توشه‌ای بدون مقدمه وسط صحبت او و آقا مهدی باکری رفتم و بدون مقدمه گفتم" برادر همت شهید نشی؟!


    با حالتی ازسر تواضع و باحسرت گفت:
    "ای! … ما کجا و شهادت کجا؟ "
    بلافاصله با اطمینان گفتم: نه شما شهید میشی! بگذار پیشانی ات رو ببوسم. بعد پیشونی اش رو بوسیدم و این درحالی بود که آقا مهدی شاهد این صحنه بود. بعد از چند روز ترکش دشمن پیشانی اش رو بوسه زد و بسوی خدا پر کشید.

     

     

     

    منبع : حامیان ولایت

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما