دوشنبه 15 آذر 1400 - Mon 06 Dec 2021
  • محمدحسین نژادفلاح گزینه جدی مدیرعاملی پرسپولیس

  • بایدن هیچ تحریمی را لغو نکرده است/ در هفته آینده هماهنگی بیشتری با اسرائیل خواهیم داشت/ مذاکرات شش دور گذشته نیز ایده‌آل ما نبود

  • ابتکار عمل تیم ایران در وین!

  • شهرآورد ۹۷ پایتخت

  • برگ برنده ایران در دور هشتم مذاکرات وین/ ایران چه اسنادی به‌طرف اروپایی‌ داد؟

  • فیلم/ ممنوعیت پرداخت‌ حقوق محرمانه

  • واتس‌آپ داده‌های کاربران را به اف‌بی‌آی می‌دهد

  • «اقتدار به تیم مذاکره کننده ایرانی بازگشت! غربی ها با سر گیجه به کشور خود بازگشتند!

  • حزب الهی‌ها چه کسانی هستند؟

  • ارزیابی فعالان بین‌المللی از مذاکرات وین: آمریکا آماده توافق نیست

  • بزرگترین درس این دور از مذاکرات

  • تیز مسابقه جوکر ایرانی قسمت اول

  • آیا دولت رئیسی در ۱۰۰ روز اول توانسته اتفاق راهبردی رقم بزند؟

  • حزب هزار فامیل و مغز کژ کارکرد /"باشگاه افسران" حزب اتحاد ملت تشکیل شد

  • ۱۰۰ روز آواربرداری و امیدواری/ آنچه روحانی برای رئیسی به جا گذاشت/ رئیسی تاکنون چه کرده؟

  • سایه برجام در بازارها/ اتفاقی مهم در بازار مسکن

  • فیلم/ لحظه انفجار خانه‌ای در نیویورک

  • تله اقتصادی مذاکرات وین!

  • خادم و نوکر ملت ایران هستیم/ مردم ایلام از میدان آزمایش دفاع مقدس "سربلند، باعظمت و باشکوه"‌ بیرون آمدند

  • آمریکا تا فرصت هست از جغرافیای پیرامونی ایران خارج شود وگرنه با بدترین رفتارها فرار می‌کند

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 249747
    تاریخ انتشار: 07/تير/1400 - 14:57

    شهیدبهشتی روز شهادت به همسرش چه گفت؟

    انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در تاریخ هفتم تیرماه ۱۳۶۰ منجر به شهادت آیت‌الله دکتر محمد حسینی بهشتی دبیرکل حزب و ۷۲ تن از یاران امام شد.

    شهیدبهشتی روز شهادت به همسرش چه گفت؟

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»به نقل از فرهیختگان، روایت  عزت‌الشریعه مدرس‌مطلق، همسر شهید بهشتی درباره روزی که شهید بهشتی به شهادت رسدند را از نظر می گذرانید.

    «اول انقلاب بود که ایشان وصیتنامه‌ای نوشتند و به من دادند و گفتند، چون شما فعلا سرپرست بچه‌های من هستید و من برادری ندارم، از شما می‌خواهم که شما این سرپرستی را بکنید و خودتان را از همین حالا آماده کنید که خودکفا باشید و هم زن باشید و هم مرد باشید.

    ما هم خودمان را مهیا کرده بودیم و از توطئه‌ها و تهمت‌ها و ناسزاگویی‌ها و تلفن‌هایی که در طول هفته به ما می‌زدند و به دروغ می‌گفتند آقای بهشتی شهید شدند، ترور شدند و ... ما همیشه آماده شهادت ایشان بودیم تا آن شبی که این حادثه اتفاق افتاد.

    ما در شب پیش از هفتم تیر قرار بود به منزلی که گرفته بودند، بیاییم. ایشان یک ماه آخر وقتی از منزل می‌خواستند بیرون بروند غسل می‌کردند و وضو می‌گرفتند. روز هفتم تیر که آمدند لباس بپوشند به من گفتند که قبای نو (که خودم برده بودم داده بودم و برایشان دوخته بودند) را بدهید بپوشم. خودشان را مرتب کردند و بعد گفتند شما بیایید توی اتاق، من نمی‌خواهم جلوی بچه‌ها حرف بزنم. ایشان به من گفتند که من دیگر بعد از اینکه شما ۱۶ تا ۱۷ سال خانه‌به‌دوش بودید، ناراحتم از اینکه شما می‌خواهید اثاث‌کشی کنید. من گفتم هیچ مهم نیست و فکر می‌کنم که تازه اول زندگی من است، بعد دیدم که ایشان خیلی ناراحت هستند و گفتند که من به خاطر اینکه شما دست تنها باز دوباره می‌خواهید این کار‌ها را بکنید ناراحت هستم. گفتم هیچ مساله‌ای نیست. بعد ایشان گفتند که خانم شما از دست من راضی باش. من ناراحت شدم و گفتم که من نمی‌خواهم هیچ‌وقت چنین حرفی را از شما بشنوم. من نارضایتی از دست شما ندارم.

    ایشان گفتند ۲۹ سال است زندگی مرا با سختی و تنگدستی، شما دنبال کردید و مثل یک برادر و دوست پشت سر من همه جا در خارج و ایران، شما بودید و مرا حلال کنید. من که دیدم خیلی ایشان ناراحت هستند، گفتم آقا ما که چیزی نداریم، می‌خواهید این منزلی که ما داریم با یک منزل توی شهر معاوضه کنیم که شما ناراحت نباشید از اینکه ما منزل مردم می‌رویم؟ ایشان گفتند نه دیگر حوصله‌اش را ندارم، آخر عمری دیگر به این کار‌ها نمی‌کشد. یک‌دفعه من گفتم چرا آقا آخر عمر است؟ گفتند دیگر آخر عمر است، شما خودتان بایستی بفهمید که دیگر آخر عمر من دارد شروع می‌شود و ایشان موقعی که از منزل ببرون رفتند، حتی بعدازظهر هم به همان منزل تلفن زدند و به پسرم گفتند که می‌خواهم با مادرت حرف بزنم. گفته بود نیست و دکتر گفته بود فکر می‌کنم که دیگر من نرسم با مادرت حرف بزنم و همین هم بود ....

    بعد از شهادت دکتر بهشتی مرتب منافقین به خانه ما می‌آمدند و مرتب آن‌ها که با بنی‌صدر بودند، به ما می‌گفتند که بنی‌صدر گفته اول زنش و بعد بچه‌های دکتر [بهشتی]را از بین خواهم برد و وقتی این حرف را به من زدند، بلند شدم و گفتم خانم‌ها بیایند جلو تا بهتان بگویم، شما بگویید تا بنی‌صدر هرچه زودتر ما را از بین ببرد. شهادت برای ما افتخار است. بعد بنی‌صدر پیام داده بود که خانم دکتر را می‌خواهیم از بین ببریم تا به او زجر دهیم، گفتم برای ما هیچ زجری نیست.»

    نظرات بینندگان
    نظرات شما
    تبلیغات سایت عصرامروز