پنجشنبه 18 آذر 1400 - Thu 09 Dec 2021
  • فیلم/ اسرار از بزرگترین رودخانه‌های جهان

  • حسن روحانی، یک روحانی که با لباس خدا نگاه به شیطان بزرگ داشت!

  • جزئیات طرح پیشنهادی آمریکا برای مذاکرات با ایران

  • انتصاب‌ جدید در قوه قضائیه صحت ندارد

  • حقوق مدیران دولتی و نمایندگان مجلس چقدر است؟

  • فیلم/ بازدید محمد مخبر از کوی دانشگاه

  • خاتمی گفت فعالیت به همان شکل انتخابات ۹۸ ادامه یابد

  • تصمیم جدید دولت درباره خرید و فروش ارز/ اخذ مالیات‌ و الزام ثبت‌نام‌ معامله‌کننده‌ها

  • وداع با دانشجوی شهید در کتابخانه شخصی‌اش/ علی باقری‌ کنی در کدام عملیات مجروح شد؟

  • دانشجویان عاشق حاج قاسم +فیلم

  • دولت بنا ندارد از کنار دغدغه رهبر انقلاب درباره حفظ نخبگان، رد شود/ فاصله بین دولت و دانشگاه برداشته شود ر

  • مزار شهدای سانحه C ۱۳۰

  • حقوق بشر به سبک آمریکایی

  • ۵ خاصیت چای سبز

  • نیروهای اتقلابی رزومه ندارند!؟

  • محمدحسین نژادفلاح گزینه جدی مدیرعاملی پرسپولیس

  • گذرگاه پاییزی - همدان

  • مراقب سکته مغزی در دوران کرونا باشید

  • رامبو واقعی تویی! +عکس

  • فیلم/ انتقاد قالیباف از ناکارآمدی خودروسازی

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 15466
    تاریخ انتشار: 30/آبان/1394 - 16:00
    پایگاه خبری حامیان ولایت/طنز

    در بهداشت، درمان، آموزش پزشکی و غیره

    نوجوانی در ملک عجم می‌زیست، خوب روی و نیک خوی، علم آموز و دانشجویی که با صد بقراط برابر آمدی و با هزار بوعلی سینا پنجه افکندی و او را «جعفربن اصغر پاچناری» گفتندی و هم در پاچنار دکان عطاری داشت.

    در بهداشت، درمان، آموزش پزشکی و غیره

    در ولایت ماچین، امیری بود بسیار مال و او را دختری بود صاحب جمال. ناگاه بی سبب شوریده حال گشت و در دماغ وی اختلالی پیدا آمد، چندان که پزشکان ماچین از معالجات وی درماندند.

    امیر پریشان شد و به هر ولایت سفیری فرستاد که: هر کس این دختر، معالجت تواند، وی را به زنی به او دهم و نیمی از ولایت ماچین با صد تالان زر ناب و دو دست آیینه و شمعدان در پشت قباله نکاح وی اندازم و مهریه هیچ نستانم و اگر معالجت نتواند کرد، او را بکشم.

    بسیار کس از جابلسا و جابلقا و هند و روم و آندلس و اوشی و دیگر ممالک راقیه، طمع در ملک و مال و دختر بستند و به معالجت برخاستند، اما هیچ یک نتوانستند و تیغ هلاک گرفتار امدند.

    نوجوانی در ملک عجم می‌زیست، خوب روی و نیک خوی، علم آموز و دانشجویی که با صد بقراط برابر آمدی و با هزار بوعلی سینا پنجه افکندی و او را «جعفربن اصغر پاچناری» گفتندی و هم در پاچنار دکان عطاری داشت.

    گفت: من این دختر معالجت توانم کرد به آسپیرین ام.ث. لیکن شرط آن باشد که امیر، چهل روز مهلت دهد تا دارو بیابم و بیاورم، امیر مهلت بداد و جعفری پای در رکاب کرد و به داروخانه شد. راقم داستان گوید: چون آن نوجوان ایرانی از پی دارو برفت. من کار قصه رها کردم و لاجرم آن جعفر از یاد من بیرون شد و هیچ او را ندیدم. الا پس از چهل سال که در داروخانه رفته بودم از پی پیچیدن نسخه و آن داروفروش مرا سراغ داد از مردی موی سپید کرده و دندان ریخته و چشم آینه بر چشم نهاده که چهل سال است تا پای در راه دارد و در شهر می‌گردد و چون داروخانه‌ای ببیند، داخل شود و بپرسید: آسپرین ام.ث دارید؟

    و نسخه پیچ هیچ پاسخ نگوید که یعنی: نداریم.

    چون بیش کاویدم، معلوم گردانیدم که نام وی جعفربن اصغر پاچناری است.

    منبع : کتاب طنز آواران امروز ایران

    برچسب ها: درمان ، بهداشت ، معالجت ،
    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما
    تبلیغات سایت عصرامروز