یکشنبه 04 مهر 1400 - Sun 26 Sep 2021
  • حافظ در باره شهید سلیمانی چه گفته بود؟!

  • نباید چرتکه انداخت که چقدر در آموزش و پرورش هزینه شده است/ شأن معلمان مورد توجه قرار بگیرد

  • نظم نوین جهانی در سایه شانگهای و اوکوس/ تحکیم روابط اروپا با چین و روسیه، پاسخی به خنجر از پشت امریکا

  • قفل سکوت درپرسپولیس شکسته شد/افشاگری مرد جنجالی ازدستهای پشت پرده مافیا در باشگاه

  • تیرخلاص مجیدی به شورشیان در استقلال/تکلیف لیست اخراجی ها در استقلال مشخص میشود

  • خانه تکانی به سبک یحیی در پرسپولیس/خط قرمز یحیی روی سه بازیکن نیمکت نشین سرخ پوشان +اسامی

  • علت سه‌رقمی بودن مرگ‌ومیرها/ دوز سوم را چه افرادی باید بزنند؟

  • چین و آمریکا در آستانه جنگی شدید قرار دارند / اگر بایدن تسلیم لابی پنتاگون شود جنگ جهانی سوم شعله‌ور خواهد شد

  • شباهت های باور نکردنی میان لیدر اصلاحات و اشرف غنی!/ناگفته هایی از شب حمله بوش به کابل

  • مدیرعامل جدید استقلال انتخاب شد

  • افشاگری معاون استقلال درباره جدایی یک ستاره/ فقط به خاطر حرف‌های عبدیان رفت ا

  • مواضع رئیسی محکم و مبتنی‌ بر عقلانیت بود/ نباید با عجله و بدون نقشه راه به مذاکرات پیوست

  • خون مطهر شهدا حقانیت جمهوری اسلامی را بر جبین تاریخ ثبت کرد/ هرجا تلاش مخلصانه باشد پیروزی و سربلندی نیز هست

  • خبر خوشحال کننده برای هواداران پرسپولیس /سه شاه ماهی پرسپولیسی در انتظار رونمایی (عکس)

  • شوک بزرگ به هواداران استقلال / شاه ماهی محبوب استقلال هم رفتنی شد /مقصدبعدی این پدیده استقلال کجاست؟

  • شاه ماهی استقلالی می شود ؟ مدیران استقلال شهریار را جایگزین فرهاد مجیدی می کنند. فوری

  • خبر خوب پرسپولیسی‌ها / محرومیت فرهاد مجیدی/ توهین به هواداران پرسپولیس!

  • شهیدی که از خدا خواست بعد از شهادت دوباره زنده شود

  • سرپوش ابتکار بر ابهام امنیتی دولت روحانی

  • آقای رئیسی هنوز یک نفر از آن مثلث «ول» باقیمانده/ ماجرا چیست؟

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 230053
    تاریخ انتشار: 01/فروردين/1400 - 10:40

    من از ترس زنم آمده‌ام جبهه! +عکس

    همه دور هم نشسته بودند. یکی از بچه‌ها گفت: بچه‌ها بیایید ببینیم برای چی اومدیم جبهه! بچه‌ها که سرشان درد می‌کرد برای این جور حرف‌ها، همه گفتند: باشه، چی بهتر از این!

    من از ترس زنم آمده‌ام جبهه! +عکس

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»هشت سال دفاع مقدس با همه سختی‌ها و دشواری‌های متأثر از آن، یک موقعیت خاص دیگر هم داشت. فضای مطایبه، شوخی و طنز، نتیجه دورهمی‌ها در فضای جبهه بود که بعضی رزمنده‌ها برای دادن روحیه و القای شادی از آن بهره ‌بردند. پس لبخند بزن رزمنده!


    آمده‌ام جبهه، داماد خدا بشم
    همه دور هم نشسته بودند. یکی از بچه‌ها گفت: بچه‌ها بیایید ببینیم برای چی اومدیم جبهه! بچه‌ها که سرشان درد می‌کرد برای این جور حرف‌ها، همه گفتند: باشه، چی بهتر از این.
    بنده خدا هم باورش شد و کلی هم ذوق کرد که لابد حالا آن‌ها می‌نشینند و پایشان را روی پایشان می‌اندازند و صاف و پوست‌کنده، هر چه هست می‌گویند.

    از سمت راست نفر اول شروع کرد: والله! بی‌خرجی مونده بودیم؛ سر سیاه زمستونی هم که کار پیدا نمی‌شد، گفتیم کی به کیه، می‌رویم جبهه و می‌گیم به خاطر خدا آمدیم بجنگیم!




    بعد با اینکه همه خنده‌شان گرفته بود،‌ او باورش شده بود و تند تند داشت می‌نوشت.
    نفر بعد با اینکه پسر فوق‌العاده تیز و تندی بود با یک قیافه معصومانه‌ای گفت: همه می‌دونن که منو به زور آوردن جبهه، چون من غیر از اینکه کف پام صافه و کفیل مادرم هستم و دریچه قلبم گشاد شده، خیلی از دعوا می‌ترسم! سرگذر محله‌مون هر وقت بچه‌ها با هم یکی به دو می‌کردند،‌ من فشارم پایین می‌آمد و غش می‌کردم! 

    دوباره صدای خنده بچه‌ها بلند شد. اما او همچنان با دقت گوش می‌کرد و قضیه را جدی گرفته بود.

    دیگری که نوبتش شده بود، صدایش را صاف کرد و دو زانو نشست و با اینکه سن و سالی هم از او می‌گذشت، گفت: روم نمی‌شه بگم! اما حقیقتش اینه که منو زنم از خونه بیرون کرد، گفت: اگه نری جبهه یا زود برگردی، خودم چادرمو می‌بندم دور گردنم و بلند می‌شم می‌رم جبهه آبرو برات نمی‌گذارم. منم از ترسم بلند شدم اومدم و حالا خدمت شما هستم.
    نفر بعد دنبال حرف بغل دستیش را گرفت و گفت: از شما چه پنهون،‌ من می‌خواستم زن بگیرم، هیچ کس حاضر نشد دخترشو بهم بده، منم اومدم داماد خدا بشم.

    بفهمی نفهمی انگار جناب کاتب یک بویی برده بود از قضیه؛ چون مثل اول دیگر تند تند حرف‌های بچه‌ها را نمی‌نوشت و آخر جلسه به آن‌ها نگاه می‌کرد، شک او وقتی به یقین تبدیل شد که یکی از دوستان صمیمی‌ او که خوب از نزدیک می‌شناختش در جواب این پرسش گفت: منم مثل بچه‌های دیگه، تو خونه کسی محلم نمی‌گذاشت، تحویلم نمی‌گرفت، اومدم جبهه بلکه شهید بشم تا همه تحویلم بگیرن!

    آقا را آوردی سفید یخچالی بگیری؟
    دوباره یکی یکی سر و کله بچه‌ها پیدا می‌شد و هنوز مرخصی تمام نشده به خانه و خانواده وقعی خود یعنی جبهه بازمی‌گشتند. هر کسی با خود چیزی آورده بود. مربا، ترشی، گوشت گوسفند نذری و تنقلات و هر چه در بساط افراد بی‌بضاعت بود. یکی از بچه‌ها هم برادر کوچک‌تر از خودش را آورده بود. آن روز هر کس می‌رسید، چیزی می‌گفت؛

    از آن جمله می‌گفتند: آقا را آوردی سفید یخچالی بگیری! کلک؟ کنایه از اینکه می‌خواهی شهیدش کنی و ماشین پیکان سفید بگیری از بنیاد؟!
     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما